در راستای آیات شریفه: "واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرقو" ، "وامرهم شورا بینهم" ، آقای مهدی صادقی تهرانی فرزند وسطای مرحوم آیت الله دکتر محمد صادقی تهرانی که قسمت علمی جامعة علوم القرآن را بر عهده دارد و نیز شاگردان و محبین مؤسسه جامعة علوم القرآن که در سایت شفاسنتر از آن یاد شده، می کوشند تا انقلاب قرآنی ایجاد شده در عصر زندگی مرحوم را با فرهنگ سازی و ادامه تعلیمات قرآنی بطرف یک بیداری قرآنی جهان شمول برسانند.

محمود مردانی|ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده است

ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده است؟

پیش گفتار
آغاز میکنم با نام و یاد آن آغازگری که آغازکننده آغاز است و بی آغاز او نه آغازی است و نه انجامی .
ستایش آن پدید آورنده ای که پدیدآورنده ای که پدید آورنده هر هر پدیده ای است ، پدیدآورنده ای که بر آنکه پدیده ای بوده باشد پدید آورد و جهانی سراسر علم و حکمت و رحمت و زیبایی را پدید آورد .
و درور بی پایان بر گل سرسبد پدیده ها محمد مصطفی(ع) وخاندان گرامیش (ع) که همه پدیده ها تفیل وجود آن ستارگان آسمان علم و تقوا و هدایت پدید آمده است .
و سپاس آن آغازگر بی نظیر بی بدیل را که این توفیق را بر این کمترین داد که در دست گرفته و پیرامون آغاز پدیده ها نوشتن آغاز نموده و ترسیمگر جلوه ای دلکش و زیبای آن  زیبا آفرین باشد و به پیشگاه اندیشمندان زیبا دوست حکمت مدار تقدیم نماید .

موضوع مورد بحث
آنچه که در این نوشتار از نظر خواننگان گرامی میگذرد این است که ماده اولیه ا. چه چیزی پدید آمده است ؟
اما پیش از ورود به تحث لازم است که بدانیم مراد از ماده اولیه چیست؟
همه میدانیم که پیش از پدید آمدن هر پدیده ای خدای متعال بود و جز او هیچ نبود ، او بود و دیگر هیچ ، نه چیزی بود و نه کسی (پاورقی- ما برآن باوریم که هیچ حقیقتی جز ذات اقدس الهی قدیم و ازلی نبوده و اعتقادی به قدم فیض نداشته و نداریم که البته در این خصوص مباحث بسیاری هست که به یاری حق در جای خود بیان خواهد شد . ) و آنحضرت چیزی را برای اولین بار بقدرت بی انتهایش پدید آورد که ازآن پدیده نخستین دیگر پدیده ها را پدید آورد .
حال سوان اینجاست که این پدیده و این نخستین آفریده حضرت حق از چه چیزی پدید آمده است ؟ زیرا در آن هنگام و هنگامه جز ذات اقدس اله چیز دیگری نبود ، سوالی که هزاران سال است افکار اندیشمندان و فلاسفه و متفکرین عالم را بخود مشغول داششته و از عهد فلاسفه یونان این سوال مطرح بوده و در عهد معصومین (ع) نیز طرح میشده و از حظ عالم علم و دانش این سوال از ایشان (ع) پرسیده شده و آن بزرگواران (ع) بدین سوال پاسخ گفته اند و پاسخ آنان (ع) بدست ما رسیده است .
براستی این ماده نخستین که مادر همه دیگر پدیده ها میباشد از چه چیزی پدید آمده است ؟
همه میدانیم که هر چیزی از چیزی پدید میآید و در آن هنگام که خدا بود و جز او چیزی نبود این ماده اولیه از چه چیزی پدید آمد ؟
آیا این ماده اولیه از عدم و نیستی زاده شده است ؟ ویا اینکه از ذات اقدس الهی پدید آمده است ؟
آیا غیر از این دو احتمال ، احتمال دیگری هم در میان هست؟ و اگر احتمال دیگری هست ، آن احتمال چیست و کدام است ؟
دسته ای از دانشمندان ونظریه پردازان احتمال نخست را برگزیده و چنین گفته و میگویند که خدای قادر و توانا با قدرت بی انتهایش ماده اولیه را از عدم پدید آورده و از پس پرده نیستی و عدم بیرونش آورده  و بدین ترتیب هستی را از نیستی پدید آورده است .
و دسته دیگر از این فرزانگان پرآوازه نظریه دوم و احتمال دیگر را اختیار نموده و چنین گفته اند که خدای منان هستی را از ذات خویش پدید آورده و آفریده است ولی نه بصورت مستقیم و مباشر ، بلکه با واسطه ، و هریک نظریه دیگری را باطل نموده و از میان برداشته اند ، درحالی که قرآن و رسول قرآن (ص) و خاندان پاکش (ع) هر دو احتمال و نظریه را از میان برداشته  رای دیگری را به میان گزارده  و حلی قطعی برای این مشکل و معضل علمی بدستمان  داده و مشکل را از ریشه و از بیخ و بن کنده اند ، و ما نیز بر همان باور برده و در سدد بیان و توضیح و تشریح این نظریه سوم هستیم ، چنانچه آن مرد شامی خدمت امام باقر (ع) رسیده و عرضه داشت :"آمده ام تا از مسأله اسؤال کنم که کسی را نیافتم تا (پاسخ صحیحی بدان داده ) و تفسیر روشنی را بیان نموده باشد ، از سه گروه از مردم سؤال نمودم و هر یک بنحوی پاسخ دادند و هر پاسخ با دیگری تفاوت داشت ." امام باقر (ع) فرمودند:"و آن سؤال چیست ؟ " مرد شامی عرضه داشت :"اولین پدیده ای که خدا از آن پدیده های دیگر را آفرید کدام است ؟ بدرستی که برخی از آنانی که این سؤال را پرسیدم گفتند : که قدرت میباشد و بعضی دیگر گفتند که علم است و گروهی دیگر پاسخ دادند که روح میباشد" امام باقر (ع) آنها چیزی نگفته اند ( یعنی پاسخ صحصحی نداده اند ) با خبرت سازم ، براستی که خایی که یادش بلند مرتبه میباشد ، بود و غیر او چیزی نبود ، او عزیز (و شکست ناپذیر ) بول وعزتی نبود ، بدرستی که او پیش از عزتش بود و این سخن اوست که میفرماید:پاک و مزه است پوردگار تو که پرورش دهنده عزت بوده و از آنچه که وصف میکنند پاک و منزه میباشد ، و او آفریننده بود و آفریده ای نبود ، و نخستین چیزی که از پدیده هایش آفرید که همه پدیده ها از آن پدید آمده ماء میباشد ( ماء در اینجا به معنای آب نیست بلکه مراد ماده ای چون آب روان میباشد چنانچه عرب به هر ماده روانی ماء میگوید و این همان ماده ای است که همه چیز حتی آب نیز ازآن پدید آمده است ) " سپس آن مرد شامی پرسید :"آن چیز را از چیزی پدید آورد ، یا از عدم ؟" حضرت پاسخ دادند :"او آن چیز را نه از چیزی که پیشتر بوده باشد پدید آورد ، اگر او ( یعنی خدای متعال ) آن چیز را ( یعنی ماده اولیه و ماء را ) از چیزی میآفرید ( این آفرینش چیزی ازدیگر ) برایش نهایت نبوده ( و تسلسل پیش میآمد ) و میباید دایما چیزی با خدا میبود در حالی که خدا بود و چیزی با او نبود ، سپس چیزی را آفرید که همه چیز از او بوده و آن چیز همان ماء میباشد."(پاورقی : حدثنا علي بن أحمد بن محمد بن عمران الداق ررحمة الله , قال : حدثني محمد بن أبي عبدالله الكوفي ,عن محمد اسماعيل , عن الحسين بن الحسن قال : حدثني أبوسمينة , عن اسماعيل بن أبان , عن جابر الجعفي قال : جاء رجل من علماء أهل الشام إلى أبي جعفر عليه السلام فقال :جئت أسألك عن مسئلة لم أجد أحد يفسرها لي , وقد سألت ثلاثة أصياف من الناس فقال كل صنف غير ما قال الأخر.
فقال أبو جعفر عليه السلام : وما ذلك ؟
فقال : أسألك ما أول خلق الله عز و جل من خلقه ؟
فإن بعض من سألته قال : القدرة, و قال بعضهم العلم , و قال بعضهم الروح .
فقال أبو جعفر عليه السلام : ما قالوا شيئا , أخبرك أن الله علا ذكره كان و لا شيء غيره , و كان عزيزا و لا عز لأنه كان قبل عزه و ذلك قوله : سبحان ربك رب العزة عما يصفون , و كان خالقا و لا مخلوق فأول شيء خلقه من خلقه الشيء الذي جميع الأشياء منه , و هو الماء .
فقال السائل : فالشيء خلقه من شيء , او من لا شيء ؟
فقال (ع) خلق الشيء لا من شيء كان قبله , ولو خلق الشيء من شيء إذ لم يكن له إنقطاع أبدا , و لم يزل الله إذا و معه شيء ولكن كان الله و لا شيء معه , فخلق الشيء الذي جميع الأشياء منه و هو الماء." ( توحيد الصدوق , باب التوحيدو نفي التشبيه , صفحة 71 , حديث 20)
ملاحظه ميفرمائيد در این حدیث شریف مر شامی هنگامی که میپرسد : آن پدیدای که اولین آفریده خداوند متعال بوده ، از چه چیزی پدید آمده (من شيء) ويا از نيستی (من لا شيء) حضرت شق سومی را بیان میدارد و میفرماید او آن چیز را نه از چیزی که بیشتر بوده تاشد آفرین (لا من شيء كان قبله) لطفا به این سه تعبیر توجه فرمایید :
"من شيء" یعنی از چیز
"من لا شيء" یعنی از نیستی
"لا من شيء" یعنی نه از چیزی ( که پیشتر بوده باشد )
دو معنای اول و دوم همان است که تاحال فلاسفه و اندیشمندان هر یک پی یکی از آندو رفته ، و هر یک لدیلی بر ابطال دیگری بیان کرده اند و تعبیر سوم همان پاسخ صحیح است که از زبان اهل بیت (ع) صادر شده و ما در این نوشتار درپی فهم و تفهیم این شق سوم هستیم .
گفتنی است که دانشمندان و متفکران شیعه از اینگونه بیانات معصومین (ع) غافل نبوده و بدان توجه داشته اند ولی هر یک آنرا بنحوی تفسیر کرده اند ، آنانی که میگویند ماده نخستین ، و اولین پدیده آفریده شده از ذات واجب (یعنی از ذات الله سبحانه و تعالی ) پدید آمده ، عبارت "لا من شيْ" را به "من شيء"تفسیر مینمایند ، و آنانی که معتقدند ماده اولیه از عدم و نیستی پدید آمده نیز عبارت"لامن شيء" را به "من لا شيء"تفسیر میکنند ، ولکن حقیقت این است که معنای "لا من شيء" نه این است و نا آن ، و توضیح مطلب به اذن الهی در صفحات آتی به حضورتان عرضه خواهد شد .

چرا این موضوع را جهت بحث برگزیدیم ؟
دلیل اینکه چرا ما این موضوع (یعنی : ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده است ؟) را انتخاب نمودیم امور عدیده ای است که به برخی از آن موارد اشاره مینمانم :
1 : فلسفه اسلامی علمی است که گرفته شده از فلسفه یونانی و فلسفه شرقی بوده و از بلاد غیر اسلامی و از مراکز علمی و فرهنگی غیر اسلامی بوده ، و از فرهنگهای غیر اسلامی  وارد فرهنگ اسلامی  شده است و این دانش هنگامی که بدست علما و متفکرین اسلامی رسید خلال سنین طولانی متون فلسفه یونان و دیگر بلاد در بین مسلمین ترجمه و منتشر میشد بی آنکه این مجموعه از معلومات و معارف فلسفی تصفیه شده باشد و اندیشمندان در پی آن بودند که مفاهیم پیچیده فلسفی را ادراک کرده بخوبی آنرا بفهمند ، این مجموعه معارف فلسفی حاوی بسیاری از معلومات صحیحی بود که توجه دانشمندان را بخود جلب مینمود و از اینری بسیاری از اندیشمندان و پژوهشگران از لغزشهایی که در این معلومات بوده غافل شده و این لغزشها طی قرون گذشته بر طرف نشد بلکه تنظیف و پاکسازی شد .
من باب مثال قضیه عقول عشرة که اساس و ریشه آن غلط و باطل میباشد بجای آنکه از بیخ و بن کنده شود تنظیف و تصحصح شده و به تجلی اول ، و حضرت احدیت ، و نور محمدی ، و حقیقت محمدیه و صادر اول تبدیل گشت ، این مثل آن میباشد که سنگ بنای اساسی در بنای یکصد طبقه ای بغلط بنا گذاشته شده باشد و برای اصلاح ما بیاییم درها و پنجره ها را عوض کرده و یا سنگ روکار آنرا تغییر دهیم، در این میان سنگ زیرین بنایی که موجب و باعث بسیاری از غلطها و اشتباهات شده را به حال خود بگذاریم که همانا مسئله پدید آمدن پدیده نخستین و چگونگی پدید آمدن آن از جمله مسایل زیر بنایی فلسفه میباشد که بر روی آن بنای عظیمی بنا شده و موجب اشتباهات فاهشی شده است .
عنایت بفرمایید که این قضیه در مجامع علمی و فلسفی ما مسلمین و علی الخصوص نزد شیعیان موجب چه انحرافات عمیقی گشته است که از آن جمله موارد زیز میباشد :
الف : سنخیت بین واجب و ممکن .
هنگامی که بگوییم همه ممکنات از ذات واجب پدید آمده اند ، ولو این پدید آمدن بنحو غیر مستقیم هم بوده باشد ، ویا اینکه بنحو تجلی صورت گرفته باشد ، ناچاریم بپذیریم که واجب و ممکنات با یکدیگر همسنخ بوده واز یک سنخ بوده باشید ، زیرا که مصدر هممه ممکنات و علت مادی همه آنها نهایتا ذات واجب خواهد بود که لازمه اش سنخیت بین آنها میباشد .
در حالی که بیان ثقلین غیر از این بوده و حقیقت را برایمان بگونه ای که باید و شاید ترسیم مینمایند ، و به یاری حق در مباحث آینده مفصلا پیرامون آن سخن گفته خواهیم دید که چگونه ماده اولیه پدید آمده ، و این نخستین پدیده نا از ذات واجب بوده و نه از عدم ، و بدینگونه ، نه سنخیتی در کار است و نا نیاز به توجیه اینکه سنخیت غیر از مثلیت میباشد ، توجیهی که فلاسفه و عرفا برای فرار از آیه"لیس کمثله شيء" بدان متوسل شده و چنین گفته اند که سنخیت ، مثلیت نبوده و عقیده به سنخیت لازمه اش مثلیت نیست ، در حالی که سنخیت فراتر از مثلیت میباشد .
ب : وحدت وجود
مسئله وحدت وجود نیز زاییده همین سنگ بنای غلط میباشد که حلاج فریاد سر دایده ومیگوید در قالب من جز خدا نیست (پاورقی : "ومافی جبتی الا الله") و یا محی الدین عربی سردمدار عرفان نظری میگوید: "اگر بنی اسراییل گوساله شامری را پرستیدند در حقیقت جز خدای را نپرستیده اند" آری او چنین باور دارد که وجودی که در هستی هست جز وجود الله نیست ، زیرا که صادر اول ، ویا تجلی اولی از ذات اقدس اله صورت گرفته است .
پیش از آنکه وارد بحث مفصل در این زمینه شویم و قبل از رسیدن به بیان دلایلمان در این قضایا ، شاید گفته شود نویسنده این کلمات را از جهل و تعصب نگاشته باشد ولیاطمینان دارم بعد از مطالعه کامل مباحثمان در این زمینه نظر خوانندگان محترم تغییر کرده و دقت علمی بیان قرآن کریم و اهل بیت (ع) روشن و روشنتر خواهد شد ، مسایلی مانند :
ج : عقیده به عالم مجردات
د : عقیده به قدم فیض
ه : وحدت در عین کثرت
و دهها مبحث فلسفی دیگر که ریشه در چگونگی پدید آمدن نخستین پدیده آفریده شده دارد ، همگی از بیخ و بی کنده شده و از میان خواهد رفت .
2 – بسیار از مسایل فلسفی که بر گرفته شده از این سنگ زیرین غلط میباشد مخالف صریح آیات فرآن و بیانات معصومین (ع) میباشد ، و این غلط و اشتباه میباید که زدوده گردد ، مثل آنکه گفته میشود :"وبیان علمی این مطلب این است که ارتباط حادث به قدیم و متغیر با ثابت محتاج واسثه میباشد" ( پاورقی : "و بیان علمی کا ان ربط الحادث بالقدیم و المتغیر بالثابت محتاج الی الواسطة") توجه بفرمایید به کلمه محتاج در این عبارت ، این کلمه محتاج در مورد ارتباط خداوند با موجودات سخن میگوید ، خدایی که در منطق ثقلین بی نیاز از همه عالمیان میباشد (پاورقی : "ان الله لغنی عن العالمین"[عنکبوت : 6])
با قرار دادن این سنگ زیربنایی بطور صحیح همه این کژیها و ناراستیها اصلاح شده و دیگر اثال این تعابیر را که ...نخواهیم دید.

روش واصلوب بحث
روش و اصلوب تحقیق بر سه اصل استوار میباشد و آن قرآن و حدیث و عقل میباشد .
اولین تکیه گاه ما و نخستین دستاویز ما در این زمینه قرآن کریم میباشد ، چرا که این موهبه الهی به بشر و عالم علم و دانش پاسخگوی هر مشکل و معضل علمی میباشد ، چنانچه میفرماید "و ما اختلفتم فیه من شی فحکمه الی الله ذلکم ربی علیه توکلت و الیه انیب"
با دقت و تامل در آیات نورانی این کتاب الهی میبینیم که از هیچ چیز فروگذاری نکرده و پاسخ همه مشکلات و اختلافات را به زیباترین و هنزمندانه ترین شکلی بیان فرموده است .
نکته قابل توجه در آیات فرآن این است که این کتاب الهی هرگزاز ما نمیخواهد که در مسایل زیربنایی و عقیدتی کورکورانه از آیاتش پیروی نماییم و همواره از ما دعوت به تفکر و تعقل مینماید و هر گاه مسئله عقدتیی را مطرح مینماید دلیل آنرا نیز برایمان بیان میدارد ، من باب مثال هنگامی که از توحید سخن میگوید دلیل عدم وجود آله دیگر را نیز بیان نموده و چنین میفرماید :"لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا"[انبیا : 22]
این آیه کریمه نمیفرماید خدایی جز خدای یکتا نیست و بس ، بلکه دلیل آنرا نیز بیان میدارد و میفرماید اگر خدایی جز خدای یکتا باشد هر دو از الوهیت ساقط شده و آسمان زمین بی خدا نیز از بی خدایی ساقط میگردند ،چرا که با نبود علت فاعلی ، فعلی تحقق نخواهد گرفت و نتیجتاخلق و مخلوقی و آسمان و زمینی در میان نخواهد بود .
بنا بر این مرجعه ما به قرآن از باب دلیل نقلی نیست بلکه از باب یافتن بهترین و ارزنده ترین دلیل عقلی در این زمینه میباشد .
از طرف دیگر پیش از رفتن به سراق احادیث و اخبار و روایات لازم است که مبانی قرآنی را در این زمینه یافته و سپس روایا موجود را با عرضه بر قرآن برگزینیم .
در مرحله دوم از منابع نقل شده از رسول گرامی (ص) و اهل بیت گرامش (ع) پس از عرضه بر قرآن بهره میگیریم ، آنانی که آگاهترین مردم بر علوم قرآن و بر جمیع علوم میباشند ، و در خصوص قضایای فلسلی نداریم انسانی را که توانسته باشد مانند آنان (ع) مشکلات فلسفی را تبیین و تشریح نموده باشند ، که خلال بحثهای آینده این امر هرچه بیشتر روشن و روشنتر خواهد شد.
در مرحله سوم پس از دریافت ادله و استدلالات لازم به تحلیلات عقلی به تکممیل مطلب میپردازیم ، چرا که از ما خواسته شده که عقول خویش را بکار برده و با تفکر و تعمق ، مسایل و مفاهیم عقلی را بدست آوریم .
در این رابطه ما راس مال خود را از ثقلین بدست آورده و با تجارتدر بازار تعقل وتفکر و تعمق سرمایه خوش را افزایش داده و هرچه بیشتر آفاق تاریکیها را شکافته و به سوی نور و هدایت رهنمون میشویم.
و در نهایت از آن منبع فیض عاجزانه تقاضا داریم که در انجام این مهم ما را یار و یاور باشد.

ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده است ؟
متفکرین و اندیشمندان از هزاران سال پیش در پی پاسخ این سوال بودند که نخستین پدیده ای که دیگر پدیده ها از آن آفریده شده است از چه چیزی پدید آمده است ؟ زیرا در آن مقطق جز ذات اقدس واجب چیز دیگری نبود که ماده اولیه از آن پدید آمده باشد، فلذا دو احتمال بیشتر در بین رویشان نبود ، احتمال نخست پدید آمده ماده اولیه از عدم بود ، و احتمال دیگر پدید آمدن ماده اولیه از ذات واجب میباشد ، و بدلیل نبود احتمال سوم و یا بهتر بگوییم عدم توجه به احتمال سوم موجب شد گروهی از اندیشمندان معتقد به ایجاد ماده اولیه از نیستی و عدم باشند و گروه دیگری از متفکران باورشان بر پدید آمده ماده اولیه از ذات واجب باشد .
در این میان هر گروهی نظر دسته دیگر را  رد مینمود و ادله ای بر بطلان آن ادله میدادند و ایرادهاو اشکالات هر دسته بر گروه دیگر اشکالات و ایرادات بجایی بود ، چرا که هر دو نظریه باطل و مردود میباشد .
گفتیم که هر دو نظریه باطل و مردود بود ، و جا دارد که اینجا به گوشه ای از این ایرادها و اشکالها بپردازیم که دلیل ما مبنی بر بطلان این دو نظریه میباشد

فصل اول : بطلان نظریه فلاسفه و اندیشمندان در خصوص منشا پیدایش ماده اولیه
گفتیم که در مورد منشا و مصدر پیدایش ماده نخستینی که دیگر مواد و اجسام از آن پدید آمده است بیش از دونظریه نزد این اندیشمندان و فلاسفه نیست ، اینک به بحث و نقاش پیرامون هر یک پرداخته و ادله خود را مبنی بر بطلان هر یک را محضورتان عرضه میداریم  ، ولی پیش از شروع به بحث لازم است بگوییم که در ابطال هر یک از این دو نظریه اله عدیده ای دردست میباشد ولی ما در سدد بحث مفصل در این زمینه نبوده و فقط بقدر نیاز به این ادله خواهیم پرداخت .
بخش اول : بطلان بوجود آمدن ماده اولیه از نیستی و عدم
ابتدا باید ببینیم که نیستی و عدم چیست ، و با پی بردن به معنا و مفهوم نیستی و عدم خواهیم دید که پدید آمدن هر گونه چیزی از نیستی و عدم امری است محال و غیر ممکن .
نیستی و عرم یعنی نبود هیچ چیز ، و از نیستی که نبود هرچیزی میباشد چگونه ممکن است چیزی بوجود آید ، تصوب بفرمایید اطاقی را که خالی از هر چیز میباشد ، آیا ممکن است از این اطاق خالی و عاری از هر چیز ، یخچال و تلوزیون و کمد و ... بیرون آید ، عقیده چیدایش هستی از نیستی مثل بیرون آمدن همه چیز از این اطاق خالی میباشد .
اگر خواسته باشیم این را به بیان علمی بیان نموده باشیم باید بگوییم که لازم است بین ماده اولیه و منشا و مصدر آن سنخیتی باشد ، و بین هستی و نیستی هیچگونه سنخیتی در کار نیست ، اگر بگوییم که از یک کیلو آهن ده بیت شعر بیرون آمد آسانتر است که گفته باشیم از نیستی هستی پدید آمده باشد و این قاعده ای است که بعنوان "سنخیت بین علت و معلول " مطرح میشود .
این نظریه که ماده اولیه از عدم بوجود آمده است را غالبا گروهی ارایه داده اند که مخالف فلسفه بوده و با نظریات فلاسفه در این زمینه آشنا نیستند ، و بدلیل عدم آگاهی از مبانی فلسفی چنین بیانی را داشته اند ، هر چند که تعدادی از فلاسفه نیز چنین گفتاری را قایل شده اند ، مانند حکیم سبزواری که بعکس عموم فلاسفه معنقد به ایجاد وجود از عدم میباشد .
هنگامی که بدین افراد گفته میشود : چگونه ممکن است از نیستی هستی پدید آمده باشد ؟ پاسخ میدهند که خداوند بر هر کاری قادر و توانا بوده و او قادر است که قدرت بی انتهای خود از نیستی هستی را پدید آورد .
در چهار آیه زیر خداوند منان بدین مطلب پاسخ داده و میفرماید :
"وسع ربي كل شيء علما"(انعام : 80)
"وسع ربنا كل شيء علما" (اعراف : 89)
"وسع كل شيء علما" (طه : 98)
"ربنا وسعت كل شيء رحمة و علما" ( غافر : 7)
در این چهار آیه شریفه خدای منان میفرماید که هر چیزی را بر اساس علم و دانش گسترده است ، و بعبارت دیگر کار آفرینش همه بر اساس علم است و دانش ، شاید بعضی از اوقات از اصول علمی آن با خبر نباشیم ، چرا که به هر مرحله علمی که رسیده باشیم باز هم علم ما ناقص و محدود خواهر بود، و طبیعی است که از بسیاری از قواعد و قوانین علمی بی خبر بوده باشیم ، چنانچه همواره نسبت به قوانین علمی موجود در معجزات انبیا بی خبر بوده و جهل نادانی در پیش چشمانمان پرده افکنده است .
اما این جهل و عدم اطلاع معنایش این نیست که افعال الهی بر اساس علم ودانش نبوده باشد ( چنانچه گفته میشود : عدم الوجدان لا یدل علی علم الوجود) .
اما اینکه بعضی از حضرات گفته اند که خدای قادر و توانا با قدرت بی انتهایش از نیستی هستی را پدید میآورد ، خلاف علم و دانش و عقل میباشد ، و خدا هرگز چنین عمل نمینماید و چنین هم نکرده ، چنانچه در این نوشتار به یاری حق راجع به این مطلب توضیح کافی و وافی داده خواهد شد .
در مورد ابطال پدید آمده ماده نخستین از نیستی و عدم همینمقدار کافی بوده و اینک بپردازیم به ابطال احتمال دوم .
بخش دوم : بطلان بوجود آمدن ماده اولیه از ذات الله
همانگونه ای که محال است ماده نخستین از نیستی و علم پدید آمده باشد ، به همین ترتیب محال است که این ماده اولیه از ذات اقدس واجب پدید آمده باشد ، چه این پدید آمدن ماده اولیه مستقیما از ذات اقدس اله بوده باشد ، و یا اینکه این پدید آمدن بصورت غیر مستقیم و با واسطه انجام گرفته باشد .
و فرقی ندارد که این واسطه عقول عشره باشد ، و چه بوجه تجلی که فلاسفه و عرفای تابعین محی الدین عربی بر آن قایلند .
در این بخش مباحث متعددی هست که به یاری حضرت حق به تک تک آنها پرداخته و با ادله لازمه به بطلان هر یک بعرض دانش پژوهان حق پیشه میرسانیم .
مبحث اول : بطلان بوجود آمده ماده اولیه از ذات الله بنحو صدور
در اینجا میخواهیم ببینیم آیا ممکن است از ذات الله چیزی صادر و خارج گردد ؟ یا نه ؟
و یا اینکه این امر هم مانند پدید آمدن هستی از نیستی امری غیر ممکن و ناشدنی است ؟
برای اینکه از طولانی شدن کلام اجتناب و دوری کرده باشیم میروم ببینیم : آیا ممکن است که از آن واحد احد ، و از ذات اقدس او چیزی صادر گردد ، یا نه ؟ اعم از اینکه این چیز صادر شده یکی بوده باشد ، و یا بیشتر، ماده بوده باشد ، و یا مجرد از ماده .
هنگامی که اثبات گردد که اساسا صدور و خروج از ذات واجب غیر ممکن و ناشدنی است مساله پدید آمدن پدیده نخستین از ذات واجب از ریشه کنده شده ، و معضل از بیخ و بن حل میگردد ، خواه این پدید آمده پدیده نخستین مستعیما از ذات واجب پدید آمده باشد ، و یا بطور غیر مستقیم و با واسطه .
فلاسفه پیش از اسلام به اصل و قانونی معتقد بوده اند – که با کمال تاسف فلاسفه مسلمین نیز در پی آنان رفته اند – که  "الواحد لا یصدر عنه الا الواحد" و این اصل جزو اصول و مبانی ثابت فلسفی محسوب شده و میشود .
ما بر آنیم که در اینجا اثبات کنیم که اساسا صدور از واجب واحد امری است غیر ممکن و ناشدنی .
اما دلیل ما مبنی بر اینکه صدور از ذات اقدس اله غیر ممکن و محال بوده این آیه شریفه میباشد که میگوید : "لم یلد"
اولا باید بدانیم که صدور چیزی از دات چیزی همان معنای زاییدن را میدهد ، و جای هیچگونه شک و تردیدی نیست که زاییدن معنایش همانا صدور چیزی از ذات چیز دیگر میباشد و این معنا و این حقیقت با تغییر نام و عنوان هرگز عوض نشده و تغییری نمینماید و این امری است که احدی از دانشمندان و اندیشمندان مسلمین آنرا نمیپذیرد ، و حتی از آنانی که به قاعده "الواحد لا یصدر عنه الواحد" باور داشته باشند بپرسیم آیا ممکن است که از ذات واجب چیزی زاییده شود، به شدت منکر آن شده و با صدها دلیل و برهان آنرا رد مینمایند .
اما ثانیا : در این آیه شریفه در حله ای کوتاه ولی در عین حال درنهایت زیبایی و اتقان میفرماید "لم یلد"
اما محث ما بحث فلسفی بوده و دلیل نقلی بکار ما نیامده و نیاز به دلیل عقلی در این زمینه داریم و دلیل عقلی مبنی بر این مدعا کجاست ؟
دلیل و سند اینکه "لم یلد" در آیات پیش از این ذکر شده است:
او نمیزاید زیرا که "الله" است .
او نمیزاید زیرا که او "احد" است .
او نمیزاید زیزا که او "صمد" است .
هر یک از این ادله سه گانه به تنهایی دلیلی است محکم مبنی بر اینکه ذات واجب نمیزاید و از آن چیزی صادر نمیگردد ، و بجهت دوری جستن از طولانی شدن کلام یکی از این ادله سه گانه را بر گرفته و به بحث و تحقیق پیرامون آن میپردازیم .
از واجب چیزی صادر نیشود زیرا که او احد است
از سه دلیل فوق ، دلیل دوم یعنی احدیت را برگزیدیم ، زیرا که احدیت حضرت حق در این بخش و در همه این نوشتار نقش اساسی و ریشه ای داشته و با رسیدن به معهوم و معنای صحصح احدیت بسیاری از مشکلات فلسفی ، و منجمله غیر ممکن بردن پدید آمدن پدیده نخستین از ذات واجب روشن و واضح میگردد .
از اینروی قبل از ادامه بحث باید ببینیم معنای احدیت چیست؟
معنای احدیت
اولین موضوعی که راجع به مفهوم احدیت باید بدانیم این است که احد از شمردنیها و اعداد نیست .
احد نه از شماره ها و اعداد است و نه قابل شمارش و عدد گزاری .
احد را نتوان شمرد ، نه از داخل و نه از خارج ، و این مفهوم نیاز به توضیح دارد که معنای اینکه نه از داخل ، و نه از خارج قابل شمارش نیست به چه معنایی است.
احد قابل شمارش از بیرون نیست یعنی مانند هر شمردنیی نیست که دوم و سومی داشته باشد ، و احد از سلسله اعداد نبوده و نیست .
و اینکه قابل شمارش از داخل نیست یعنی مانند هر پدیده ای از درون دارای اجزا نیست که بخواهیم از درون اجزای آنزا بشماریم .
احد قابل شمارش از خارج نیست
معنای احر غیر واحد میباشد ، واحد آن است که امکان تحقق ثانی و ثالث از پشت سر آن وجود دارد ، در حالی که احد را هیچگونه امکان تحقق دومی را بعد از او نیست ، بلکه بالاتر از این بوده و اساسا واجب الوجود احد از اعداد و شمردنیها نیست تا بخواهد دوم و سومی همراه او ، و در جنب او تحقق یابد .
احد آن فرزانه ی یگانه ی بی همتای بی مانندی است که امکان حقیقتی چون او – و در کنار او – امکان پذیر نیست ، چنانچه احادیث زیر دال بر این معنی میباشد :
عن علي ابن موسى الرضا (ع) : "احد لا بتاويل عدد"(توحيد صدوق – باب التوحيد و نفي التشبيه – حديث 2)
و در جای دیگر هنگامی که فتح بن یزید جرجانی  طی  نامه ای که به امام رضا (ع) فرستاده آنحضرت در پاسخ آن نامه ای که از مسایل توحیدی سؤال شده بود در ضمن نامه مفصلی میفرماید : "...احد لا بتاویل عدد..."(توحید صدوق – باب توحید و نفی التشبیه – حدیث 14)
و در حدیث دیگری اما مضا (ع) از علی ابن ابی طالب (ع) نقل میفرماید که : "...واحد لا من عدد"(توحید صدوق – باب التوحید و نفی التشبیه –حدیث 26)
اما زیباترین بیان و شیواترین کلام در این زمینه آنست که مقدام ابن شریح بن هانی از پدرش نقل میکند که گفت : هنگام جنگ جمل بود که یک مرد اعرابی نزد امیر مومنان رسیده و عرضه میدارد : ای امیر مومنان آیا میگویید خدا یکی است؟ (تا این را گفت ) مردم بدو حمله ور شده گفتند : ای اعرابی آیا نمیبینی امیر مومنان از پاره پاره شده دله در چه حالی است ؟! امیر مومنان (ع) فرمودند : "دعوه هذا الذي يريده الأعرابي هو الذي نيريده من القوم ؛ ثم قال (ع) : إن القول قي أن الله واحى على اربعة اقسام : فوجهان لا يجوزان على الله عز و جل ؛ و وجهان يثبتان فيه ؛ فأما الذان لا يجوزان عليه فقول القائل : واحد و يقصد به باب الأعداد ؛ فهذا ما لا يجوز ؛ لأن ما لا ثاني له لا يدخل في باب الأعداد ؛ أما ترى أنه كفر من قال : ثالث ثلاثة ؛ و قول القائل : هو واحد من الناس ؛ يريد به النوع من الجنس ، فهذا ما لا يجوز عليه لأنه بشبيه ، و جل ربنا عن ذلك و تعالى ، و أما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل : هو واحد ليس له في الأشياء شبيه، كذلك ربنا ، و قول القائل : إنه عز و جل أحدي المعنى ، يعني به لا ينقسم في وجود ، ولا عقل ، و لا وهم ، كذلك ربنا عز وجل"(توحيد الصدوق – بابت الواحد و الموحد – حديث 3)
توجه میفرمایید که در این حدیث نقل شده از مولی الموحدین (ع) احد و واحد را در مورد خداونه متعال خارج از دایره اعداد و شماره ها و شمردنیها میخوانند و حضرت حق را چنین معرفی میفرماییند .
اگر گفته شده خدای سبحان احد است و اینکه واحد میباشد ، از باب ضیغ کلام میباشد ، و همانگونه که ملاحظه فرمودید ، امیر مومنان علی ابن ابی طالب (ع) در این حدیث اخیری که بیان شد چگونه مشترک لفظی بودن کلمه واحد را بیان میدارد ، و چگونه واحد بودن خدای منان را از دایره اعداد خارج مینماید .
حال ببینیم معصومین (ع) پیرامون غیر قابل شمارش بودن واحد احد فرد صمد از درون چه میفرماییند:
احد قابل شمارش از داخل نیست
اولین دلیلمان مبنی بر اینکه احد از نظر معصوم (ع) قابل شمارش از داخل نیست آخرین حدیثی است که نقل شد ، آنجا که مولای موحدان (ع) در آخرین فراز کلامشان به اعرابی فرمودند :"لا ینقسم فی وجود ، ولا عقل ، و لا وهم"
هر واحدی را که ما در نظر بگیریم خواهیم دید که در درون وجود ، و در داخل کیان خود دارای اقسام و اجزا میباشد ، الا آن واحد احد فرد صمدی که در حقیقت خود دارای هیچگونه اجزا و تقسیماتی نبوده و احدی المعنی میباشد .
جز خدای خالق هستی و پدید آورنه همه پدیده ها ، هر آنچه که هست و هر آنچه که هستی گرفته و یا هستی خواهد گرفت در درون حقیقت و ذات خود دارای اجزا میباشد ، کما اینکه آیه زیر دلالت برآن دارد:
"و من كل شيء خلقنا ؤوجين لعلكم تذكرون"( ذاریات : 49)
به یاری حق در صفحات آتی بحث مفصلی پیرامون این آیه مبارکه خواهیم داشت که از آیات اساسی و زیر بنایی در این نوشتار میباشد .
حال بپردازیم به ادامه بحث خود ، یعنی احادیث اهل بیت (ع) پیرامون اینکه واحد احد از درون نیز شمردنی نیست :
فتح بی یزید جرجانی میگوید در مسیر بازگشت از حج در عراق امام رضا (ع) را دیدم ...از آنحضرت سؤال کردم : پس (اینکه گفته میشود) خدا واحد است و انسان واحد است ، آیا تشابهی در وحدانیت حاصل نشده است ؟! آنحضرت فرمودند : "أحلت ثبتك الله إنما التشبيه في المعاني ، فأما في الأسماء فهي واحد و هي دلالة على المسمى و ذلك أن الإنسان و إن قيل واحد فإنه يخبر أنه جثة واحدة و ليست باثنين ، و الإنسان نفسه ليس بواحد ، لأن اعضاءه مختلفة ، و ألوانه مختلفة ، غير واحدة ، و هو أجزاء مجزّأة ، ليس سواء ، دمه غير لحمه ، و لحمه غير دمه ، و عصبه غير عروقه ، و شعره غير بشره ، و سواده غير بياضه ، و كذلك سائر جميع الخلق ، فأما الإنسان واحد في الإسم ، لا واحد في المعنى ، والله جل جلاله واحد لا واحد غيره ، ولا اختلاف فيه ، و لا تفاوت ، ولا زيادة ، و لا نقصان ، فأما الإنسان المخلوق المصنوع المؤلف ، فمن أجزاء مختلفة ، و جواهر شتى ، غير أنه بالإجتماع شيء واحد"( توحید صدوق – باب التوحید و نفی الاشبیه – حدیث 18)
نکته بسیار مهم در این حدیث شریف این است که میفرماید : "وكذلك سائر جيع الخلق" یعنی اینکه هر خلقی که خداوند سبحان خلق فرموده ، و هر آفریده ای که آن آفرییده آفریده است واحد نبرده و از درون دارای اجزا میباشد ، و این موضوعی است که به یاری حضرت حق به تفصیل پیرامونش سخن خواهیم گفت .
در حدیث دیگری محمد بن مسلم از زبان امام محمد باقر(ع) نقل میفرماید که آنحضرت فرمودند :"من صفة القديم أنه واحد ، احد ، صمد ، احدي المعنى ، و ليس معان كثيرة مختلفة ... (توحید صدوق – باب صفات الذات و صفات الافعال – حدیث 9)
و در حدیث دیگری ابی بصیر میگوید : مردی شامی نزد اما باقر (ع) رسیده و راجع به توحید و صفات خدا سؤال مینماید و حضرت در ضمن پاسخ میفرمایند :"نه محدود میشود ، و نه جزء جزء میگردد"( توحید صدوق- باب 28 نفی الزمان و المکان – حدیث 2)
و همچنین در حدیثی دیگر آمده است که یکی از شاگردان امام صادق (ع) بنام هشام بن حکم میگوید یکی از کفار خدمت امام صادق (ع) میرسد ، امام صادق (ع) ضمن کلامشان میفرماید :"انه السیع البصیر العالم الخبیر لا اختلاف الذات و لا اختلاف المعنی"(توحید صدوق – باب الرد علی الوثنیة و الزنادقة – حدیث 1)
و همچنین در حدیثی دیگر از زبان اما رضا (ع) نقل میکند که آنحضرت ضمن سخنشان به کافری میفرمایند :"و لا متجزء"(توحید صدوق – باب الرد علی الوثیة و الزنادقة – حدیث 3)
بنا بر این همانگونه که گذشت از خصوصیات واحد احد این است که نه قابل شمارش از درون میباشد ، و نه از بیرون .
او احدی است که نظیر و مانند و همتایی ندارد "لیس کمثله شیء" و "و لم یکن له کفوا احد" و از جهت دیگر او یگانه واحدی است که دارای اجزا نبوده ، و یگانه واحد حقیقی و راستین میباشد ، و از همین روست که قرآن کریم او را واحد معرفی میفرماید و میگوید :
"الهكم واحد"(بقرة : 163)
"إنما الله إله واحد" (نساء : 171)
"و ما من إله إلا إله واحد" (مائدة : 73)
"قل إنما هو إله واحد" ( انعام : 19)
در تمامی این آیات و بسیاری دیگر قرآن کریم آن یگانه بی نظیر و بی مانند را واحد معرفی میفرماید ، واحدی که جز او واحدی نبوده و تنها واحد حقیقی و اصیل او میباشد و بس .
او احد است و یگانه و بی نظیر و بی مانند ، زیرا او واحد حقیقی و اصیل میباشد .
از طرفی دیگر او واحد حقیقی و اصیل است زیرا که او احد و یکتا و بی همتاست .
به بیانی دیگر تنها این واحد است که میتواند احد باشد ، و تنها این احد است که میتواند واحد باشد .
به عبارت دیگر احدی که واحد حقیقی نباشد ، احد نیست ، و واحدی که احد نباشد واحد نیست .
او احد است و واحد ، زیرا که او نا محدود است :
احد نا محدود است
دیگر صفتی که از صفات احد بوده ، همانا نامحدود تودن او میباشد .
گفتیم دلیل مبنی بر احد واحد بودن ذات واجب همانا نامحدود بودن آن حقیقت میباشد ، و با اثبات نامحدود بودن ذات اقدس اله ، واحد و احد بودن آن نیز به اثبات رسیده است . اما چگونگی دلالت نامحدود بودن واجب بر احد و واحد بودن او موضوعی است که پس از اثبات نامحدود بودن ذات اقدس اله سبحانه و تعالی همانا آیات زیر میباشد :
"خلق كل شيء" (انعام : 101) و (فرقان : 2)
"هو خالق كل شيء" ( انعام : 102)
"الله خالق كل شيء" ( رعد : 16) و (زمر :62)
"ذلكم الله ربكم خالق كل شيء" (غافر : 62)
این آیات و بسیاری دیگر از آیات این کتاب نور و هدایت میفرماید پدید آورنده همه پدیده ها ، و آفریننده تمامی آفریده شده ها ، و ایجادگر جمیع موجودات ، و هستی بخش همه هستی ، همانا خدای متعال قادر توانا میباشد ، و همین خالق بودن حضرت باریتعالی همانا دلیلی بر نامحدود بودن آنجناب ، چنانچه امام رضا (ع) میفرماید :"اول عبادة الله معرفته ، و اصل معرفة الله جل اسمه توحيده ، و توحيده نفي التحديد عنه ، لشهادة العقول أن كل محدود مخلوق ، و شهادة كل مخلوق أن له خالقا ليس بمخلوق ، الممتنع من الحدث ، هو القديم في الأؤل"(أمالي المفيد – المجلس الثلاثون – صفحة 253)
از این بیان امام رضا (ع) استفاده میشود که پدید آورنده نمیشود پدیدآورنده ای محدود باشد ، زیرا هر پدیده ای محدود بوده و پدیدآورنده و آفریننده این پدیده ها نمیتواند محدود بوده باشد ، بدلیل اینکه هر پدیده ای محدود بوده و هر محدودی پدیده ایست که نبوده و هستی یافته و در صورت محدود بودن پدیدآورنده آنها ، او نیز نیاز به پدیدآورنده داشته و دیگر نمیتواند پدیدآورنده و آفریننده بوده باشد .
بیا بر این او احد واحد است زیرا که او نامحدود است ، و او نامحدود است زیرا که او آفریننده و پدیدآورنده است ، و محدود نمیتواند خالق و پدیدآورنده و آفریننده باشد .
امام رضا(ع) میفرماید : اندیشه و خرد شهادت میدهد که هر محدودی پدیده ایست آفریده شده ، زیرا که اومحدود بوده و نمیتواند ازلی بوده باشد ، و هر آنچه که ازلی نبوده باشد معنایش این است که برای هستی او ابتدایی هست و هر آنچه را که برای هستیش ابتدایی بوده باشد بدین معناست که پیش از آغاز هستیش نیست بوده ، و نیاز به آفریننده ای دارد تا بدو هستی بخشد ، وآن هستی بخش میباید از پدیده ها و آفریده شدگان نباشد ، که در این صورت او خو نیازمند به پدیدآورند ، و آفریننده ، و هستی بخش خواهد داشت ، که این شایسته مقام هستی بخش هستی نیست .
بنا بر این هستی بخش هستی ، حقیقتی است نامحدود ، و هر حقیقت نامحدود یکی بیشتر نمیتواند باشد ، و حتی کلمه یکی برای او شایسته نیست ، زیرا که یک از اعداد بوده و برای او دومی و سومی ...خواهد بود ، در حالی که آن حقیقت نامحدود تحت سیطره علمی ما نیست که بخواهیم آنرا با شمارش آوریم .
اجازه بفرمایید مثالی بزنیم تا مساله قدری روشنتر گردد :
یکی از مقوله هایی که ما بدان احاطه علمی نداشته و تا به امروز خارج از سیطره دانش بشر بوده همانا مقوله آسمان و یا آسمانها میباشد ، ما نمیدانیم که حدود این آسمان ، و یا آسمانهایی که بالای سرمان گسترده میباشد از کجا ، و تا به کجاست ، و اگر نبود بیان وحی الهی که هفت آسمان در کار است ، چه کسی میتوانست بگوید که این آسمانها چند تا هستند ، آسمانهایی که کوچکترین آنها همین آسمان دنیاست که به بیان قرآن به زینت ستارگان آراسته گشته ، ستارگانی که تا به امروز ستاره شناسان بعد آنها را تا سی میلیارد سال نوری تخمین زده ، و میگویند همچنان در حال توسعه میباشند .
اصولا چیزی را میتوان شمرد و به چیزی میتوان گفت یک که ما به حدود آن احاطه علمی داشته باشیم و بانیم که از کجا تا به کجاست ، هنگامی که میگوییم یک خانه ، میدانیم که این خانه طولی چیست و عرضش تا به کجاست ، و ارتفاعش چقدر است ، و اگر بگوییم یک دریا میدانیم که کرانه های این دریا از کجا ، و تا به کجاست ، و از این کرانه تا آن کرانه را یک دریا مینامیم ، و نامگزاری میکنیم ، دریای سفید ، و سرخ ، و سیاه ، حال اگر دریایی داشته باشیم که فرضا از راست و چپ هرچه میرویم تا بی نهایت امتداد دارد ،و از پیش رو و پشت سر نیز به هر کجا برویم تا بن نهایت وجود داشته باشد ، و همچنین از بالای سر و زیر پا ، تا بی نهایت هستی این دریا هست ، آیا میتوان گفت این چند دریاست ؟!
آیا میتوان گفت که یک دریاست ؟!
مسلما پاسخ منفی است ، زیرا هیچگونه احاطه علمیی به حدود و کرانه های این دریا نداریم ، زیرا که دریای فرضی ما نامحدود است ، و محدود نیست تا به حدود آن بخواهیم دست یابیم .
آنچه که در مورد این دریای فرضی میتوان گفت آنست که هست ، و احد است ، یکتاست ، بی نظیر و بی همتاست .
هر حقیقت نامحدود و بی انتهایی از درون واحد است و دارای اجزا نیست ، چرا که اگر دارای اجزا بوده باشد میباید اجزایش محدود باشد ، و با محدود بودن اجزا ، مجموعه نیز محکوم به محدودیت میگردد .
توضیح دیگر اینکه  این حقیقت نامحدود در صورتی که دارای اجزا بوده باشد از دو حال خارج نخواهد بود ، و در هر دو صورت این امر غیر ممکن و محال میباشد .
احتمال اول اینکه اجزای این حقیقت نامحدود مانند آن نامحدود و بی انتها بوده باشد که در این صورت نامحدود بیش از یکی گشته که این به اعتراف عقل و به حکم اندیشه غیر ممکن و باطل میباشد .
اما احتمال دوم اینکه این اجزای این  حقیقت نامحدود و بی انتها ، محدود بوده باشد ، در این صورت آن حقیقت از نامحدود بودن ساقط گشته و به موجودی محدودی مبدل شده است ، زیرا که "حکم المجموع حکم الاجزاء ، و حکم الاجزاء حکم المجموع".
من باب مثال اگر مجموعه ای داشته باشیم که همه اجزایش به رنگ سرخ بوده باشد ، بدون شک کل مجموعه نیز به جز رنگ سرخ نخواهد بود ، همچنین مجموعه ای که همه اجزایش محدود بوده باشد ، آن مجموعه نیز حکما جز محدود نخواهد بود .
نتیجه اینکه حقیقتی که نامحدود و بی انتها بوده باشد در ذات خویش حتما واحد بوده و اجزا نخواهد داست ، و این صفت واحد بودن و بدون اجزا بودن منحصردر همان حقیقت نامحدود و بی انتها بوده ، و غیر او هرآنچه که هست ، و از هر ماهیتی که بوده باشد ، محدود و دارای اجزا ، و مثل و مانند میباشد .
حال بعد از بیان مقدمه فوق ، و پس از اینکه تا حدی مفهوم احد روشن شد ، عرض میکنیم که از واجب الوجودی که احد میباشد ، از او چیزی صادر نشده و نخواهد شد ، زیرا که او احد غیر قابل شمارش از برون بوده ، و وجود حقیقتی مانند او ممکن و مقدور نیست .
توضیح اینکه اگر بنا باشد چیزی از ذات واجب ، احد ، نامحدود صادر گردد جز واجب ، احد ، نامحدود خارج نخواهد شد ، و با صدور صادر اول ، و با تحقق اولین صدور ، هر دو از احدیت و نامحدود بودن ساقط میگردند.
گفتیم که هر دو از احدیت ساقط میشوند زیرا که در این صورت دو تا شده اند و دیگر احدیت و یگانگی در کار نیست ، و همچنین از نامحدود بودن نیز ساقط میشوند ، چرا که نامحدود یکی بیشتر نمیتواند باشد ، و این بیان همان آیه کریمه ایست که میفرماید :"لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا" (انبیا : 22)
از طرف دیگر واجب الوجود ، احد ، واحد ، نامحدود ، چیزی صادر نمیگردد ، زیرا که او قابل شمارش  از داخل نبوده و دارای اجزا نیست .
توضیح اینکه اگر بنا باشد چیزی از ذات حقیقتی صادر و خارج گردد ، آن حقیقت میباید دارای اجزا باشد ، زیرا که صدور تمامی آن حقیقت اولا : امکان پذیر نیست ، و ثانیا : بر فرض محال بگذیریم که این امر ممکن باشد ، در این صورت صدوری صورت نگرفته است ، و آنچه تحقق پذیرفته چیزی جز انتقال نبوده و نمیتواند باشد .
در صورتی که از کارخانه ای ، تولیدی از آن بیرون بیاید ، و یا از انباری ، چیزی خارج گردد ، در این صورت اسم این عمل انجام شده ، اسمش صدور خواهد بود .
اما هنگامی که هر آنچه در آن کارخانه ، و یا انبار بوده بخواهد به جای دیگری برده شود ( توجه بفرمایید گفتیم هر انچه که بوده ، یعنی ساختمان و هر آنچه که در آن بوده ) این را دیگر صدور نمیگویند ، بلکه نام آن انتقال و جابجایی میباشد ، که در این صورت نه چیزی صادر شده و نه چیز دیگر غیر از ذات آن حقیقت پدید آمده است .
اما اگر بخواهد جزیی از آن حقیقت صادر و خارج شود نیز محال است ، چرا که اگر گفتیم که آن حقیقت واحد ، احد ، نامحدود دارای اجزایی نیست که بخواهد جزیی از آن صادر کشته باشد .
در خصوص بطلان نظریه "الواحد لا یصدر عنه الا الواحد" در جای خود ، و در نوشتاری که پیرامون این نظریه نگاشته شده ، نوزده دلیل بر رد آن بیان کرده ایم ، ولی در اینجا با بیان آخرین دلیل بدین بخش خاتمه داده ، و بحث مفصل در این زمینه را به جایی دیگر میسپاریم ، علی الخصوص اینکه بنظر میرسد مثلب بقدری روشن و واضح است که حتی نیازی به دلیل دیگری نیست .
اما دلیل اخیر دیر این زمینه : اگر خواسته باشیم نظریه "الواحد لا یصدر عنه الا الواحد" را بزبان ریاضیات بیان نموده باشیم ، معادله زیر را میباید طرح نماییم : 0=1-1 که در این صورت واجب ، احد ، نامحدود را نابود کرده ، و بجای آن صادر اول ، و یا عقل اول را جای آن نهاده ایم ، آنهم نه اعدام معمولی و عادی ، بلکه اعدامی که هیچ چیزی از ذات آن باقی نمانده و یکسره به دیار نیستی و تاریکیهای عدم و نیستی راهیش نموده ایم "سبحان الله عما یصفون"
متفکرین و اندیشمندان ما تا حدودی واقف بدین اشکالات و ایرادات بوده اند ، هر چند که در مدارس و دانشگاههای فلسفی هنوز بحث از عقول عشره موجود است ، و همچنان در گفتار و نوشتار آنان سخن از صادر اول هست ، ولی بهر حال بجهت معالجه این مشکلات و ایرادات به متمسک دیگری چنگ زده اند که موضوع مبحث بعدی ماست ، که همانا تحقق مخلوق اول از طریق تجلی بوده باشد .
مبحث دوم : بطلان بوجود آمدن ماده اولیه از ذات واجب بنحو تجلی
در مبحث پیشین گفتیم که پیدایش نخستین پدیده هستی که دیگر پدیده ها ، جمله از آن پدید آمده اند از ذات واجب ، ولو با واسطه گری عقول عشره ، و یا صادر اول ، محال و غیر ممکن بوده ، و اساسا صدور چیزی – هر چه که بوده باشد ، ویا هر نامی که داشته باشد – از ذات واجب امکان پذیر نبوده و نیست .
اما در صورتی که تحقق صادر اول ، و یا نور محمدی از ذات واجب بنحو تجلی بوده باشد چطور ؟
یعنی اینکه حضرت واجب ابتدا بنحو تجلی نور محمدی را پدید آورده باشد و سپس بواسطه او دیگر پدیده ها پدید آمده باشند .
در این مبحث نیز مانند مبحث پیشین اگر ثابت شد که امکان پیدایش پدیده اول بنحو تجلی محال بوده ، کلا نظریه پیدایش ماده نخستین از ذات واجب منتفی میگردد ، چه این امر بنحو صدور باشد ، یا تجلی ، و یا اینکه با واسطه بوده باشد ، و یا بی واسطه .
در اینجا اجازه میخواهم پیش از ورود به بحث آفریده شدن مخلوق اول از ذات واجب بنحو تجلی نکته ای را روشن کنم و آن  :
تباین ذاتی بین ذات واجب و پدیده ها
آنچه که در این قسمت از نظر گرامی خوانندگان محترم میگذرد استحاله پدید آمدن هر پدیده ای ، و هر آفریده ای از ذات واجب میباشد ، چه این پدیدآمدن با واسطه بوده باشد ، و یا بی واسطه ، چه به نحو صدور باشد ، و یا بنحو تجلی ، ماده باشد ، و یا مجرد ، صادر اول باشد ، و یا تجلی اول ، و یا نور محمدی ، و یا هر چیز دیگر .
و این قسم خود دلیل اول ماست مبنی بر اینکه پیدایش ماده نخستین از ذات واجب با واسطه گری تجلی اول و یا نور محمدی که بنحو تجلی تحقق یافته باشد ، غیر ممکن و محال میباشد .
دلیل ما بر این مدعی نیز تباین ذاتی بین ذات واجب وپدیده ها و آفریننده هایی است که آن جناب آفریده و پدید آورده است .
دلایلی از قرآن مبنی بر تباین ذاتی بین واجب و هر چیز دیگر
توجه بفرمایید که ما نگفتیم تباین ذاتی بین ذات واجب و ماده، بلکه در اینجا سخن از تباین ذاتی بین واجب و هرچیز دیگر، جز ذات او میباشد ، حتی اگر صادر اول ، و یا تجلی اول هم بوده باشد – که نیست – آنهم محکوم بدین تباین ذاتی بین او و ذات واجب میباشد ، و این نکته مهمی است که پس از اثبات ، نه جایی برای تحقق حقیقت صادر اول میماند ، ونه امکانی برای تحقق تجلی اول .
1 – خداوند متعال در کتاب نور و هدایتش هنگامی که در سوره توحید از ذات اقدس خود سخن میگوید میفرماید :"ولم یکن له کفوا احد"
2 – و در جای دیگر چنین میفرماید :"لیس کمثله شيء"(شوری : 11)
این دو آیه کریمه با وضوح و صراحت بیان میدارد که احدی مثل و مانند و شبیه به حضرت اله نیست ، کلمه "احد" در آیه اخیر سوره توحید نفی هرگونه همتایی ، و همپایی را از آن یگانه بی نظیر و بی همتا را مینماید ، حتی اگر آن دیگری صادر اول ، و یا تجلی اول بوده باشد – البته اگر همچو چیزی بدان معنی که گفته میشود وجود خارجی داشته باشد – و همچنین در آیه یازدهم سوره شوری همانند بودن هر چیزی را با آن حقیقت بی مانند را انکار مینماید ، و کلمه "شيء" در این آیه شریفه شامل همه چیز بوده ، و صادر اول  ،  ویا تجلی اول را نیز در بر دارد ، این آیه مبارکه میفرماید : هیچ چیزی نمیتواند مثل و مانند او باشد ، اگر چه این چیز عقل اول بوده باشد ، و یا نور محمدی ، و یا تجلی اول ، و یا هر چیزی با هر نامی که داشته باشد .
دلالت این دو آیه کریمه بقدری صریح و روشن میباشد که نیازی به بیان دیگر ادله و آیات نیست ، از اینروی به همین دو آیه اکتفا نموده و بدر خانه اهل بیت (ع) میرویم تا ببینیم آن بزرگواران در این رابطه چه میفرمایند :
دلایلی از بیانات اهل بیت (ع) مبنی بر تباین ذاتی واجب و هر چیز دیگر
1 – حارث اعور نقل میکند که امیر مومنان علی بی ابی طالب روزی بعد از عصر خطبه ای میخواند که ضمن آن میفرماید : "الذي بان من الخلق فلا شيء كمثله" (توحید صدوق – باب التوحید و نفی التشبیه – حدیث 1)
توجه بفرمایید ، در این فراز کوتاه حضرت امیر (ع) میفرماید : خداوند منان با تمامی پدیده ها تفاوت و تباین دارد. همچنین به کلمه خلق توجه بفرمایید که دلالت بر تمامی مخلوقات و پدیده ها دارد ، آنهم بدون استثنا .
و این تمامی پدیده ها و آفریده ها شامل صادر اول و یا تجلی اول نیز میباشد ، البته اگر صادر اول ، و یا تجلی اولی بدان معنِی که آقایان میفرمایند در کار باشد ، که صد البته چنین نبوده و نیست ، سپس آنحضرت به همان آیه کریمه میپردازد که "ليس كمثله شيء"
2 – و همچنین در حدیثی دیگر نقل شده که اما علی بی موسی ارضا (ع) در مجلس مامون بوده و گروهی از بنی هاشم از آنحضرت تقاضا میکنند که بر منبر بالا رفته و از توحید برای آنان خطبه ای ایراد نماید ، سپس آنجناب سخنرانی زیبا و شیوایی را به سمع آنان میرساند ، و در ضمن آن میفرماید :"خلق الله الخلق حجاب بينه و بينهم ، و مباينته اياهم ، مفارقته إنيتهم ، و ابتدأ إياهم ، ىليلهم على أن لا إبتداء له ، لعجز كل مبتدئ عن إبتىاء غيره" (توحيد الصىوق – باب التوحيد و نفي التشبيه – حديث 2)
و در فرازی دیگر از همین خطبه آنحضرت میفرماید :"فکل ما في الخلق لا يوجى في خالقه ، و كل ما يمكن فيه يمتنع من صانعه"
همانگونه که ملاحظه فرمودید آنحضرت ضمن بیان تباین و تفاوت بین پدیده ، و پدیدآورنده ، میفرماید : آنچه که خود پدیده ، و آفریده شده باشد ، هرگز نمیتواند پدیدآورنده و آفریننده باشد ، و هر آنچه که بر هستیش آغازی بوده باشد، هیچگاه نمیتواند که آغازگر هستی دیگر باشد ، حال در اینجا این سؤال مطرح میشود :
آیا صادر اول ، و یا تجلی اول از پدیده ها و آفریده های او میباشد ؟ و یا خیر ؟
آیا عقل اول ، و یا نور محمدی را او پدید آورده ، و آفریده است ؟ و یا خیر ؟
آیا هستی عقل اول ، و یا نور محمدی را ابتدایی هست ؟ یا خیر ؟
شاید بدین سؤال اخیر ما پاسخ منفی داده و بفرمایید : خیر ، آن عقل اول ، و یا تجلی اول ، موجوداتی هستند ازلی ، و ابتدایی برای وجودشان نبوده و نیست ، چنانچه بسیاری از بزرگان ، و اندیشمندان نیز بدین باور بوده و هستند ، و این موضوعی است که به یاری حق میباید پیرامونش بحث مفصلی داشته باشیم ، ولی نه در اینجا ، که چگونه میشود حقیقتی و چیزی از جانب حق پدید آمده ، و لباس هستی از جانب او پوشانده شده باشد و در عین حال ازلی بوده ، و این لباس هستی را از ازل به تن داشته باشد ، حقیقتا این از عجایب کلامی است که اندیشمندان ما – آری اندیشمندان ما – تحت عنوان "قدم فیض" از آن دم میزنند .
3- و همچنین در حدیثی دیگر علی بن موسی الرضا (ع) از قول پدران بزرگوارش (ع) از زبان علی بن ابی طالب (ع) نقل میفرماید که آنحضرت (ع) در زمان خلافت ظاهریش در مسجد کوفه خطبه ای ایراد فرموده وضمن آن خطبه میفرمایند : "مباین ما أحدث في الصفات" (توحيد الصدوق – باب التوحيد و نفي التشبيه – حديث26)
نکته قابل توجه در کلام امیر (ع) – که همانا امیر کلام است این است که آنحضرت (ع) میفرماید این تباین بین خدای سبحان و تمامی هر آن چیزی است که جنابش پدید آورده ، و این تباین عام بوده و چنانچه ملاحظه میفرمایید هیچگونه تخصیصی هم بر آن نخورده ، نه در اینجا ، و نه در هیچ جای دیگر، و شامل تمامی موجودات و پدیده ها میباشد، ازجمله صادر اول ، و یا تجلی اول ، البته اگر چنین چیزی – چنانچه فلاسفه و عرفا میگویند – بوده باشد ، که نیست .
4 – درجایی دیگر امام محمد باقر (ع) با بیانی بسیار زیبا این تباین را بیان میفرماید :"الأحد الفرد المتفرد ، والأحد و الواحد بمعنى واحد ، و هو المتفرد الذي لانظير له ، و التوحيد الإقرار بالوحدة و هو الإنفراد ، و الواحد التباين الذي لا ينبعث مي شيء و لا يتحد بشيء"(توحيد الصدوق – باب تفسير قل هو الله احد – حديث 2)
این بیان زیبا و دلکش شکافنده علوم و دانشها حاوی چندنکته اصلی و اساسی میباشد که ضمن اهمیت فوق العاده ای که در مسایل توحیدی داراست ، ما را به سرمنزل مقصود میرساند ، اما نکاتی که در این بیان امام محمد باقر (ع)  به چشم میخورد از قرار زیر میباشد : 
1 – "الأحد الفرد المتفرد" امام باقر (ع) در این فراز "احد" را معنی کرده و میفرماید : احد آن یگانه است ، آن یکتای یگانه ای که در بین تمام هستی وپدیده ها و آفریده ها ، دومن ندارد ، زیرا آن یکتای یگانه از برون قابل شمارش نبوده و از جمله اعداد نیست .  سپس آنحضرت (ع) اضافه میکند :
2 – "الاحد و الواحد بمعنی واحد" یعنی اینکه آن احدی که از بیرون قابل شمارش نبوده از درون نیز واحد بوده و قابل شمارش نیست .
او احدی است ه از درون واحد و غیر قابل شمارش میباشد زیرا که او احد میباشد ، و از صفات احد این است که نه از درون و نه از برون قابل شمارش نباشد .
احد اگر از بیرون قابل شمارش باشد از احدیت ساقط گشته است ، زیرا با قابل شمارش بودن از بیرون دارای مثل و مانند خود گشته و مانند ما شده که هر یک همانندی داریم ، و در این صورت (یعنی در صورت قابل شمارش بودن از خارج) نه احد است ، و نه یکتا ، و نه بی نظیر و بی همتا .
از طرف دیگر از درون نیز واحد بوده و غیر قابل شمارش میباشد ، و در صورتی که از درون واحد نبوده باشد ، معنایش این است که از درون دارای اجزا میباشد ، و اگر احد از درون دارای اجزا بوده باشد دیگر احد نبوده و از دایره احدیت خارج شده و حقیقتی گشته مانند دیگر پدیده ها که همگی از درون دارای اجزا بوده و واحد بالمعنی نیستند ، چنانچه حضرت حق در کتاب جاویدانش میفرماید :"و من كل شيء خلقنا زوجين"(ذاریات : 49)
در صورتی که احد از درون واحد  و غیر قابل شمارش نبوده باشد دارای اجزا میگردد ، و مثل و مانند دیگر پدیده ها و آفریده ها گشته ، که همگی از درون جفت جفت بوده ، و قابل شمارش از درون میباشند ، که در این حالت احدی که میباید بی نظیر و بی مانند بوده باشد ، میلیاردها مثل و مانند و همتا یافته و از احدیت ساقط گشته است ، بنا بر این نتیجه امر بدین کلام منتهی میگردد که او احد است ، زیرا که او واحد میباشد ، و او واحد است زیرا که او احد میباشد ، و خلاصه اینکه او احد واحد است و بس .
3 – "الواحد المتباین" او احدی است که متباین و جداست ، او متباین و جدایی است که از هر چیز ، و هر کسی جداست ، او متباینی است که با همه چیز و همه کس تفاوت داشته و فرق دارد ، و همانگونه که امام صادق (ع) میفرماید :"لأنه خلاف خلقه" (توحيى الصدوق – باب التوحيد و نفي التشبيه – حىيث 13)
او جدای همه پدیده ها و آفریده هاست ، زیرا که او احد واحد است ، او با همه پدیده ها و آفریده ها تفاوت دارد ، زیرا که احد واحد است ، او تباین ذاتی با همه پدیده ها و آفریده ها دارد ، زیرا که او واحد احد است  چنانچه امام صادق (ع) میفرماید :"هو واحد ، احدی الذات ، باین من خلقه..." (توحید الصدوق – باب القدرة – حدیث 13)
بنا بر این او چون احد است ، واحد است ، و چون واحد است ، احد است ، و چون احد واحد است ، با همه پدیده هایی که آفریده تقاوت دارد ، او با همه پدیده ها و آفریده ها تقاوت دارد ، زیرا که او وجودی نامحدود ، و حقیقتی بی انتهاست ، و از اینروی فرمودند :
 "الذي لا ينبعث من شيء و لا يتحد بشيء"
در این فراز از بیان آنحضرت (ع) میبینیم که جهتی دیگر از وجه تباین حضرت حق را بیان میفرماید و میگوید که بخلاف همه پدیده ها ، و بعکس تمامی آفریده ها ، از چیزی پدید نیامده ، و از چیزی برانگیخته نشده است ، و در فراز دیگر پس ا. بیان این وجه تباین میفرماید که آن حقیقت احد و واحد را که احدی چون او نبوده را چیزی نیست که او را محدود نماید . و این نامحدود بودن اوست که او را احد و واحد ساخته است .
بنا بر این او احد است .
و چون احد است ، واحد است .
و چون احد و واحد است با همه پدیده ها تفاوت داشته و تباین دارد .
او احد واحد متباین است چون نامحدود است .
تا بدینجا دلایل خود را مبنی بر احدیت ، و واحدیت ، و تباین ذات واجب را از ثقلین – یعنی قرآن و سنت رسول قرآن (ص) و اهل بیتش (ع) را از نظر گذراندیم ، اینک جا دارد که بحثی در این زمینه پیرامون نامحدود بودن ذات واجب داشته باشیم :
دلایلی از قرآن مبنی بر نامحدود بودن ذات واجب
دلایل ما مبنی بر نامحدود بودن ذات واجب آیات عدیده ایست که بجهت طولانی نشدن بحث به همان دو آیه ای که پیشتر ذکر شد اکتفا نموده و از دیگر آیات در این زمینه خودداری میکنیم ،چرا که ورود به بحث آیات دیگر خود لازمه اش بحث استدلالی مفصل میباشد .
همانطور که پیشتر اشاره شد ، خدای سبحان ذات خویش را چنین معرفی میفرماید :
1 – "ولم یکن له کفوا احد"
2 – "لیس کمثله شيء"
این دو آیه کریمه میفرماید که خدای متعال با هر آنچه که هست تفاوت داشته و هیچ چیز و هیچکس شبیه و مانند او نیست ، و در صورتی که همه چیز و هرآنچه که هست محدود بوده باشد ، او که غیر از همه چیز و همه کس میباشد ، میباید وجودن نامحدود ، و حقیقتی بی انتها در جمیع جهات وجودی خود داشته باشد .
 بنا بر این باید ببینیم آیا همه موجودات ، غیر از او ، موجودات محدودی هستند یا خیر، و در صورتی که ثابت شود همه پدیده ها و تمامی آفریده ها ، و تمامی موجودات غیر از ذات واجب ، موجودات محدودی هستند ، ثابت میگردد که ذات واجب حقیقتی است نامحدود .
اما ببینیم چه دلیلی از قرآن مبنی بر محدود بودن همه پدیده ها و موجودات در دست هست ؟
1 – اولین دلیلمان مبنی بر محدود بودن همه پدیده ها و موجودات بجز ذات واجب آیات زیر میباشد :
"إنه بكل شيء محيط" (فصلت : 54)
"و كان الله بكل شيء محيطا" (نساء : 126)
"و أن الله قد أحاط بكل شيء علما"(طلاق : 12)
این آیات و بسیاری آیات دیگر بصراحت میفرماید که خدای متعال بر همه موجودات هستی – بدون استثنا – احاطه دارد ، و معنای این کلام این است که همه موجودات هستی تحت احاطه حضرت اله سبحانه و تعالی میباشند ، و این نیز معنایش این است که تمامی پدیده ها ، و همه آفریده شدگان ، و تک تک موجودات هستی تحت احاطه آن یکتای بی همتای بی نظیرو بی مانند میباشد ، و از طرفی هر آنچه که تحت احاطه دیگری شد لاجرم محدود خواهد بود ، از اینروی نتیجه میگیریم که هر آنچه که هست ، غیر از ذات خدای فرد ،احد ، واحد ، صمد ، محدود میباشد ، و تنها اوست که نامحدود بی انتهاست .
2 – دسته دوم از آیاتی که دلالت بر محدود بودن همه موجودات – بجز ذات اقدس اله – میباشد آیات زیر میباشد :
"إن الله على كل شيء قدير"(بقره : 20)
"و الله على كل شيء قدير" (بقره : 284)
"و هو على كل شيء قدير" (مايده : 20)
این آیات و بسیاری دیگر از آیات این معنی را میرساند که تمامی موجودات هستی تحت احاطه قدرت و سیطره حضرت حق میباشد ، و از طرفی میدانیم که هر حقیقتی که نامحدود بوده باشد تحت سیطره ، و قدرت احدی در نمیآید ، و همینکه وجودی ، و پدیده ای تحت سیطره ، و قدرت دیگری قرار گرفته باشد ، نمیتواند وجودی نامحدود بوده ، و محکوم به محدودیت میباشد .
بیا بر این با استناد به این دسته از آیاتی که میفرماید خداوند متعال بر همه چیز قادر و تواناست ، میگوییم : این همه چیزی که تحت قدرت و سیطره الهی میباشد ، همه محدود بوده ، و تک تکشان محکوم به محدودیت میباشند .
3 – دسته سوم آیاتی که دلالت بر محدود بودن همه موجودات بجز خدای منان دارند آیات زیر میباشد :
"و خلق كل شيء" (انعام : 101)
"قال ربنا الذي اعطى كل شيء خلقه ثم هدى" (طه : 50)
"ذلكم الله ربكم لا إله إلا هو خالق كل شيء" (انعام : 102)
"ذلكم الله خالق كل شيء" (غافر : 62)
"الله خالق كل شيء" (رعد : 16)
در این سلسله از آیات خداوند سبحان اعلان میدارد که حضرتش پدیدآورنده هر چیزی است ، بنا بر این هر آنچه غیر او هست پدیده ای است که آن پدیدآورنده بی نظیر و بی همتا پدیدشان آورده ، و بدانها هستی بخشیده است .
و از طرفی هم میدانیم که هر پدیده ای ، و هر آفریده شده ای که خدای متعال آنرا پدید آورده محکوم به محدودیت میباشد ، و ادله متعددی بر محدودیت پدیده ها ، و پدیدآمده ها در دست هست که به یاری حق در جای خود پیرامون قدم فیض نیز بطور مفصل بحث خواهیم نمود ، ولی در اینجا به یک دلیل بسنده کرده و میگوییم :
بحکم عقل و اندیشه ، هر آنچه را که خدای متعال آفریده قطعا و یقینا نبوده و سپس پدید آمده است ، زیرا اگر بخواهد موجودی ازلی بوده باشد دیگر نیازی به آفریننده ، و آفریده شده نخواهد داشت ، چرا که موجودی که از ازل بوده باشد ، او هست ، و همیشه بوده ، و دیگر نیازی به آفریده شدن ، و پدیدآمدن ندارد تا خدا بیاید و آنرا بیافریند .
بنا بر این هر پدیدآمده ای ، و هر آفریده شده ای ، و هر هستی پذیرفته ای ، ابتدایی برای وجودش و هستیش بوده ، و هر آنچه که ابتدایی برای بوجودش و هستیش بوده باشد محکوم به محدودیت خواهد بود ، زیرا که هستی او از ابتدا نقطه شروعی دارد که پیش از آن نقطه شروع نبوده ، و نمی تواند حقیقت نامحدودی بوده باشد .
بدین ترتیب ثابت میگردد که همه موجودات بجز ذات باریتعالی محدود بوده ، و ذات او که تباین و تمایز با همه دیگر موجودات ، و دیگر پدیده ها دارد ، لاجرم حقیقتی است نامحدود ، و وجودی است بی انتها .
حال ببینیم منابع حدیثی و ثقل اصغر در این رابطه چه میفرمایند :
دلایلی از اهل بیت (ع) مبنی بر نامحود بودن ذات واجب
منابع حدیثی مملو است از بیانات گوناگونی که دلالت بر نامحدود بودن ذات اقدس واجب دارد ، و از این خرمن علم و حکمت خدادادی اهل بیت (ع) خوشه ای را در این رابطه عرضه کرده و میگذریم :
1 – حارث بن اعور نقل میکند که امیر مومنان علی بن ابی طالب (ع) روزی بعد از نماز عصر خطبه ای در مورد توحید و تعظیم خدای متعال ایراد مینماید که اعجاب مردم را برمیانگیزد که آن خطبه را ابو اسحاق سبیعی نوشته و برای حارث نقل میفرماید که امیر مومنان (ع) چنین فرمود :"الذي ليست له في أوليته نهاية ، ولا في آخريته حد و لا غاية... الذي سئلت الأنبياء عنه فلم تصفه بحد ... ليس له حد ينتهي الى حده ...(توحيد الصدوق – باب نفي التشبيه – حديث 1)
2 – قاسم بی ایوب علوی نقل میکند که امام رضا (ع) در مجلس مامون ، و به درخواست او ، خطبه ای ار خصوص توحید ایراد کرده ، و ضمن آن خطاب درر بار چنین فرمودند:
"خلق الخلق حجاب بينه و بينهم ، و مباينته اياهم مفارقة إنيتهم ، و ابتداؤه إياهم دليلهم على أن لا إبتداء له ، لعجز كل مبتدىء عن إبتداء غيره...فقد جهل الله من استوصفه ، و قد تعدّاه من اشتمله ، و قد أخطأه من كتنهه ، و من قال : كيف فقد شبهه ، و من قال : لم فقد علله ، و من قال : متى فقد وقته ، و من قال : فيم فقد ضمنه ، و من قال : إلى م فقد نهاه ، و من قال : حتى فقد غيّاه ، و من غيّاه فقد غاياه ، و من غاياه فقد جزأه ، و من جزأه فقد وصفه ، و من وصفه فقد الحد فيه ، لا يتغير الله بانغيار المخلوق ، كما لا يتحدد بتحديد المحدود ... لا تصحبه الأوقات ، و لا تضمنه الأماكن ، ولا تأخذه السنات ، و لا تحده بالصفات ، و لا تقيده الأدوات ، سبق الأوقات كونه ، والعدم وجوده ، و الإبتداء أزله ...( توحيد صدوق – باب التوحید و نفی التشبیه – حدیث 2)
در این خطبه امام رضا (ع) ، خطبه ای که فقط و فقط از آن خاندان ، و از آن دودمان ممکن است صادر شود ، به نکات عدیده ای از وجود نامحدود آن حقیقت بی انتها اشاره نموده ، با ادله خدشه ناپذیر به اثبات میرساند که آن وجود بی بدیل ، و بی نظیر ، در همه جهات وجودی که تصور نموده باشیم ، نامحدود و بی انتها مباشد .
با بیان این دو حدیث دیگر نیازی به آوردن احادیث و روایات دیگری نبوده ، و به همین مقدار بسنده مینماییم ، چرا که آنچه لازم است در این زمینه گفته شود ، بیان گردیده است .
بنا بر این میگوییم :از ذات واجب چیزی صادر نمیگردد ، زیرا که او احد است .
او احد است زیرا که او در ذات خو احدیّ المعنی است .
او احد است و واحد ، زیرا که او حقیقتی نامحدود و بی انتهاست .
و آن حقیقت احد ، واحد ، نامحدود با همه پدیده ها و آفریده ها و موجودات تباین و تفاوت دارد ، زیرا که بخلاف تمامی پدیده ها و آفریده شده ها ، و موجودات ، احد ، واحد ، بی انتها ، و نامحدود است ، و احدی همانند او نیست ، و بدین سبب ، و با این ادله قاطعه میگوییم که امکان صدور از ذات اقدس او محال ، و امکان ناپذیر است ، و قاعده "الواحد لا یصدر عنه الا الواحد" خواب و خیالی بیش نیست .
حال که قصه تباین ، و اختلاف ذات واجب با دیگر موجودات روشن شد ، باز میگردیم به مساله اصلی خود که همانا اولین چیزی که پدید آمده ، بنحو تجلی بوده باشد .
در اینجا این سوال را از اندیشمندان و دانشمندانی که باورشان به پدید آمده اولین پدیده ، و نخستین آفریده شده ، بنحو تجلی بوده ، میپرسیم که اولین موجودی که بنحو تجلی ظاهر شده ، و پدید آمده ، آیا ذات او عین ذات واجب بوده ؟ و یا اینکه بین ذات او و ذات واجب ، اختلاف و تباین هست؟
در پاسخ ممکن است که یکی از سه جواب زیر را برهند ، و احتمال چهارمی هم در میان نیست :
احتمال اول : اینکه ذات تجلی اول از هر حیث عین ذات واجب بوده ، و هیچگونه تفاوت و اختلافی بین ذات تجلی اول ، و ذات واجب نبوده باشد .
احتمال دوم : اینکه ذات تجلی اول از هر حیث با ذات واجب اختلاف و تباین داشته باشد .
احتمال سوم : اینکه در برخی از جهات و برخی حیثیات مانند ذات واجب بوده ، و برخی دیگر با آن تباین و اختلاف داشته باشد .
حال با اثبات ابطال هرسه احتمال فوق ، و نبود احتمالی دیگر ، تجلی اول نیز نزد صادر اول خواهد رفت .
بطلان احتمال اول یعنی ذات تجلی اول عین ذات واجب بوده باشد .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد زیرا :
1 – در این صورت احدیت واجب از میان رفته است ، زیرا که یکی دیگر پیدا شده که صد در صد همانند او بوده ، و از هر حیث همپا و همتای اوست .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد ، زیرا :
2 – ار این صورت برای ذات واجب همتایی پدید آمده و آیه "و لم یکن له کفوا احد" را باطل خواهد شد .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد ، زیرا :
3 – در این صورت برای ذات واجب مثل و مانندی پیدا شده و آیه "ليس كمثله شيء" را باطل کرده و از میان برداشته است .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد ، زیرا :
4 – در این صورت او نیز مانند واجب بوده و هیچ تفاوتی بین آنها نبوده ، و در نتیجه دارای دو خدا شده ، و آیه "لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا" باطل شده و از میان میرود .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد ، زیرا :
5 – در این صورت تجلی اول مانند ذات واجب ، قایم به ذات بوده ، و دیگر نیازی به خالق ، و پدیدآورنده نخواهد داشت ، و این خود تناقضی آشکار خواهد بود ، زیرا او در عین حالی که قایم به ذات خود میباشد ، پدیدآمده از طرف ذات واجب است .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد ، زیرا :
6 – نامحدود یکی بیشتر نمیشود که باشد ، و در این صورت دوتا شده اند ، یکی ذات واجب ، و دیگری ذات تجلی اول ، که از هر جهت مثل و مانند واجب بوده ، و مانند او نامحدود و بی انتهاست ، واین امری است محال و غیر ممکن .
تجلی اول نمیتواند از جمیع جهات وجودی مانند ذات واجب بوده باشد ، زیرا :
7 – در این صورت پدید آوردن تجلی اول عبث خواهد بود ، زیرا اگر تجلی اول از هر حیث عین ذات واجب بوده باشد ، هر آن کاری که تجلی اول میتواند انجام دهد ، واجب نیز خواهد توانست که به انجام برساند ، و دیگر دلیلی نخواهد داشت که واجب حقیقت دیگری را پدید آورده وآن فعل را بدو محول نماید ، مگر اینکه تجلی اول فرقی با ذات واجب داشته باشد .
نتوان گفت که فرقی بین ذات واجب و ذات تجلی اول باشد ، زیرا که گفته میشود که تجلی اول ، تجلی تام و کامل بوده و طبیعتا هیچ فرقی بین آنها نخواهد بود .
توضیح اینکه بسیاری از فلاسفه و عرفای عرفان نظری – آنانی که پیرو مدرسه محی الدین عربی میباشند – بر این باورند که ذات واجب برای اینکه جسم را پدید آورد نیاز به واسطه دارد ، زیزا بین جسم و ذات واجب تباین و تفاوت ذاتی بوده ، و مستقیما ذات واجب نمیتواند جسم را پدید آورده ، و برای آفریدن اجسام نیاز به واسطه دارد ، و این حضرات نور محمدی را که تجلی اول میدانند ، واسطه خلق اجسام قرار میدهند ، در اینجا این سوال را مطرح نموده و میپرسیم: این نخستنی واسطه ، و این نور محمدی چه کاری در این واسطه گری میتواند انجام دهد که ذات واجب نمیتواند به انجام برساند ؟ در حالی که ذات تجلی اول عینا از هر جهت مانند ذات واجب میباشد و هیچ تفاوت و اختلافی با آن ندارد .
اگر بناست تجلی اول ، و یا نور محمدی واسطه نخستین در امر پدید آوردن جسم بوده باشد میباید کاری از او (یعنی تجلی اول) برآید که واجب تنواند ، و یا اینکه دارای خصوصیتی باشد که این خصوصیت در واجب یافت نمیشود ، وگرنه چه نیازی است که تجلی اول را واسطه قرار داده باشیم .
و در صورتی که گفته شود – کما اینکه گفته شده است – واجب تجلی اول را – که همان نور محمدی است – را پدید آورد ، که نام دیگرش حضرت احدیت میباشد ، ذات واجب با تجلی ، حضرت احدیت راپدید آورد تا با واسطه گری او حضرت واحدیت – یا همان نور علوی – را پدید آورده و بیافریند  ، در اینجا پرسش خود را بار دیگرمطرح میکنیم : چرا حضرت واجب خود بدون واسطه گری حضرت احدیت حضرت واحدیت را پدید نیاورد و مستقیما نیافرید؟
حضرت احدیت چه تفاوتی با واجب دارد که او میتواند حضرت واحدیت را پدید آورد ، و واجب نمیتواند ؟ در حالی که گفتیم تجلی اول ، تجلی تام بوده و هیچ فرقی بین ذات واجب و حضرت احدیت نیست .
اگر هیچ فرقی بین ذات واجب و حضرت احدیت نیست میباید آنچه را که از طریق تجلی اول پدید میآید ، ذات واجب مستقیما به انجام برساند و بیافریند ، و در واقع نیازی به پدید آوردن ، و آفریدن حضرت احدیت نبوده ، و وجود وایجاد اوعبث و بیهوده خواهد بود .
در اینجا به یک نکته اساسی میخواهم بپردازم که توجه بدین نکته مساله را از بیخ و بن حل میکند ، و آن اینکه نه با صد واسطه ، و نه با هزاران واسطه ، و نه با میلیون واسطه ، از ذات واجب جسم پدید نیامده ، و آفریده نمیشود ، چه این واسطه ها بطریق تجلی پدید آمده باشند ، چه بنحو صدور ، بهر گونه ای که بوده باشد ، از ذات واجب جسم پدید نخواهد آمد ، زیرا ذات واجب ، و جسم با یکدیگر تباین و تفاوت تام داشته ، و بهیچ وجهی ممکن نیست از ذات واجب جسم پدید آید ، و این واسطه ها ، بدلیل بعدشان از مصدر فیض تغییری در ذاتشان ایجاد نمیشود .
به بیانی دیگر این واسطه ها ، هر تعداد هم که بوده باشند ، باید همچون مصدرشان مجرد از ماده بوده باشند ، و پر واضح است که از مجرد ، ماده پدید نخواهد آمد .
توضیح اینکه ذات واجب مجرد از ماده میباشد ، هنگامی که تجلی اول دید آمد ، لاجرم تجلی اول نیز میباید مجرد باشد ، و از تجلی اول – که همان حضرت احدیت میخوانندش – نیز جز مجرد پدید نمی آید ، و از او که حضرت واحدیت مینامندش ، جز مجرد پدید نخواهد آمد ، و اگر این واسطه ها هر قدر هم که بوده باشد ، از مجرد ماده پدید نمیآید .
دقت بفرمایید ، قدری بیشتر توضیح دهیم ، ببینیم با دور شدن این واسطه ها از میبع فیض – یعنی واجب – آیا به ماده نزدیک شده ، و امکان ایجاد ، و پدید آوردن ماده و جسم بدست خواهد آمد ، یا خیر ؟ !!
هنگامی که واجب تجلی نمود ، میباید این تجلی تام باشد ، زیرا که او واحد بوده ، و اجزایی ندارد که بخواهد جزیی از ذاتش تجلی نموده ، و جزیی دیگر تجلی نکرده باقی مانده باشد ، بنا بر این هنگامی که این تجلی صورف گرفت ، حقیقتی مانند ذات واجب پدید میآید که هیچ کم و کاستی از واجب نداشته ، و از هرجهت مانند او خواهد بود ، حال این حقیقت جدید نیز برای پدید آوردن حقیقتی دیگرباید تجلی نماید ، تا حقیقت دوم پدید آید ، این تجلی نیز میباید تجلی تام بوده باشد ، زیرا که تجلی اول که از هر حیث مانند واجب بوده ، مانند واجب احدیّ المعنی بوده و دارای اجزا نبوده که بتواند تجلی جزیی داشته باشد ، بنابر این تجلی اول ، تجلی تام نموده و حقیقتی مانند خود را پدید میآورد که او نیز مانند تجلی اول از هر جهتی همانند واجب میباشد ، و این سلسله تجلیات تا به هر کجا که ارامه داشته باشد جز واحد متجلی نخواهد شد ، و هرگز این تجلیات به ماده و جسم منتهی نخواهد گردیدبسیارخوب، تا اینجا معلمو شد که احتمال اول باطل بوده و ممکن نیست تجلی اول ، تجلی تام بوده باشد ، که نتیجه اس این خواهد بود که ذات تجلی اول از هر جهت مانند ذات داجب باشد .
حال ببنینم احتمال دوم در این بین چگونه است ، آیا میتوان احتمال دوم را پذیرفت ، و یا اینکه ...
بطلان احتمال دوم ، یعنی ذات تجلی ائول از هر جهت با ذات واجب تباین داشته باشد .
بطلان این احتمال واضح و روشن میباشد  ، و نیازی به صول و تفسیر ندارد ، و گمان نمیکنم احدی از خوانندگان گرامی بدان باور داشته باشند که ذات واجب تجلی نموده باشد ، و از این تحلی ، حقیقتی پدید آمده باشد ، آنگاه این حقیقت در تمامی جهات وجودی خود مخالف و متباین با ذات واجب بوده باشد که : از کوزه همان برون تراود که در اوست .
نمیشود مجرد از ماده ، تجلی نماید و ماده پدید آید ، نمیشود لا مکان و لا زمان تجلی نماید و ذو زمان و ذو مکان پدید آید ، نمیشود بسیط تجلی نماید ، و مرکب آفریده شود ، نمیشود که واحد تجلی نماید ، و کثیر ایجاد گردد ، نمیشود ثابت تجلی نماید ، و متغیر متحرک ظاهر شود ، نمیشود قدیم ازلی تجلی نموده و حادث پدید آید و....
بنا بر این تباین و تفاوت تام بین ذات واجب و تجلی اول ممکن و مقدور نبوده ، و امری است محال ، حال بپردازیم به احتمال سوم یعنی :
بطلان احتمال سوم ، یعنی ذات تجلی اول در برخی از جهات مانند ذات واجب باشد ، و در برخی جهات نه
یعنی اینکه هر آنچه که ذات واجب با خود داشت ، و هر آنچه را که میشد به کسی عطا نموده و ببخشد را در همان نخستین – و آخرین – تجلیش ، به نور محمدی عطا نموده و بخشیده ، و هیچ فرقی بین ذات واجب و ذات تجلی اول نبوده ، الا اینکه واجب خالق است واو مخلوق ، واجب قایم به ذات خود میباشد و تجلی اول قایم به ذات واجب ، ذات واجب رب است و تجلی اول عبد .
با این بیان تجلی واجب ، تجلی تام نبوده ، و نمتوانسته که تجلی تامی بوده باشد ، از اینروی گفته میشود : تجلی اول در همه جهت همتا و همپای واجب میباشد ، بجر قیومیت ، و همین استثنا قیومیت دلیل بر این میباشد که تجلی ، تجلی تام نبوده است .
اما ببینیم آیا ممکن است که تجلی اول هر آنچه که با واجب بوده را دریافت نموده باشد ، و در عین حال قایم به غیرش بوده باشد ؟!!
در اینجا دو اشکال بر این بیان وارد میباشد ، اشکال اول اینکه در این صورت ذات واجل را از احدیّ المعنی بودن خارج کرده ، و واجب را دارای اجزا قرارش داده ایم ، که جزیی از آن به تجلی اول اعطا شده (که همه چیز غیر از قیوم به ذات بودن باشد) و قسم دیگر که همانا قیوم به ذات بودن باشد را بدو اعطا نکرده ، و نزد خود ، و در انحصار خوش نگه داشته است .
پیشتر گفتیم ، و همگی بر این باور و عقیده هستیم که ذات واجب احدیّ المعنی بوده ، و دارای اجزا نیست که بخواهد هر آنچه که دارد را به کسی اعطا نموده ، و یک چیز را برای خویش ، و در انحصار خود نگه دارد .
بنا به آنچه که آقایان میفرمایند – زیرا اساسا ما با این امر از بیخ و بن مخالفیم – یا باید تجلی تام ، و کامل باشد ، و یا اینکه اصلا نباشد ، و از همین روست ، و بدین سبب است که فرموده اند واجب درهمان نخستین تجلیش ، هر آنچه که ممکن بود اعطا نماید را به تجلی اول عطا فرمود ، اما آنچه که کار را خراب کرده ، همانا استثنای قیومیت به ذات میباشد ، زیرا خود استثنا کردن دلیلی است محکم ، و قاطع بر اینکه مستثنی علیه دارای اجزا میباشد ، و گر نه استثنا بی معنی میشود .
اما اشکال دوم ما بر این بیان : آنچه که موجب گشته که واجب حقیقی قایم به ذات بوده باشد ، همانا ذات اوست ، حال چگونه ممکن است ذات تجلی کند ، و قیومیت او متجلی نگردد ؟!!
واجب قایم به ذات است ، زیرا که او احد ، واحد ، نامحدود است .
واجب قایم به ذات است ، زیرا که او علم احد ، واحد ، نامحدود است .
واجب قایم به ذات است ، زیرا که او حیات احد ، واحد ، نامحدود است .
و در یک کلام واجب قایم به ذات است زیرا که او نامحدود است .
نجلی اول هم اگر حقیقتی نامحدول باشد ، لاجرم او نیز قایم به ذات خواهد بود ، زیرا نامحدود را ابتدایی و آغازی نیست که آغازگری داشته باشد .
اگر تجلی اول همانند واجب دارای علم ناحدود بوده باشد ، برای علم او – همانند واجب – عین ذات او بوده ، و دیگر نباید ابتدا و آغازی داشته باشد ، و هر آنچه که او را ابتدا و آغازی نیست ، لاجرم قایم به ذات خواهد بود ، و هر یک از صفات ذات  بهمین ترتیب خواهد بود ، و تجلی اول میباید صفات ناحدود داشته باشد ، و با نامحدود بودن ذات تجلی اول ، او نیز باید مانند ذات واجب ، قایم به ذات خود باشد ، در حالی که به اعتراف تمامی اندیشمندان ، و فلاسفه ، تنها حقیقت قایم به ذات ، همانا ذات واجب میباشد و بس ، حتی پیروان محی الدین عربی ، و خود شخص او – که به بنیان گزار عرفان نظری معروف میباشد – بدین امر اعتراف دارند .
بنا بر این تجلی اول نه علم نامحدود دارد ، و نه قدرت نامحدود میتواند داشته باشد ، و نه حیات نامحدود ، و نه هر چیز نامحدود دیگر ، او نیز مانند هر پدیده دیگد حقیقتی ، و وجودی است محدود ، زیرا که او قایم به ذات نبوده ، و قایم به واجب الوجود میباشد .
و در صورتی که او حقیقتی محدود بوده باشد ، نمیتواند که پدید آمده از تجلی واجب بوده باشد ، زیرا واجب حقیقتی نیست که دارای اجزا بوده باشد ، تا تجلی جزیی نماید ، و اگر بنا باشد واجب تجلیی نماید ، باید این تجلی تام باشد ، و در صورتی که واجب تجلی تام نماید ، و بنا باشد از این تجلی حقیقتی پدید آید ، آن حقیقت نیز باید مانند ذات واجب نامحدود بوده باشد ت، و هر نامحدودی بدون شک قایم به ذات خواهد بود ، زیرا که نامحدود را ابتدایی و آغازی نخواهد بود ، تا نیاز به آغازگر ، و پدیدآورنده داشته باشد .
بدین ترتیب چون تجلی اول قایم به ذات نیست ، محدود بوده ، و نامحدود نمیتواند باشد ، و چون نامحدود نیست ، نمیتواند پدید آمده از تجلی ذات واجب بوده باشد .
بنا براین تجلی ذات واجب از ریشه و اساس منتفی است ، و این تجلی امکان پذیر نیست ، زیرا همانگونه ای که گذشت ، نه امکان تجلی تام هست ، و نه امکان تجلی ناقص و جزیی ، فلذا تجلی به هر نحوی که باشد ، محال و امکان ناپذیر است ، در اینجا به یک نکته اساسی و حساس اشاره کرده و بحث را خاتمه میدهیم ، و آن اینکه ذات واجب همواره از طریق خلق خود تجلی میکند ، یعنی میآفریند ، و با آفریده خود تجلی مینماید ، نه اینکه تجلی کرده ، و با این تجلی کردن چیزی آفریده میشود ، در واقع آفرینش علت تجلی میباشد ، نه تجلی علت آفرینش ، و این امر بسیار دقیق و مهمی است که با توجه بدان مساله از نظر عقلی کلا حل میشود ، و دقت بیشتر در این زمینه را به عهده خوانندگان میگزاریم .
حال که امکان پدید آمدن پدیده ای از عدم – نعنی اینکه علت مادی چیزی عدم بوده باشد – و همچنین پدید آمدن از ذات واجب باطل شده ، و از میان رفته است ، حال ببینیم این ماده اولیه ای که دیگر مواد ، و چیزها از آن پدید آمده ، از چه چیزی پدید آمده است ؟!!
فصل دوم : ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده است ؟
این همان سوالی است که از معصومین (ع) پرسیده شده ، وایشان نیز با پاسخی دقیق این مشکل ، و این معضل چند هزار ساله را از میان برداشته اند ، و بسیاری اوقات هم بدون اینکه کسی از آنان پرسیده باشد ، چگونگی پدید آمدن ماده اولیه را بیان فرموده اند ، چنانچه فاطمه زهرا (س) در خطبه ای که بعد از رحلت پدر گرامیشان (ص) در مسجد النبی ، و در حضور مهاجرین و انصار ایراد فرمودند ، چنین بیان داشتند :"ابتدأ الأشياء لا من شيء كان قبلها"
حال برویم ببینیم امامان معصوم (ع) در این زمینه در این خصوص چه فرموده اند ، چرا که کلید در بسته ، بدست باکفایت اینشان است و بس .
بخش اول : احادیث وارده در خصوص چگونگی پیدایش ماده اولیه
1 – امام صادق (ع) از زبان جد گدامیشان علی بن ابی طالب (ع) نقل میفرماید که آنحضرت (ع) برای برانگیختن مردم برای جنگ و پیکار با معاویه ، برای بار دوم ، مردم را جمع کرده و خطابی ایراد فرموده ، و ضمن آن فرمودند : "الحمد لله الواحد الأحد الصمد المتفرّد الذي لا من شيء كان ، ولا من شيء خلق ما كان" (توحيد الصدوق – باب التوحيد و نفي التشبيه – حديث 3)
2 – در همان حديث بالا امير مومنان على (ع) در ادامه بيانشان ميفرمايند :"كل صانع شيء فمن شيء صنع ، والله لا من شيء صنع ما خلق"
3 – جابر بن جعفی نقل میکند مردی از علمای شام برای پاسخ پرسشهای خود خدمت امام باقر (ع) میرسد و سوالاتی را مطرح مینماید ، و از آنجمله میپرسد :(نخستین چیزی که پدید آورد) آن چیز را از چیزی پدید آورد ، یا از نیستی پدید آورده و ساخته ؟
آنحضرت (ع) در پاسخ میفرماید :"خلق الشيء ، لا من شيء كان قبله" (توحيد الصدوق – بابت التوحيد و نفي التشبيه – حديث 20)
4 – عبدالله بن سنان نقل میکند که امام جعفر صادق (ع) میفرماید :"في الربوبية العظمى ، والإلهية الكبرى ، لا يكوّن الشيء لا من شيء إلا الله ، و لا ينقل الشيء من الوجود إلى العدم إلا الله" (توحيد الصدوق – باب التوحيد و نفي الشبهة – حديث 22)
5 – امام رضا (ع) در حدیثی از زبان پدران گرامیش (ع) نقل میفرماید که امیر مومنان علی بی ابی طالب (ع) روزی برای مردم  در مسجد کوفه خطبه ای ایراد فرموده ، و در آنجا چنین بیان داشته اند :"الحمد لله الذي لا من شيء كان ، و لا مي شيء كون ما قد كان" (توحيد الصدوق – باب التوحيد و نفي التشبيه – حديث 26)
6 – محمد بی زید میگوید نزد امام علی بن موسی الرضا (ع) تا راجع به توحید از آنحضرت سوال نمایم ، و آنحضرت (ع) چنین املا فرمودند :"الحمد لله فاطر الأشياء إنشاء و مبتدعها ابتداء بقدرته و حكمته ، لا من شيء فيبطل الإختراع (توحيد الصدوق – باب أنه ليس بجسم و لا صورة – حديث 5)
7 -  عبد الاعلی نقل میکند که امام محمد صادق (ع) فرمودند :"والله خالق الأشياء لا من شيء" (توحيد الصدوق – باب صفات الذات و صفات الأفعال – حديث 7)
8 – عبد الاعلی نقل میکند که امام جعفر صادق (ع) فرمودند :"فالله خالق الأشياء لا من شيء كان" ( توحيد الصدوق – باب أسماء الله تعالى – حديث 6)
روایات و احادیث پیرامون چگونگی پیدایش ماده اولیه بیش از این تعدادی است که از نظرتان گذشت که بجهت عدم لزوم ذکر دیگر احادیث ، از آوردن آنها صرف نظر نمودیم ، اما در روایات نقل شده مباحث بسیار مهم و قابل توجهی هست که لازم است پیرامون تک تک این موارد بحث و بررسی داشته باشیم ، علی الخصوص اینکه مورد سخن کلام و سخن معصوم (ع) بوده ، و جا دارد هر چه بیشتر ، و هرچه دقیقتر این بیانات را مورد توجه ، و دقت قرار دهیم .
مبحث اول : وجود احتمال سوم در چگونگی پیدایش ماده اولیه
طی هزاران سال دقت و تامل فلاسفه و اندیشمندان – اعم از مسلمین و غیر مسلمین – ایشان بدین نتیجه رسیرند که در خصوص چگونگی پیدایش ماده اولیه ، دو احتمال بیشتر پیش رویمان نیست ، احتمال اول : پیدایش ماده اولیه از نیستی و عدم بوده ، و احتمال دوم : پیدایش ماده اوله از ذات واجب میباشد – چه با واسطه ، و چه بی واسطه - ، و از احادیث نقل شده در میابیم که احتمال سومی هم در کار میباشد ، چنانچه در سومین حدیثی که از نظرتان گذشت این احتمال واضح و روشن میباشد .
در این حدیث میفرماید : مرد دانشمند شامی از امام باقر (ع) میپرسد : آن چیز (و آن ماده اولیه ای که همه چیز از آن پدید آمده است ) آیا ( خدا ) آنرا از چیزی پدید آورد و یا اینکه از نیستی و عدم آنرا آفرید ؟
در اینجا توجه بفرمایید که دانشمند شامی به همان دو احتمال موجود بین اندیشمندان و فلاسفه اشاره مینماید ، و از این دو احتمال با دو عبارت زیر تعبیر مینماید "
"من شيء" ( از چیزی )
"من لا شيء" ( از نیستی و عدم )
اما امام باقر (ع) پاسخ سومی را بیان میدارد .
آنحضرت در جواب خود نه احتمال اول را تایید میکند ، و نه احتمال دوم را ، بلکه پاسخ امام محمد باقر (ع) همان احتمال سوم میباشد ، لذا آنحضرت میفرمایند :"خلق الشيء لا من شيء كان قبله" یعنی آن چیز را آفرید (ولی) نه از چیزی که پیشتر بوده باشد ) .
یکبار دیگر این سه احتمال را در کنار هم ، از نظر بگذرانیم
"من شيء"
"من لا شيء"
"لا من شيء"
تعبير "لا من شيء" عبارتی است که فقط و فقط از زبان اهل بیت (ع) بیان شده ، و احدی غیر از اهل بیت (ع) چنین سخنی راجع به چگونگی پیدایش ماده اولیه صادر نشده است
اندیشمندان و فلاسفه ما نیز غافل از این تعبیر معصومین (ع) نبوده اند ، ولی یکته قابل توجه این است که هر یک این عبارت را بنحوی تفسیر نموده اند ، دسته ای گفته اند که مراد از "لا من شيء"پیدایش ماده اولیه از نیستی و عدم بوده ، و گروهی دیگر مراد از "لا من شيء" پدید آمدن ماده اولیه از ذات واجب – ولی با واسطه – دانسته اند ، ولی با دقت در این حدیث شریف میبینیم که عبارت "لا من شيء" نه "من شيء" است ، و نه "من لا شيء" ، و به عبارتی دیگر "لا من شيء" بيان احتمال سوم از جانب معصومين (ع) ميباشد.
حال ببينيم مقصوى از "لا من شيء" چیست ؟ ولی پیش از آن شایسته است که محث مقدماتی در این زمینه داشته باشیم تحت عنوان :
مبحث دوم : امر پدید آوردن ، و آفریدن بر دو نوع میباشد .
در ابتدای این بخش در حدیث دوم از زبان اما علی (ع) نقل شد که آنحضرت فرمودند :"كل صانع شيء فمن شيء صنع ، والله لا من شيء صنع ما خلق"
امیر مومنان علی (ع) در اینجا امر ساختن ، و پدید آوردن را به دو دسته تقسیم میاید :
"من شيء"
"من لا شيء"
آنحضرت میفرماید : ساختن چیزی از چیز دیگر ، نعنی همان "من شيء" طریقی است که هر سازنده ای ، و هر پدید آورنده ای بدان طریق عمل مینماند ، هر سازنده ای ، چیزی را در دست گرفته ، و با ایجاد تغییر ، و تحول در آن ، آنرا تبدیل به چیز دیکری مینماید .
ما انسانها هر آنچه را که میسازیم بطریق "من شيء" بوده ، و ساخته های ما همگی برگرفته از چیزی است که در دست داشته ایم ، ولی طریق دیگر همان ساختن ، و آفریدن از طریق "لا من شيء" میباشد ، که حصرا در انحصار خدای جهان آفرین بوده ، و احدی غیر از او نمیتواند از طریق "لا من شيء"چیزی را پدید آورد ، و خدای قادر ، و توانای جهان آفرین ، همانا ماده اولیه را از طریق "لا من شيء" پدید آورده ، و آفریده است .
پدید آوردن چیزی از طریق "لا من شيء" فقط و فقط در حیطه قدرت الهی بوده ، و او با قدرت بی انتهایش ، قادر است که بطریق "لا من شيء" بیافریند ، ولی پدید آوردن چیزی بطریق "من شيء" چیزی است که خدای متعال پس از آفریدن ماده اولیه ، دیگر اشیا را از آن پدید آورد ، و همچنین غیر او ، هر سازنده ای ، و هر پدید آورنده ای ، هر آنچه را که میسازد ، و پدید میآورد ، به همین طریق "من شيء" عمل کرده و با بهره گیری از چیز ، و یا چیزهایی ، چیز دیگری ساخته ، و پدید میآورد .
در این مورد ، یعنی ساختی چیزی از طریق "من شيء" قرآن کریم نیز تصریح دارد ، که هم خدای متعال بدین نحو میآفریند ، و هم غیر او نیز بدینگونه پدید آورده ، و میسازد .
"خلق الإنسان من نطفة" (نحل : 4)
"خلق الإنسان من صلصلال كالفخار" ( الرحمن : 14)
"خلق الجان من مارج من النار" ( الرحمن :15)
"خلق الإنسان من علق" (علق : 2)
"والله خلق كل دابة من ماء" (نور : 45)
این آیات و بسیاری دیگر از آیات خدای سبحان از آفریدن ، و پدید آوردن چیزی از چیز دیگر سخن میگوید ، که همان پدید آوردن چیزی بطریق "من شيء" بوده باشد .
این طریق "من شيء" طریقی است که هم خدای متعال بدین نحو عمل مینماید ، و هم هر سازنده دیگر ، چنانچه میفرماید:
"أني أخلق لكم من الطين كهيئة الطير" (ال عمران : 49)
"و إذا تخلق من الطين كهيئة الطير بإذني" ( مائده : 110)
بنا بر این پدید آوردن و ساختن "من شيء"چنانچه امیرمومنان(ع) میفرماید ، امری است که هر سازنده ای بدان نحو عمل مینماید ، ولی ساختن و آفریدن بطریق "لا من شيء" امری است که فقط در انحصار خدای جهان آفرین است ، و دیگر سازنده ها عاجز و ناتوان از آن میباشند ، چنانچه امام محمد صادق (ع) نیز در حدیث چهارمی که نقل شد بدان تصریح داشته و فرمودند :"لا يكوّن الشيء لا من شيء إلا الله" .
حال ببینیم مراد از این عبارت پیچیده "لا من شيء"چیست ؟
عبارتی که هر دسته از اندیشمندان و دانشمندان را به سمت و سویی کشانده ، و با همه احترام به مقام شامخ متفکران و فرزانگانمان ، باید عرض کنم که معنای حقیقی این عبارت معصومین (ع) بر هیچیک از آنان روشن نشده ، و با صد افسوس ، بجای اینکه این اندیشمندان به عمق بیان معصوم (ع) بپردازند در کلمات و عبارات فلاسفه یونان و غیر یونان ذوب شده اند ، و از اینروی...
مبحث سوم : دقت در معنای "لا من شيء"
چنانچه پیشتر هم گفتیم در تمام بیانات معصومین (ع) عبارت "لا من شيء" به چشم میخورد و در برخی از این عبارات و بیانات معصومین (ع) عبارت "لا من شيء كان قبله" ( ویا قبلها ) آمده است ، همچنانکه در خطبه حضرت فاطمه زهرا (س) آمده است که : "ابتدأ الأشياء لا من شيء كان قبلها" ( كتاب احتجاج ) .
و همچنین در حدیث سوم از زبان امام محمد باقر (ع) نقل شد که فرمودند : "خلق الشيء لا من شيء كان قبله"
بنا بر این مراد از عبارت "لا من شيء" همانا "لا من شيء كان قبله" ميباشد ( یعنی نه از چیزی که پیش از آن بوده باشد) .
حال ببینیم مراد از "لا من شيء كان قبله" چیست ؟
آیا مراد از أن "من شيء" ميباشد ؟
و يا اينكه معناي أن "من لا شيء" است ؟
و يا همانگونه که پیشتر گفتیم ، نه این است ، و نه آن .
اگر دقت بفرمایید عبارت "لا من شيء كان قبله" را ميتوان چنین ترجمه نمود که "من شيء ما كان قبله" ( یعنی : از چیزی که پیش از آن نبود )
با دقت مجدد در عبارت "من شيء ما كان قبله" میبینیم که این عبارت اخیر نه "من شيء" ميباشد ، و نه "من لا شيء" بلكه تلفيقي است از "من شيء" و "من لا شيء" ، اين عبارت "من شيء ما كان قبله" ميگوید که ماده اولیه و نخستین پدیده آفریده شده در هستی از چیزی ( من شيء ) پدید آمده است ولی این چیز پیش از ماده اولیه وجود نداشته است ، اما اینکه چگونه میشود چیزی از چیزی پدید آید که پیش از آن نبوده ، موضوعی است که نیاز به توضیح و تشریح داشته و به یاری حضرت حق در صفحات آتی بتفصیل پیرامون آن سخن خواهیم گفت .
کلید فهم معنای "لا من شيء كان قبله" همان ترجمه و تفسيری است که پیشتر گفتیم ، یعنی :
"لا من شيء كان قبله" = "من شيء ما كان قبله"
( "نه از چیزی که پیش از آن بود" = "از چیزی که پیش از آن نبود" )
با اثبات این نحو ترجمه و تفسیر ؛ عبارت "لا من شیء کان قبله" میرویم تا دقت و تامل دیگری داشته باشیم از ترجمه و تفسیر آن ، یعنی "من شيء ما كان قبله" و ترجمه و تفسيري هم از أن ارائه دهيم :
"من شيء ما كان قبله" = "من شيء كان بعده أو معه"
( "از چیزی که پیش از آن نبود" = "از چیزی که بعد از آن ، و یا با آن بود" )
بنا بر این ماده اولیه از چیزی پدید آمده است که آن چیز پیش از ماده اولیه نبوده ، و لکن با هست شدن ، و هستی یافتن ماده اولیه ، آن چیزی که ماده اولیه از آن ساخته شده نیز هست شده ، و هستی یافته است ، بدین ترتیب آن چیزی که ماده اولیه از آن پدید آمده پیش از ماده اولیه نبوده ، و با بوجود آمدن ماده اولیه او نیز بوجود آمده است .
بدین ترتیب خلاصه آنچه که گذشت از اینقرار خواهد بود :
"لا من شيء" = "لا من شيء كان قبله" = "من شيء ما كان قبله" = "من شيء كان معه"
پیشتر گفتیم که عبارت "من شيء كان قبله" تلفيقی است از "من شيء" و "من لا شيء" و اين معنی با توضیحی که خواهیم داد بیشتر روشن خواهد شد .
از عبارت "لا من شيء كان قبله" استفاده میشود که : ماده اولیه از چیزی ساخته شده ، یعنی "من شيء" ، ولی این چیز پیش از ماده اولیه نبوده است ، و نبود آن چیز همان معنای "من لا شيء" ميباشد .
اين مادر ماده اوليه "من شيء" كامل نيست ، زيرا پیش از ماده اولیه نبوده است ، و در عین حال "من لا شيء" كامل هم نيست ، زيرا همزمان با وجود ماده اوليه هستی یافته است .
در واقع با هستر یافتی ماده اولیه ، مادر او نیز هستی یافته ، و همچنین با هستی یافتن مادر ماده اولیه ، ماده اولیه نیز هستی یافته است .
بعبارت دیگر ایندو از هم زاده شده اند ، و هریک مادر دیگری بوده ، و در عین حال هر یک فرزند دیگری میباشد .
حق میدهم اگر بفرمایید که این کلمات و جملات بسیار عجیب و غریب و دور از ذهن میباشد ، حق دارید بپرسید : چگونه ممکن است دو چیز ، هر یک منشاء و مصدر دیگری بوده ، و هر یک از دیگری پدید آمده باشد ؟ آنهم در حالی که هیچیک از ایندو پیشتر نبوده اند !!!
آری مطلب بسیار غامض و پیچیده میباشد ، و سبب آن این است که ما همواره و دایما دیده ایم که پیدایش چیزی بطریق "من شيء" بوده و دایما دیده ایم که هر چیزی از چیز دیگری پدید میآید ، همیشه دیده ایم که چیزی بوده ، و از آن چیزی که بوده ، تبدیل به چیز دیگری گردیده است ، و پس از تبدیل و تحویل آن چیز به چیز دیگر ، دیگر آن چیز اول در میان نمانده و آنچه که در میان خواهد ماند یک چیز است ، که همان چیز جدید پدید آمده میباشد ، مثلا از "الف" ، "ب" پدید میآید ، و پس از پدید آمدن "ب" ، دیگر اثری از "الف" نخواهد بود ، چرا که "ب" همان "الف" است که پس از تغییر و تحولی به "ب" تبدیل شده است ، و در هر زمان یکی از ایندو میتواند وجود داشته باشد ، یا "الف" ، و یا "ب" ، و امکان ندارد که ایندو همزمان با هم وجود داشته باشند ، و همیشه یکی علت است (البته علت مادی) برای دومی ، یعنی همواره یکه علت است و دیگری معلول ، اینها چیزهایی است که همواره با آن زیسته و با آن خو گرسفته ایم ، و غیر از آن را نه دیده ایم ، و نه شنیده ایم ، اما پیدایش چیزی از چیزی که پیش از ان نبوده ، و پدید آمده دو چیز هر یک از دیگری ، و بودن هر دو با هم ، و در یک زمان ، همه اینها اموری است که اولا یک بار بیشتر رخ نداده است ، آنهم زمانی که هیچیک از ما نبوده ، و شاهد و ناظر آن نبوده ایم ، و ثانیا این نحو پدید آوردن فقط و فقط در انحصار خدای قادرو توانا بوده ، و احدی جز او نمیتواند بطریق "لا من شيء" چیزی را پدید آورد ، چنانچه در حدیث شماره 2 از زبان درر بار امیر مومنان (ع) گذشت که آنحضر فرمود : "هر سازنده ای هر چیزی را از چیزی میسازد ، در حالی که خدا بطریق "لا من شيء" ميسازد" ("كل صانع شيء فمن شيء صنع ، و الله لا من شيء صنع ما خلق" ) { توحید صدوق ، باب التوحید و نفی التشبیه ، حدیث 3}
و همچنین درحدیث شماره 4 دیدیم که امام صادق (ع) در این زمینه فرمودند : "احدی غیر از خدا نیست که بتواند "لا من شيء" چیزی پدید آورد" (لا يكوّن الشيء لا من شيء إلا الله)
همه مساله اينجاست كه پدید آمدن چیزی از چیزی بطریق "من شيء" راه و روشی است که همه با آن آشنا بوده ، و بخوبی آنرا میشناسیم در اینجا کاربردی نداشته ، و بکار ما نمیآید ، و پیدایش ماده اولیه اساسا با این روش تفاوت داشته و از ریشه و بن چیز دیگری است ، چنانچه امام صادق (ع) میفرماید در این روش "لا من شيء" تغییری اساسی صورت گرفته ، و ماده اولیه که پیشتر نبوده لباس وجود به تن پوشیده و ریشه همه هستی و هست ها گردیده است ، آنجا که آنحضرت (ع) میفرماید :"هیچکس غیر از خدا نمیتواند بطریق "لا من شيء" چیزی پدید آورد ، و غیر از خدا کسی نمیتواند چیزی را از جوهرش به جوهر دیگری منتقل نماید ، و غیر از خدا کسی نمیتواند چیزی را از وجود به عدم منتقل کند"("لا يكوّن الشيء لا من شيء إلا الله ، و لا ينقل الشيء من جوهريته إلى جوهر أخر إلا الله ، ولا ينقل الشيء من الوجود إلى العدم إلا الله")
با دقت بدین بیان اما صادق (ع) در میابیم که در خلال پیدایش ماده اولیه بنحو "لا من شيء"تغییری بس بزرگ صورت گرفته است ، تغییر عظیمی که تنها در انحصار قدرت نامحدود الهی است ، تغییری که تنها یکبار در نظام هستی تحقق یافته است .
تغییر سترگی که با پدید آمدن اشیا بنحو "من شيء" تفاوت دارد .
قانون و قاعده علت و معلول در مورد پدیده ها از طریق "من شيء" بسيار روشن و واضح ميباشد ولی در مورد پدید آمدن اشیا از طریق "لا من شيء" قضیه نیاز به دقت بیشتری دارد ، در پیدایش ماده اولیه بنحو "لا من شيء" نیز قانون علت و معلول همچنان به قوت خود باقی است ، ولی در برو امر مساله واضح و روشن نبوده ، و نیاز به تامل بیشتری دارد ، ولی در عین حال مساله اساسی ، یعنی وجود سنخیت  بین علت و معلول بین ماده اولیه و اجزای  آن – که به عقیده ما علت ماده اولیه میباشد - قائم میباشد .
در پیدایش چیزی از  طریق "من شيء" چیزی – که علت میباشد – به چیز دیگری – که معلول میباشد – تبدیل میگردد ، ولی در پیدایش ماده اولیه بنحو "لا من شيء" چیزی به چیزدیگری تبدیل نمیشود ، زیرا که پیش از پیدایش ماده اولیه ، ماده ای در میان نبوده است .
در پیدایش چیزی از طریق "من شيء" اول علت وجود داشته و هست ، سپس علت از میان رفته و تبدیل به معلول میگردد ، و حضور علت و معلول با هم ، و همزمان ممکن نمیباشد ، در حالی که در پیدایش ماده اولیه بنحو "لا من شيء" علت و معلول همزمان با هم بوده ، و همزمان با یکدیگر وجود یافته و هستی میپذیرند .
در پیدایش چیزی از طریق "من شيء" آنچه که علت است ، معلول نمیتواند باشد ، و آنچه که معلول است علت نمیتواند بوده باشد ، در حالی که در پیدایش ماده اولیه بنحو "لا من شيء" ماده اولیه چنین نیست ، علت ماده اولیه دو جزء تشکیل دهنده او میباشد ، و این دو جزء هر یک علت دیگری میباشد .
به عبارت دیگر ، علت جزء اول ماده اولیه ، جزء دوم او بوده ، و علت جزء دوم ماده اولیه ، جزء اول آن میباشد .
و بدین ترتیب ، یک چیز علت علت خود بوده ، و معلول معلول خود میباشد ، چیزی که هرگز در پدید آمدن چیزی بطریق "من شيء" دیده نمیشود .
 اما اینهمه چگونه ممکن است ؟
ما در این زمینه ادله ای از قرآن و اهل بیت (ع) در دست داریم که به یاری حضرت حق به حضورتان عارض خواهیم شد ، ولی پیش از آن جهت نزدیکی اذهان چند مثال به حضورتان عرضه میداریم :
تصور بفرمایید آقای "الف" نه پولی دارد ، و نه به کسی بدهیی ، نه طلبی ، و نه حساب و کتابی ، سپس همین آقای "الف" یکصد تومان از آقای "ب" قرض میگیرد ، بدین ترتیب آقای "الف" دارای دو چیز میشود ، یکصد تومان نقد ، و یکصد تومان قرض .
حال میپرسیم یکصد تومان نقد از کجا آمد ؟
مسلم است ، از آن یکصد تومانی که قرض گرفته شد .
بسیار خوب ، یکصد تومان قرض از کجا آمد ؟
پر واضح است ، از یکصد تومان نقدی که بدست آقای "الف" رسید .
بعبارت دیگر علت یکصد تومان نقد ، همان یکصد تومان قرض میباشد ، و علت یکصد تومان قرض نیز ، یکصد تومان نقدی میباشد که حاصل شده است .
از طرف دیگر یکصد تومان نقد حالصله ، معلول یکصد تومان قرض است ، و یکصد تومان قرض ایجاد شده ، معلول یکصد تومان نقد میباشد .
 بدینگونه چیزی علت علت خود بوده ، و در عین حال معلول معلول خود میباشد .
از جهتی دیگر برای آقای "الف" پیش از قرض گرفتن یکصد تومان از آقای "ب" نه قرضی داشت و نه نقدی .
هیچکدام از این علت و معلول پیش از این نبودند ، ولی پس از دریافت قرض ، این علت و معلول هر دو ، و همزمان ، و همراه با یکدیگر پیدا شده ، و وجود پیدا کردند .
از نگاهی دیگر میبینیم که یکصد تومان نقد ، از یکصد تومان قرضی است که پیش از آن نتوده ، و همچنین یکصد تومان قرض آقای "الف" از یکصد تومان نقدی است که پیش از آن نبوده است .
پوزش میخواهم اگر مطلب قدری طولانی شد ، ولی چه کنیم چاره ای نیست ، زیرا موضوع بسیار دقیق و حساس میباشد ، و لازم است با دقتی هرچه تمامتر پیرامون این مساله به بحث بپردازیم ، تا سیگ بنایی که در مباحث فلسلی ، بغلط بنیانگذاری شده را با کمک قرآن و اهل بیت (ع) ، و اندیشه صحیح اصلاح نماییم .
حال توجه شما را به مثال دیگری جلب مینمایم ، و آن مفهوم چپ و راست میباشد .
مفهوم راست از چه چیزی پدید میآید ؟
مفهوم چپ از چه چیزی پدید میآید ؟
آیا بدون وجود راست ممکن است چپی در میان باشد ؟
آیا بدون وجود چپ ممکن است راستی در بیان باشد ؟
راست بدون چپ وجود ندارد .
و چپ نیز بدون راست وجود ندارد .
هنگامی که چپی نیست راستی هم نیست .
و هنگامی که راستی نیست چپی هم وجود ندارد .
راست از چپی پدید آمده که پیش از راست وجود نداشته است.
و چپ نیز از راستی پدید آمده که پیش از چپ وجود نداشته است .
راست علت چپ میباشد .
و همچنین چپ علت راست است .
راست معلول چپ بوده است .
و همینگونه چپ معلول راست است .
پیش از پیدایش راست ، نه چپی بوده و نه راستی .
و پیش از پیدایش چپ ، نه راستی بوده و نه چپی .
با پیدایش راست ، همزمان چپ هم پدید آمد .
و با پیدایش چپ ، همزمان راست هم پدید آمده است .
با پیدایش راست و چپ ، علت و معلول همزمان وجود یافته ، و در یک زمان علت و معلول با هم پدید آمدند که پیش از این هیچیک از ایندو – نعنی علت و معلول – وجود نداشتند .
با پیدایش راست و چپ ، همزمان عرض پدید آمد ، و دقیقا در همان زمان پیش و پس پدید آمد ، و با پدید آمدن پیش و پس ، همزمان طول پدید آمد ، و دقیقا در همان زمانی که طول و عرض پدید آمد بالا و پایین پدید آمد ، و با پدید آمدن بالا و پایین ، همزمان ارتفاع پدید آمد ، و با پدید آمدن طول و عرض و ارتفاع ، پدیده مکان و حجم آفریده شد "فتبارک الله احسن الخالقین".
ذات خدای متعال "صمد" میباشد ، و از معانی صمد این است که دارای طول و عرض و ارتفاع نیست ، و همچنین او احدی المعنی است ، و از مفهوم احدی المعنی نیز چنین استفاده میشود که ذات واجب دارای طول و عرض و ارتفاع نیست ، چرا که در این صورت دارای اجزا خواهد بود ، و از همینرو هر آنچه که دارای اجزا بوده باشد ، نمیتواند از ذات واجب صادر شده باشد ، نه با واسطه ، و نه بدون واسطه .
تا اینجا معنای "لا من شيء كان قبله" تا حدی روشن شد ، حال ببینیم قرآن و اهل بیت (ع) در این زمینه چه میفرمایند :
مبحث چهارم : قرآن و اهل بیت (ع) پیرامون "لا من شيء كان قبله" چه میفرمایند ؟
خدای متعال در این زمینه در آیه بی نظیری در کتاب جاویدان خود میفرماید :"ومن كل شيء خلقنا زوجين" (ذاریات : 49) یعنی :"و از هر چیزی دوگونه ( وجفت یکدیگر ) آفریدیم"
در این آیه کریمه خدای سبحان میفرماید : هر آنچه که پدید آورده ، تشکیل یافته از دو جزء میباشد .
توجه بفرمایید ، در این آیه شریفه خدای قادر و نوانا میفرماید هر آنچه که پدید آورده و آفریده است از دو جزء تشکیل یافته است ، و امام رضا (ع) پیرامون این آیه شریفه مِیفرماید :"با قرار دادن مشاعر معلوم میشود که او را مشاعری نیست ، و با تجهیز کردن جواهر معلوم میشود که او را جوهری نیست ، و با ضد هم قرار دادن چیزها معلوم میشود که او را ضدی نیست ، و با قرین قرار دادن چیزها معلوم میشود که او را قرینی نیست ، نور را ضد ظلمت قرار داده ، و خشکی را ضد رطوبت ، و خشن را ضد نرم ، و سرد را ضد گرم ، چیزهای همگون آنها را با یکدیگر جمع نمود ، و چیزهای نا همگون را هم جدا ساخت ، و این جدا سازی دلیلی است بر جدا سازنده ، و جمع نمودن آنها دلیلی است بر جمع آوری کننده ، و این معنای کلام اوست که میفرماید :"من كل شيء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون..."(پاورقی: بإسناده إلى أبي الحسن الرضا (ع) خطبة طويلة و فيها :"بتعشير المشاعر عرف أن لا مشعر له ، و بتجهيز الجواهر عرف أن لا جوهر له ، و بمضادّته بين الأشياء عرف أن لا ضد له ، و بمقارنة بين الأشياء عرف أن لا قرين له ، ضاد النور بالظلمة ، و اليبس بالبلل ، و الخشن باللين ، و الصر بالحرور ، مؤلفاً بين معتادياتها ، متفرقا بين متدانياتها ، دالة بتفريقها على مفرقها ، و بتأليفها على مؤلفها ، و ذلك قوله : من كل شيء تجعلنا زوجين لعلكم تذكرون ..."{نور الثقلین ، جلد 7 ، صفحه 144} )
او برای هر چیزی ضدی آفرید ، و هستی را از این اضداد پدید آورد .
مثلا او شبانه روز را از دو چیز ضد همدیگر پدید آورد ، از شب تاریک و روز روشن ، او .مین را از تر و خشک آفرید ، از دریاها و خشکیها که هریک ضد دیگری است .
هر چیزی ضدی دارد مگر او ، که او را ضدی نیست ، چنانچه امام علی ابن موسی الرضا (ع) در همین حدیث شریف فرمودند :"لا ضد له" .
او ضد ندارد ، و غیر او هر آنچه باشد او را ضدی هست ،ُ و اجزاء ماده اولیه از این قاعده مستثنی نبوده ، و میباید هر یک ضدی داشته باشند ، و چون این اجزای ماده اولیه دوتا بیشتر نمیباشد لاجرم هر یک میباید ضد دیگری بوده باشد ، و در صورتی که این دو جزء ماده اولیه هر یک ضد دیگری نبوده باشند معنایش این است که ضدی نداشته ، و هر یک از این دو جزء مانند ذات واجب عز و جل بلا ضد میباشند ، که البته محال است .
در این حدیث شریف بیان از ضذیت اشیا را داشتیم ، که در مباحث آینده – ان شاء الله – بهره کافی و وافی از آن خواهیم برد ، اما باز گردیم به بحث پیرامون آیه شریفه :
آیه مبارکه ذاریات میفرماید که هر آنچه که خدای جهان آفرین پدید آورده است ، دارای دو جزء میباشد .
هنگامی که خدای متعال میفرماید : هر آنچه که پدید آورده دارای دو جزء ، و جفت یکدیگر میباشد ، معنایش این است که ماده اولیه نیز دارای این دو جزء جفت میباشد .
حال این سوال پیش میآید که آیا اجزاء ماده اولیه پیش از ماده اولیه بوده اند ؟ ویا اینکه ماده اولیه پیش از اجزاء خود بوده است ؟ ویا اینکه نه این بوده ، و نه آن ، و تقدم و تاخری از حیث زمانی بین ماده اولیه و اجزایش نبوده ، و هر دو همزمان با هم پدید آمده اند ، و اگر هم تقدمی هست ، آن تقدم رتبی است ، و نه زمانی ، چرا که همواره علت تقدم رتبر بر معلول خود داشته ، و گاهی اوقات تقدم زمانی هم هست ، و گاهی اوقات این تقدم زمانی نیست .
بنا بر این در اینجا سه احتمال در پیش روی داشته ، و احتمال چهارمی هم از حیث عقلی وجود نداشته و منتفی است اجازه بفرمایید مروری بر این سه احتمال داشته باشیم ، و سپس ببینیم کدامیک از این سه احتمال صحیح میباشد .
احتمال اول اینکه ماده اولیه پیش از اجزایش پدید آمده باشد .
احتمال دوم اینکه اجزای ماده اولیه پیش از ماده اولیه پدید آمده باشد .
احتمال سوم اینکه ماده اولیه و اجزایش ، هر دو همزمان با یکدیگد پدید آمده باشند .
احتمال اول باطل است ، زیرا تحقق و هستی گرفتی چیزی پیش از اجزای آن محال و غیر ممکن میباشد ، زیرا علت هر چیزی که دارای اجزا میباشد ، همانا اجزای تشکیل دهنده آن چیز میباشد – منظور از علت در اینجا همان علت مادی است – و همه میدانیم که تقدم زمانی معلول بر علت خود محال و نشدنی است ، بنا بر این ، تقدم ماده اولیه بر اجزایش ، تقدم معلول بر علت خود بوده و باطل خواهد بود .
اما احتمال دوم ، یعنی تقدم اجزای ماده اولیه بر ماده اولیه نیز باطل و مردود میباشد .
این احتمال در صورتی صحیح میبود که سخن از پیدایش ماده اولیه نباشد ، ولی هنگامی که از ماده اولیه سخن میگوییم ، معنایش این است که چیزی پیش از آن نبوده تا بتواند اجزاء پیش از ماده اولیه بوده باشد ، که در این صورت آن اجزا را باید ماده اولیه بخوانیم .
در همه پدید آمدنها میباید اجزای یک چیز پیش از آن باشد ، الا در این زمینه که چیزی پیش از ماده اولیه نبوده تا اجزای آن پیش از آن بوده باشد .
بنا بر این دو احتمال اول و دوم باطل شده ، و با بطلان این دو احتمال ، احتمال دیگری جز احتمال سوم باقی نمانده ، و چاره ای جز تایید صحت احتمال سوم در پیش روی نخواهیم داشت .
از طرف دیگر این احتمال سوم را بیان معصوم (ع) صحه گذاشته ، و آنرا تایید مینماید ، همان کلام عظیمی که میفرماید "لا من شيء كان قبله" و این بیان احتمال سوم را تایید نموده و بر آن صحه میگذارد .
خدای متعال ماده اولیه را از اجزای تشکیل دهنده آن پدید آورده که این اجزای ماده اولیه پیش از آن نبوده است .
بنا بر این ماده اولیه را پدید آورد ، ولی "نه از چیزی که پیش از آن بود"("لا من شيء كان قبله") ، زیرا که ماده اوله ، از اجزای خود پدید آمده است ، همانگونه ای که هر صاحب اجزایی ، از اجزای خود پدید میآید ، ولی با این تفاوت که این اجزا پیش از ماده اولیه نبوده اند .
آیه کریمه ذاریات میفرماید که هر پدیده ای - و منجمله ماده اولیه - دارای دو جزء میباشد ، و گفتیم که ماده اولیه از اجزای پید آمده ، و اجزایش نیز همزمان با پیدایش ماده اولیه هستی گرفته است .
گفتیم که ماده اولیه از دو جزء خود پدید آمده ، در حالی که آن دو جزء تشکیل دهنده ماده اولیه پیش از ماده اولیه نبودند ، حال ببینیم این دو جزء تشکیل دهنده ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده اند ؟!!
در پاسخ باید بگوییم که جزء اول ، از جزء دوم پدید آمده ، و جزء دوم از جزء اول (البته اگر بتوانیم اول و دومی را بر آنها نامگذاری کنیم ، و این بیان جزء اول و جزء دوم از باب ضیغ کلام میباشد ، زیرا در دو با هم و همزمان ، و از یکدیگر پدید آمده اند).
با پدید آمدن جزء اول و دوم از یکدیگر ، ماده اولیه نیز همزمان پدید میآید .
اما اینکه چگونه جزء اول ، و جزء دوم از یکدیگر پدید میآید موضوعی است که در مثالی که پیشتر آوردیم روشن میشود ، آنجا که گفتیم چگونه چپ از راست پدید آمده ، در حالی که راست نیز از چپ پدید آمده است ، و با پیدایش چپ و راست از یکدیگر ، پدیده عرض ظاهر میشود، و با پدید آمدن پیش و پس از یکدیگر پدیده طول پیدا میشود ، و همچنین با پدید آمدن بالا و پایین از یکدیگر پدیده ارتفاع آفریده میگردد ، و به همین ترتیب با پیدایش دو جزء ماده اولیه – هر یک از دیگری – ماده اولیه پا به عرصه وجود گذاشته و هستی میپذیرد .
نکته دیگری که لازم است بدان بپردازیم حدیثی است که در ابتدای این مبحث از امام رضا (ع) پیرامون آیه کریمه ذاریات نقل کردیم ، که میفرمود :"هر چیزی را ضدی است جز الله تبارک و تعالی". حال ببینیم ضد جزء اول ماده اولیه چیست ؟ و ضد جزء دوم ماده اولیه کدام است ؟
هنگامی که ماده اولیه پدید آمد ، چیزی جز ماده اولیه نبود ، و این ماده اولیه نیز  دوجزء بیشتر نداشت .
بعبارت دیگر آنچه که در آن مقطع از زمان وجود داشت ، در واقع دو جزء تشکیل دهنده ماده اولیه بود ، و در مقابل جزء اول ماده اولیه چیزی نبود مگر جزء دوم ماده اولیه ، و اگر بنا باشد چیزی ضد جزء اول بوده باشد ، آن چیز حصرا همان جزء دوم باید باشد ، و همچنین در مقابل جزء دوم نیز چیزی نخواهد بود مگر جزء اول ، و اگر بنا باشد چیزی ضد جزء دوم باشد ، آن چیز حصرا همان جزء اول میباشد .
بنا بر این جزء اول ماده اولیه ضد جزء دوم آن بوده ، و جزء دوم ماده اولیه ضد جزء اول آن میباشد .
برین ترتیب ماده اولیه از دو چیز ضد هم پدید آمده است ، و این دو چیز ضد همدیگر ، پیش از ماده اولیه نبوده است .
جزء اول ماده اولیه از جزء دوم پدید آمده است ، و جزء دوم ماده اولیه از جزء اول پدید آمده است ، و با پدید آمدن دو جزء ماده اولیه ، ماده اولیه نیز در همان هنگام پدید آمده است .
بنا بر این جزء اول ماده اولیه علت مادی جزء دوم بوده ، و جزء دوم نیز علت مادی جزء اول بوده است ، و مجموع این دو جزء ماده اولیه ، علت مادی ماده اولیه میباشند ، و این دو جزء نیز پیش ازماده اولیه نبوده اند "لا من شيء كان قبله".
بدینگونه ماده اولیه از دو چیز ضد هم پدید آمده ، در حالی که :
اولا: ایندو چیز پیش از ماده اولیه نبوده اند .
ثانیا : ایندو جزء ضد هم نیز هر یک از دیگری پدید آمده است .
ثالثا : این دو جزء هر یک علت مادی دیگری است .
رابعا : ایندو با هم علت مادی ماده اولیه هستند .
در این رابطه قرآن کریم تعابیر بسیار زیبا و دلکشی دارد از پدید آمدن چیزهای ضد هم از یکدیگر که به برخی از آنها میپردازیم :
مبحث پنجم : شواهدی از قرآن کریم مبنی بر پدید  آمدن چیزی از ضد خودش 
در آیات قرآن کریم موارد عدیده ای داریم که از پیدایش چیزی از ضد آن چیز سخن میگوید ، و از بین این موارد عدیده ، یک مورد را انتخاب کرده و بحضورخوانندگان اندیشمند و محترم تقدیم میداریم :
از جمله آیاتی که راجع به پیدایش چیزی از ضد خود سخن میگوید ، آیاتی است که از پیدایش شب و روز سخن به میان میآورد .
از جمله چیزهایی که خداوند قادر و توانای جهان آفرین پدید آورده همانا پدیده شبانه روز میباشد ، که در زبان عربی بدان "یوم" گفته میشود ، و این "یوم" مجموعه ایست از شب و روز ، که در زبان عربی "لیل و نهار" میگویند .
اولین آیه ای که در این رابطه بدان میپردازیم آیه زیر میباشد :
"هو الذی خلق الیل و النهار" (انبیاء : 33)
در این آیه کریمه خدای جهان گستر میفرماید این اوست که روز و شب را پدید آورده است (پاورقی : و در این آیه مبارکه کلمه "خلق" را بکار برده است در حالی که در دیگر آیات کلمه "جعل" را استعمال نموده ، مثل آیات : اسراء :12 – فرقان : 62 – غافر : 61 – انبیاء : 10 – و این بکار بردن کلمه "خلق" بی حکمت نیست ، علی الخصوص اینکه شب از امور عدمی بوده ، و کلمه "خلق" کلمه ای مناسب برای امور عدمی نبوده ، و با مفهوم آن سازگار نیست ، چنانچه در آیه ملک : 2 نیز عبارت "خلق الموت و الحیوة" آمده است ، آنهم با تقدم "موت" بر "حیوة")
و با پدید آمدن شب و روز ، شبانه روز پدید آمده است .
شبانه روز که دارای دو جزء بوده ، و از این دو جزء پدید آمده است .
شبانه روزی که اجزایش هر یک ضد دیگری است ، یعنی شب ضد روز است ، و روز ضد شب .
شبانه روزی که اجزایش پیش از آن نبوده ، و همراه و همزمان با اجزای خود پدید آمده است.
شبانه روزی که اجزای تشکیل دهنده آن با یکدیگر اختلاف دارد ، چنانچه قرآن کریم میفرماید :
"إن في خلق السماوات و الأرض و اختلاف اليل و النهار و الفلك التي تجري في البحر بما ينفع الناس و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحيا به الأرض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الأرض لأيات لقوم معقلون" (بقره : 164)
در این آیه کریمه  خدای حکیم جهان آفرین تمامی داستان پیدایش هستی را بیان نموده است ، و تک تک بخشهای این آیه شرفه حکایت از بخشهای عمیقی دارد ، و ما در اینجا بجهت طولانی نشدن مطلب فقط به عبارت "اختلاف الیل و النهار" پرداخته ، و مابقی موضوعات را به عهده خوانندگان محترم میگذاریم .
خدای جهان گستر در جای دیگر ، در همین رابطه میفرماید :
"إن في خلق السماوات و الأرض و اختلاف اليل و النهار لأيات لأولى الألباب"(ال عمران : 190)
و ىر آيه اى دیگر چنین میفرماید :
"إن في اختلاف اليل و النهار و ما خلق الله في السماوات و الأرض لأيات لقوم يتقون"(يونس :6)
و هكذا اين آيه مباركه :
"و هو الذي يحي و يميت و له اختلاف اليل و النهار أفلا تعقلون"(مومنون : 80)
و در اين آيه نيز ميفرمايد :
"إن في السماوات و الأرض لأيات للمؤمنين و في خلقكم و ما بث من دابة آيات لقوم يوقنون و اختلاف اليل و النهار و ما أنزل الله من السماء من رزق فأحيا به الأرض بعد موتها و تصريف الرياح آيات لقوم يعقلون"(جاثية : 3-5)
آیاتی که از نظر گرامیتان گذشت بجهت شواهدی که در خصوص پدید آمدن چیزی ، از دو چیز متضاد ، که اجزای تشکیل دهنده چیز میباشد ، بسیار حایز اهمیت میباشد .
در این آیاتی که ملاحظه فرمودید شب و روز را خلاف یکدیگر بیان فرموده است که از آن ضدیت ایندو را میرساند ، همان ضریتی که در ابتدای این بخش دیدیم که امام رضا (ع) بین نور و ظلمت بیان فرمودند .
آیاتی که ملاحظه فرمودید علاوه بر بیان اختلاف بین شب و روز به مسائل مهم دیگری نیز اشاره دارا از جمله :
1 : در تمامی آیاتی که سخن از اختلاف شب و روز به میان آمده در پی مسئله آفرینش و پدید آمدن آسمانها و زمین ، و یا دیگر موجودات و پدیده ها بوده است که این خود دلیلی است روشن بر ارتباط این اختلاف شب و روز با مسئله آفرینش هستی .
2 : در تمامی آیاتی که سخن از اختلاف شب و روز به میان آمده در خاتمه آن آیه بیانی آمده است که دلالت بر لزوم تفکر و تعقل و اندیشه ای عمیق پیرامون این آیات دارد چنانچه در خاتمه آیه (بقره : 164) میفرماید :"لأيات لقوم يعقلون"
و در تتمه آيه (آل عمران : 190) ميفرمايد :"لأيات لأولى الألباب"
و نيز در آخر آيه (يونس : 6) ميفرمايد :"لأيات لقوم يتقون"
و همچنین در پایان آیه شریفه (مومنون :80) تازیانه بر وجدان خوابمان نواخته و میفرماید :"أفلا تعقلون" كه جای هیچ شک و شبه ای نمیگذارد که سخن از موضوع بسیار عظیمی بوده و نیاز به تعمق و اندیشه ای عمیق دارد .
3 : نکته قابل توجه دیگر عبارت "له اختلاف الیل و النهار" میباشد که در آیه (مومنون : 80) آمده است .
در این آیه مبارکه بجای اینکه بفرماید :"اختلاف شب و روز از اوست" میفرماید :"اختلاف شب و روز ازآن اوست" .
خدای سبحان در این آیه شریفه میفرماید :"اختلاف شب و روز ملک اوست" چنانچه در مورد آسمانها و زمین میفرماید :"له ما فی السماوات و الارض" (بقره : 116) و (بقره : 255) و (انبیا : 19 )
تمامی این مسائلی که بیان شد ، و بسیاری دیگر از اموری که در این آیات موج میزند ، نیاز به بحث عمیق و عریق دارد ولی در اینجا اجازه بفرمایید به همنجا اکتفا کرده و این مباحث را با خواست او در جایی دیگر مورد بحث و دقت قرار دهیم .
بنابر این نتیجه اینکه خدای هستی آفرین هر چیزی را از دو جزء پدید آورده و این دو جزء نیز با یکدیگر اختلاف داشته و ضد یکدیگر میباشند مانند شبانه روزی که دارای دو جزء شب و روز بوده و این شب و روز با هم اختلاف داشته و ضد یکدیگر میباشند و شبانه روز ، از شب و روزی پدید آمده است که این شب و روز پیش از شبانه روز نبوده ، بلکه همراه و همزمان با پیشدایش شب و روز از یکدیگر شبانه روز نیز پا به عرصه وجود گذاشته است .
اما ببینیم شب و روز چگونه از یکدیگر بوجود میآید و قرآن کریم در این زمینه چه میفرماید ؟
پیش از اینکه وارد این موضوع شویم توجه شما را به آیاتی جلب میکنم که در حقیقت پاسخ پرسش ما در این آیات میباشد .
"ذلک بأن الله یولج الیل فی النهار و یولج النهار فی الیل" (حج : 61)
"ألم تر أن الله یولج الیل فی النهار و یولج النهار فی الیل" (لقمان :29)
"یولج الیل فی النهار و یولج النهار فی الیل" (فاطر : 13) و (حدید : 6)
"تولج الیل فی النهار و تولج النهار فی الیل و تخرج الحی من المیت و تخرج المیت من الحی و ترزق من تشاء بغیر حساب" (آل عمران : 27)
در سراسر قرآن کلمه "یولج" و یا "تولج" فقط در این پنج آیه ای که گذشت آمده است و این کلمه فقط در مورد شب و روز بکار رفته است و آیه ای نداریم که "یولج" و یا "تولج" در مورد غیر از شب و روز بکار رفته باشد .
نکته دیگری که در این پنج آیه میباید بدان توجه داشته باشیم این است که هنگامی که میفرماید :"یولج الیل فی النهار و یولج النهار فی الیل" حرف واو در اینجا واو عطف نبوده ، بلکه واو در اینجا واو حالیه میباشد ، یعنی چنانچه شب را در روز فرو میبرد ، درست در همان زمان ، و در همان لحظه روز را هم در شب فرو میبرد .
این حالیه بودن واو در این پنج آنه با کشف کروی بودن زمین نیز کاملا روشن شده ، و این معنی را افاده میکند که در هر لحظه ای از لحظات در افقی شب در روز فرو میرود ، و درافقی دیگر در همان لحظه روز هم در شب فرو میرود .
بنا بر این حالیه بودن واو در این آیات امری است که واقع خارجی نیز تطبیق داشته و زیباتر و شیواتر و علمیتر از این است که آنرا عاطفه قرار دهیم ، علی الخصوص اینکه هر بار فرموده است "یولج الیل فی النهار" بلا فاصله فرموده است "یولج النهار فی الیل" و این خود اشاره ای است بر اینکه واو در اینجا عاطفه نبوده و حالیه میباشد.
و در آیه (آل عمران : 27) هنگامی که میفرمیاید : "تخرج الحی من المیت و تخرج المیت من الحی" واو در اینجا نیز واو عاطفه نبوده و واو حالیه میباشد .
مسئله زیبا و جالب در اینجا این است که امری در این آیه شریفه آمده است که  در جای دیگر این امر تکرار نشده است و آن امر این است که ابتدا از فرو رفتی چیزی در چیز ضد آن سخن میگوید و سپس بلا فاصله از بیرون آمدن چیزی از چیز ضد آن سخن میگوید .
در حقیقت دین آیه (آل عمران : 27) جریان پدید آمدن چیزی از ضد خود را با بیان دو فرو رفتن ، و دو بیرون آمدن بیان میفرماید .
در این آیه مبارکه از چهار چیز نام برده شده است : شب – روز – مرده – زنده – و هریک از این چهارتا دو بدو ضد یکدیگر میباشند .
اگر خواسته باشیم این چهارتا را که دو بدو به همدیگر ضریت دارند را با بیان ریاضیات بیان کرده باشیم شب منفی (-) خواهد بود و روز مثبت (+) ، و بهمین گونه مرگ منفی خواهد بود و زندگی مثبت.
اینک با این قرار جریان فرو رفتن چیزی در ضد خود و همچنین بیرون آمدن چیزی از ضد آن بدینگونه خواهد بود .
پیرامون ماده اولیه ای که دارای دو جزء مثبت و منفی میباشد ، جزء مثبت در جزء منفی داخل شده و جزء منفی در جزء مثبت داخل میشود و در همان لحظه ، و در همان آن ، مثبت از منفی بیرون آمده و منفی از مثبت بیرون میآید ، و با بیرون آمده مثبت و منفی از یکدیگر ، دو جزء تشکیل دهنده ماده اولیه ، ماده اولیه تحقق یافته و هستی میگیرد .
نکته قابل توجه این است که با این فرو رفتن دو شیء متضاد در یکدیگر ، دو شیء متضاد از یکدیگر بیرون میآید .
بعبارت دیگر این فرو رفتن اضداد در یکدیگر در حقیقت بیرون آمدن اضداد از یکدیگر میباشد .
به بیانی دیگر چیزی از ضد خودش گرفته و پدید آمده است ، چنانچه آیه زیر از این گرفته شدن چیزی از ضد خودش سخن میگوید : "سبحان الذي خلق الأزواج كلها مما تنبت الأرض و من أنفسهم ومما لا يعلمون و ءاية لهم اليل نسلخ منه النهار" (يس : 36 و 37)
توجه داريد که ابتدا خدای جهان آفرین سخن از آفرینش جفت ها به میان میآورد ، جفتهایی که هر یک ضد دیگری بوده و یکی مثبت (+) است و دیگری منفی (-) .
سپس اضافه میفرماید که علاوه بر پدید آوردن جفت ها نشانه ای دیگر را مطرح مینماید که "روز را از شب برمیکنیم" حال سوال اینجاست که چگونه ممکن است روز از شب گرفته شود ، در حالی که آنچه که شب داراست روز نیز داشته و یک چیز هم از آن فزونتر دارد ، که همان نور باشد ، یعنی :
  نور + شب = روز
حال چگونه ممکن است روز را از شب برکنیم ، در حالی که روز چیزی دارد که شب فاقد آن میباشد ، که همان نور بوده باشد .
در حقیقت ظاهر امر چنین مینمایاند که اگر بنا باشد چیزی از چیزی کنده شود ، همانا این شب میباشد که باید از روز گرفته شده و از آن  کنده شود ، و میباید معادله به شکل زیر بوده باشد :
 نور = شب – روز
این آیه مبارکه میفرماید که روز از شب کنده میشود ، آیا وقتی که روز از شب کنده شد ، در زمین چه خواهد بود ؟ شب ؟ یا روز؟
حقیقت این است که در هر لحظه ای از لحظات ، و در هر آنی ، یک روی زمین روز است و روی دیگرش شب ، از همین روست که آیه (یس : 37) پس از اینکه میرماید روز را از شب کنده و گرفتیم ،  اضافه میفرماید :"فاذا هم مظلمون"
در همان لحظه ای که آنان در تاریکیهای شب فرو رفته اند در آنروی زمین روزی خودنمایی میکند که این روز از ضد خود  یعنی شب تاریک درفته شده ، و شب تاریک نیز از ضد خود یعنی روز زوشن گرفته شده است ، و با پدید آمدن و کنده شده و بیرون آمدن روز از یکدیگر ، شبانه روز پدید میآید چنانچه میفرماید :"یقلب الله الیل و النهار فی ذلک لعبرة لأولی الأبصار"
این آیه شریفه نیز تعبیری است دیگر از پیدایش چیزی از ضد خودش ، خدای قادر و توانا میفرماید که شب و روز را زیر و زبر میگرداند ، بسیار خوب ، اگر شب منقلب شود چه چیزی پدید میآید ؟
خدا شب را منقلب ، و زیر و زبر کرده و روز را از آن پدید میآورد ، و همچنین روز را منقلب و زیر و زبر کرده ، و شب را از آن بیرون میآورد ، و با ایجاد شب و روز ، شبانه روز را پدید میآورد .
نکته مهم در این آیه کریمه این است که نفرمود : شب را به روز ، و روز به شب منقلب مینماید ، و این چیزی است که همه میدانسته ، و میدانیم ، بلکه در اینجا میفرماید که شب و روز را همزمان ، و همراه ، و همگام با یکدیگر زیر و زبر مینماید ، و این انقلاب و دگرگونی همزمان است که عبرت و درس باریک بینان بوده ، و از آن درس ، و عبرت میگیرند .
این سکه دورویی است که در چرخش و گردش بوده ، و هر روی آن ضد روی دیگر بوده ، و هریک با زیر و زبر شدن ، دیگری را به صحنه هستی میآورد .
بسیار خوب ، تا اینجا تا حدی جریان پیدایش ماده اولیه بنحو "لا می شیء کان قبله " روشن شد ، و پیش از پرداختن به قسمت دیگر به موضوعی میخواهم اشاره کنم و آن اینکه همه پیده ها ، و همه چیزهای هستی ، بجز ذات اقدس واجب مجموعه ای از اضداد ، و چیزهای مختلف و ضد یکدیگر ، به نمونه های از این چیزهای مختلف و ضد یکدیگری که در قرآن کریم آمده است توجهتان را جلب میکنم:
نر و ماده – شب و روز – مرگ و حیات – زمین و آسمان – سرد و گرم – نور و ظلمت – تر و خشک – علم و جهل – کور و بینا – کفر و ایمان – حق و باطل – جنت و نار – زاینده و عقیم – طاق و جفت – عدل و ظلم – مرد و زن – کوچک و بزرگ – دریا و خشکی – پیش و پس – تلخ و شیرین – بالا و پایین – چپ و راست – پر و خالی – فقر و غنا – قوت و ضعف – شنوا و ناشنوا – برده و آزاد – سبک و سنگین – جنگ و صلح – پایدار و فراری – ماه و خورشید – آشکار و پنهان – اول و آخر – ظاهر و باطن – دور و نزدیک – پیر و جوان – ازدواج و زنا – نرم و خشن – مهربان و تند خو – دیدنی و نادیدنی – منع و عطا – زیاده و نقصان – نمو و کاهش – بیماری و سلامت – خواب و بیداری – مستی و هوشیاری – گرسیگی و سیری – آلوده و پاک – با وفا و پیمان شکن – بالا رفتن و پایین آمدن – هدایت و گمراهی – سعه صدر و تنگی سینه – غافل و آگاه – سعی و رکود – گریه و خنده – راه و بیراهه – کوه و دره – دنیا و آخرت – شکر گزاری و ناسپاسی – دوستی و کین – یاد آوری و فراموشی – صبر و عجله – مستقیم و کج – راضی و ناراضی – پسندیده و ناپسند – صالح و مفسد – گشایش و تنگی – سخن گفتن و سکوت – مفصل و مختصر – راست و دروغ – کافی و ناکافی – تشسته و ایستاده – تنها و دسته جمعی – حاضر و غایب – گواهی دادن و کتمان گواهی – پیروی و نافرمانی – و بسیاری دیگر از مفاهیم متضادی که در سراسر قرآن موج میزند ، و در واقع جهان مجموعه ای است از این اشیاء ضد یکدیگر، مگر آن جهان آفرین  که او را ضدی نیست . و اگر خواسته باشیم دقیقتر گفته باشیم باید بگوییم که تنها اوست که او را ضدی نیست ، و ما بقی هرچه هست ضدی دارد .
حال ببینیم چگونه ممکن است دو چیز که پیشتر نبوده اند از یکدیگر بیرون آمده و لباس وجود بر تن بپوشند ؟
حق دارید بفرمایید در مثال شب و روزی که گذشت هر دو وجود داشته ، و در عین حال هر یک جای خود را به دیگری میدهد ، اما اگر چیزی پیشتر نبرده ، چگونه ممکن است در چیز دیگری – که آنهم وجود ندارد – فرو رود ، و یا از آن بیرون آید؟ اساسا ریشه مشکل فهم پدید آمدن چیزی بنحو "لا من شیء" نیز همینجا میباشد ، حال ببینیم این مشکل چگونه ممکن است حل گردد ؟
مبحث ششم :چگونه ممکن است که چیزی از چیزی پدید آید که پیشتر نبوده است .
ضرب المثلی هست که میگوید :هر چیزی با ضد خود شناخته میشود ("تعرف الأشیاء بأضدادها") ، در اینجا نیز بجهت فهم و درک بیشتر پدید آمده ماده اولیه بطریق "لا من شیء" بهتر آن است که خلاف این قضیه ، ضد این ام را مورد دقت و بررسی قرار دهیم .
اما اینکه ضد پدید آمدن چیزی بنحو "لا من شیء" چیست ؟
باید بگوییم که ضد پدید آمدن ، همانا یابود شدن و نیست شدن میباشد .
حال به مثالهایی زیر توجه فرمایید که پاسخ ما در لابلای همین مثالها نهفته شده خواهد بود :
مثال اول : اولین مثال ما در این زمینه معادله ای ریاضی است ، لطفا به معادله زیر توجه فرمایید :
  0=(- صد)+(+صد)
در این معادله چه چیزی اتفاق افتاده است ؟
در این معادله ریاضی ، با ضمیمه شدن (+صد) به (- صد) ، هر دو از میان رفته ، و نتیجه صفر کشته است .
در واقع در این معادله ، و بوسیله این همین معادله میگوییم که :
(+صد) آمده ، و (- صد) را از میان برده ، و نیستش نموده است .در حالی  که  ،  در همان  لحظه ، و  در همان آن ،  (- صد ) نیز آمده و (+صد) را از میان برده ، و نیستش نموده است .
به بیانی دیگر (+صد) ، (- صد) را خورده و نابود و نیستش نمود ، و در همان لحظه ، و همان آن (- صد) هم (+صد) را خورده و نابود و نیستش نموده است .
به تعبیری دیگر (+صد) در دل (- صد) فرو رفته و نیست و نابود شده ، و (- صد) نیز در دل (+صد) رفته و نیست و نابود شده است .
اینک معادله فوق را به شکل زیر مینویسیم :
  (- صد) + (+صد) = 0
این معادله جدید عکس همان معادله پیشین میباشد و میدانیم هر معادله ای که داشته باشیم عکس آن نیز صحیح و صادق خواهد بود .
این معادله جدید میگوید : که صفر مساوی است با (+صد) و (- صد) .
بعبارت دیگر (+صد) و (- صد) موجب بحقق و هستی پذیرفتن معادله ای شده اند ، و این معادله با تحقق (+صد) و (- صد) تحقق یافته و هست شده است .
در اینجا این معادله از (+صد) و (- صد) هستی یافته که پیش از آن نبوده اند :("لا من شیء کان قبله).
بسیار خوب (+صد) از چه چیزی بوجود آمده است ؟
حتما این (+صد) از عدم بوجود نیامده است ، زیرا در این صورت معادله میباید اینگونه میباید باشد :
 (+صد) = 0
و همه میدانیم که این معادله غلط بوده و قابل قبول نیست ، بنا بر این هستی (+صد) از نیستی و "لا من شیء" نبوده و نیست .
بسیار خوب (- صد) از چه چیزی بوجود آمده است ؟
بدون شک این (- صد) از نیستی و عدم پدید نیامده است ، زیرا در این صورت معادله به شکل زیر مشد :
  (- صد) = 0
و باز میدانیم که همچو معادله ای نمیتواند صحیح بوده باشد ، بنا بر این هستی (- صد) از نیستی و عدم و "من لا شیء" ممکن نبوده ، و قابل قبول نیست .
در حقیقت (+صد) از (- صد) پدید آمده است که پیش از (+صد) نبوده است "لا من شیء کان قبله" .
نه (+صد) پیش از (- صد) وجود داشته ، و نه (- صد) پیش از (+صد) وجود داشته است ، و نه با نبود دو جزء تشکیل دهنده این معادله ، معادله ای موجود بوده ، و همزمان (+صد) از (- صد) ، و همچنین (- صد) از (+صد) بوجود آمده است ، و همزمان با بوجود آمدن ، و هستی پذیرفتن دو جزء تشکیل دهنده این معادله ، این معادله نیز تحقق گرفته و هستی پذیرفته است .
بدین ترتیب (+صد) همراه و همزمان با (- صد) از یکدیگر هستی گرفته ، و همرا با یکدیگر و همزمان با همدیگر از پس پرده عدم بیرون آمده ، و پا به عرصه وجود گذاشته اند ، و با ایجاد (+صد) و (- صد) معادله ما نیز تحقق یافته ، و هستی پذیرفته است ، همانگونه که عدد 2 با وجود دو جزء تشکیل دهنده آن – یعنی : 1 و 1 – تحقق یافته ، و هستی میپذیرد .
اجازه بفرمایید مثال دوم خود را در این زمینه بحضورتان عرض کنم :
مثال دوم : دانشمندان ستاره شناس چند  سالی است که فرضیه ای داده ،  و پیرامون  آن  به تحقیق و کاوش  پرداخته اند ، و آن فرضیه وجود ضد ماده در سیاه چالهای فضایی میباشد ، این دانشمندان ستاره شناس ازرصدخانه های مجهز خود  ، و با ابر تلسکوپهای فوق العاده قوی خوف ، دایما میبینند که اجرام کوچک و بزرگ آسمانی که بعضا به بزرگی کره زمین بوده و با قدرتی فوق العاده از طرف سیاه چالهای فضایی به درون جذب شده ، و به درون این سیاه چالها وارد میشوند ، و پس از ورود به این سیاه چالها ، دیگر بیرون نیامده ، و اثری از آنها دیده نمیشود ، و بدلیل نبود نود در این سیاه چالهای فضایی نمیتوانند آنچه را که پس از ورود این اجرام آسمانی بر سر آنها میآید را رصد نموده و ببینند ، و از همین روی از ناپدید شدن این اجرام آسمانی پس ورود به این سیاه چالهای فضایی ، این فرضیه را ارایه داده اند که درون این سیاه چالها ضد ماده وجود دارد که به ملاقات با ماده و اجرام آسمانی موجب نابودی ، و نیست شدن این اجرام آسمانی میگردد ، البته پر واضح است که در این میان به مقداری که از مواد و اجرام آسمانی نیست و نابود شده است ، به همان مقدار هم ضد ماده نیست و نابود میگردد .
یعنی اگر مثلا سنگ آسمانیی به وزن پنج تن داخل این سیاه چالهای فضایی گردد ، هم این سنگ آسمانی پنج تنی نیست و نابود میگردد ، و هم پنج تن از ضد ماده ای که در سیاه چال فضایی موجود است .
اگر خواسته باشیم این پنج تن ماده را با زبان ریاضیات بیان کرده باشیم بدینگونه خواهد بود :(500+) و به همین ترتیب پنج تن ضد ماده را نیز چنین چنین خواهیم نگاشت :(500-) ، و بدین ترتیب معادله زیر بدست خواهد آمد :
 0 = (500-) + (500+)
اینکه چیزی بنام ضد ماده در این سیاه چالهای فضایی داریم ، یا نداریم امری است که درجای خود میباید مورد بحث ودقت قرار گیرد ، و ما در اینجا در مقام اثبات و یا نفی آن نیستیم ، بلکه صرفا فرض را بر وجود ضد ماده گذاشته ، و میگوییم با ملاقات پنج تن ماده ، با پنج تن ضد ماده چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
همانگونه که گفتیم در صورت ملاقات ایندو با یکدیگر هر یک دیگری را خورده و نیست و نابود میکند .
اینک تصور بفرمایید که از ملاقات ، و برخورد این ماده ، و ضد ماده فیلم برداری نموده باشیم ، و در این نوار ویدیویی چگونگی نابود نمودن پنج تن ماده ، و پنج تن ضد ماده را ثبت نموده باشیم .
حال پس از ثبت و ضبط ویدیویی از نابودی پنج تن ماده ، و پنج تن ضد ماده توسط یکدیگر ، بیاییم این نوار ویدیویی را به عکس پخش نماییم ، یعنی از جلو به عقب .
با پخش از جلو به عقب این نوار شاهد و ناظر چه چیزی ، و چه صحنه ای خواهیم شد ؟
در این پخش معکوس ، صحنه تولد پنج تن ماده با پنج تن ضد ماده را شاهد خواهیم بود که چگونه از عدم و نیستی ، پنج تن ماده ، همراه و همزمان با پنج تن ضد ماده بیرون میآند .
در این صحنه فرضی خواهیم دید که چگونه پنج تن ماده از پنج تن ضد ماده پدید آمده ، و پرده عدم و نیستی را دریده ، و پا به برون گذاشته ، و در حالی که در همان لحظه ، و در همان آن ، پنج تن ضد ماده ، از پنج تن ماده پدید آمده ، و پا به عرصه وجود میگذارد .
در این پخش ویدیویی فرضی خواهیم دید که ابتدا نه ماده ای هست ، و نه ضد ماده ای ، و ماده از ضد ماده ای که نبوده بیرون آمده ، و پدید میآید ("لا من شیء کان قبله") ، و در همان لحظه ، و همان آن ، ضد ماده از ماده ای پدید میآید که پیش از آن نبوده است ("لا من شیء کان قبله") .
تصور میکنم با بیان این دو مثالی که گذشت ،چگونگی پیدایش ماده اولیه از چیزی که پیشتر نبوده ("لا من شیء کان قبله") روشن شده باشد .
فصل سوم : بررسی عبارت "لا من شیء" از حیث قواعد علت و معلول
در این فصل بر آنیم که با یاری حضرت حق ، بحث و برسی و کاوشی فلسلی داشته باشیم پیرامون پیدایش ماده اولیه بطریق "لا من شیء" و شبهات باقی مانده در این زمینه را برداریم .
طبیعی است که در این فصل ، بحث ما صرفا فلسلی ، و عقلی بوده ، و با استناد به ادله عقلی به بررسی خواهیم پرداخت ، و از زوایای مختلف به موضوع نظر کرده ، و مورد دقت عقلی قرار خواهیم داد .
بخش اول : ذات واجب علت مادی هیچ پدیده ای نیست .
در فلسفه در باب علت و معلول گفته میشود که هر معلولی نیازمند به چهار علت میباشد : 1 علت فاعلی 2 علت مادی  3 علت صوری ، و 4 علت غایی .
آنچه که در این بخش میخواهیم پیرامون آن به بحث و بررسی بیشینیم ، همانا علت مادی است ، و بدانیم علت ماده ماده اولیه چیست ؟ و کدام است ؟
میخواهیم ببینیم ، اینکه گفته میشود : ذات واجب عز و جل علت العلل همه هستی میباشد ، به معنایی است ؟
آیا مراد از علت العلل بودن ذات واجب این است که ذات واجب علت العلل فاعلی است ؟ و یا اینکه پا را فراتر گذاشته ، و ذات واجب را علت العلل مادی هستی نیز قلمداد میکنیم .
در این زمینه دانشمندان و اندیشمندان اسلامی به دو دسته تقسیم میشوند ، گروهی بر آنند که ذات واجب فقط علت فاعلی ماده اولیه ، و همه هستی میباشد ، و دسته ای دیگر بر این باورند که علاوه بر اینکه علت فاعلی ماده اولیه و هستی است ، علت مادی آن نیز هست ، و برای اینکه از مشکل تباین بین ذات واجب ، با اجسام و مواد گریخته باشند ، نظریه پدید آمده ماده اولیه از ذات واجب با واسطه گری واسطه ، و یا واسطه هایی مطرح مینمایند .
هر یک از این دو دسته متفکرین و محققین ، با مشکلی موجه هستند :
آن گروهی که ذات واجب را فقط علت فاعلی ماده اولیه میدانند ، ناچارند که علت مادی ماده اولیه را عدم بدانند ، و لذا این دسته میگویند که واجب عز و جل ماده اولیه را با قدرت بی انتهای خود از علم پدید آورده ، در حالی که عدم فاقد کل بوده ، و چیزی ندارد تا از آن چیزی ساخته شده و علت مادی چیزی قرار گیرد .
به عبارت دیگر ، علت مادی بودن عدم عقلا محال و غیر ممکن میباشد ، و مستحیل است که عدم و نیستی علت مادی چیزی بوده باشد ، و از آن چیزی پدید آید .
از طرف دیگر ، آنانی که ذات واجب را – با واسطه ، و یا بدون واسطه – علت مادی ، ماده اولیه قرار داده اند نیز با مشکلات عدیده ای مواجه هستند که ریشه این مشکلات به وجود تباین ذاتی بین پدیده ها ، و ذات واجب باز میگردد .
پیش از هر چیز باید بدانیم که سلسله واسطه ها هر قدر هم که باشد ، و از هر ماهیتی برخوردار بوده باشند ، هیچگونه کمکی به ما در این زمینه نمیتواند بنماید .
در صورتی که حقیقت مجرد از ماده بخواهد علت مادی حقیقت دیگری بوده باشد ، معلول ان حقیقت مجرد نیز میباید دقیقا مانند علت خود مجرد از ماده باشد ، و امکان ندارد که در این زمینه بین علت و معلول تفاوت ، و تباینی باشد ، و سنخیت بین معلول و علت مادی ، شرطی اساسی است که همگان بدان اعتراف دارند .
بسیار خوب ، حال اگر معلول ما – که مجرد از ماده میباشد – بخواهد علت ماده معلول دیگری بوده باشد ، لا جرم معلول او نیز باید مجرد از ماده باشد ، زیرا چنانکه گفتیم ، و همه نیز بر این باور میباشند ، سنخیت بین علت مادی و معلولش امری است مسلم متفق علیه .
حال اگر سلسله علتها و معلولها به همین ترتیب ادامه پیدا کند ، چیزی جز مجرد از ماده بوجود نخواهد آمد ، و از این روی میگوییم که ذات واجب نمتواند علت مادی بوده باشد ، نه علت مادی ماده اولیه ، و نه علت مادی هر چیز مادی دیگر ، و حتی بالاتر از این ، ذات واجب محال است که علت مادی هر حقیقتی ، با هر ماهیتی بوده باشد ، و اساسا امکان ندارد که ذات واجب علت مادی چیزی باشد .
از طرف دیگر واجب حقیقتی است نامحدود ، و هر حقیقت نامحدودی محال است که علت مادی حقیقت دیگری قرار گیرد .
حقیقت نامحدود ، نه میتواند علت مادی برای حقیقت نامحدود دیگری قرار گیرد ، و نه میتواند علت مادی برای حقیقت محدودی بوده باشد ، زیرا که هر حقیقت نامحدودی دارای اجزا نیست ، زیرا که "حکم المجموع ، حکم الاجزاء ، و حکم الاجزاء ، حکم المجموع" یعنی هر حکمی که اجزاء یک مجموعه داشته باشد ، همان حکم را مجموعه این اجزاء
خواهند داشت ، و در صورتی که اجزاء یک مجموعه ای به رنگ سرخ بوده باشد ، حتما رنگ آن مجموعه نیز غیر از رنگ سرخ نخواهد بود ، و در صورتی که آن حقیقت نامحدود دارای اجزایی بوده باشد – که نیست – این اجزا نمیتوانند نا محدود بوده باشند ، زیرا اجزای نامحدود ، نمیتواند نامحدود باشند ، زیرا ار یک جزیی از حقیقت نامحدود بوده ، و جزء نامحدود نمیتواند نامحدود باشد .
و در عین حال محدود هم نمیتواند باشد ، زیرا چنانچه گفتیم حکم مجموع همان حکم اجزا میباشد ، و بدین ترتیب نامحدو از نامحدود بودنش خارج شده ، و محدود خواهد گشت .
حال ببینیم این حقیقت نامحدود بدون اجزا ، میتواند علت مادی حقیقت دیگری بوده باشد ؟ یا خیر ؟
اگر بناست چیزی علت مادی چیز قرار گیرد ، اولا باید تغییری در علب صورت گیرد ، تا معلول وجودش تحقق یابد ، و همه میدانیم که تغییر در ذات ناحدود واجب محال است ، و ثانیا یا باید تمام علت تبدیل به معلول گردد ، و یا جزیی از آن ، و هر دو احتمال مردود میباشد ، زیرا اگر همه ذات نامحدود بخواهد تبدیل به معلول گردد ، در این صورت خود علت از میان خواهد رفت ، و در صورتی که جزیی از آن بخواهد تبدیل به معلول گردد ، محال است ، زیرا چنانچه گفتیم ذات نامحدود ، دارای اجزا نیست .
از طرف دیگر ، هر آنچه که مخلوق بوده باشد ، نمیتواند نامحدود باشد ، زیرا نامحدود نیازی به پدید آوردن ندارد ، زیرا که وجودش نامحدود بوده ، و طبعا خارج از زمان است و نمتواند محدود به زمان باشد ، لذا ابتدایی برای وجودش نیست ، در حالی که هر مخلوقی را ابتدایی برای وجود و هستی او میباشد ، و اینکه گفته میشود موجوداتی هستند که مخلوق بوده و در عین حال ازلی هستند ، تناقض آشکاری بیش نیست ، که با خواست خدا در جای خود بطور مفصل باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد .
بنا بر این هر پدیده ای محدود بوده ، و نامحدود نمتواند علت مادی محدود باشد ، بدین ترتیب این ذات نامحدود واجب محال است که علت مادی چیزی قرار گیرد ، نه برای ماده اولیه ، و نه برای هر چیز دیگری که تصور نمایید .
و همانگونه که پیشتر نیز گفتیم نظریه تجلی نیز نمیتواند مشکلی را در این زمینه حل نماند ، زیرا اساسا تجلی ذات – و هر حقیقت نامحدودی – محال است .
و به فرض محال اگر هم ذات واجب تجلی نموده ، و از این تجلی موجودی پدید آید ، باز هم آن موجود جدید نیاز به علت مادی داشته ، و مستغنی از آن نخواهد بود ، چنانچه در تجلی مرآتی نیز علت مادی موجود است ، که همانا انوار و شعاعهای نوری است که از آیینه به چشم ما منعکس میگردد
بنا بر این ذات واجب عز و جل ، تنها علت العلل فاعلی هستی بوده ، و به هیچ وجهی علت فاعلی چیزی نیست .
بخش دوم : در پیدایش ماده اولیه بطریق "لا من شیء" تقدم و تاخر زمانی بین علت مادی و معلولش نیست .
در پیدایش پدیده ها بطریق "من شیء" همواره علت بر معلول خود تقدم زمانی داشته ، و همواره میبینیم که پیش از معلول ، علت مادیش وجود دارد ، و امری که فهم پدید آمدن چیزی بطریق "لا من شیء" را دشوار مینماید همین عدم تقدم زمانی بین علت مادی و معلولش میباشد .
علی الخصوص اینکه پدید آمدن جسمی بطریق "لا من شیء" یکبار بیشتر رخ نداده است ، آنهم زمانی این رخداد صورت گرفته است که نه ما ، و نه شما ، و نه هیچکس دیکری نبوده است ، و پس از آن ، هر پدیده ای که پدید آمده ، و هر آفریده ای که پا به عرصه وجود گذاشته ، از طریق "من شیء" بوده است .
اما ببینیم که چگونه میشود که علت مادی پدیده ای بر معلولش تقدم زمانی نداشته ، و هر دو همزمان با یکدیگر هستی پذیرند ؟
چگونه میشود دو حقیقت ضد یکدیگر ، هر یک علت دیگری باشد ، و در عین حال هر یک معلول دیگری بوده باشد ؟
پیش از آنکه وارد بحث فلسفی در این زمینه شویم ، اجازه میخواهم چند مثال را جهت تقرب اذهان مطرح نموده ، و سپس به تحث عقلی و فلسفی آن بپردازیم .
 1 : پدر بودن و فرزند بودن
میان پدر و فرزند رابطه علت و معلولی برقرار میباشد ، و هر یک علت دیگری بوده ، و در عین حال معلول یکدیگر نیز میباشند ، و هیچگونه تقدم و تاخر زمانی بین این دو نیست ، و همزمان با هم ، پدر بواسطه فرزند خود ، پدر شده ، و فرزند نیز بواسطه پدر خود ، فرزند شده است .
در اینجا پدر علت فرزند بودن فرزند است ، و در عین حال ، فرزند نیز علت پدر بودن پدر میباشد .
 بدین ترتیب حقیقتی (:پدر) علت علت خود (:فرزند) بوده ، و معلولی (:فرزند) معلول معلول خود (:پدر) بوده است .
2 : شرکا
دو نفری که با هم شریک میشوند نیز دقیقا همین رابطه را با هم داشته ، و هر یک علت شریک بودن دیگری میباشد ، در حالی که هیچگونه تقدم و تاخر زمانی بین این دو نبوده ، و در عین حال هر یک معلول دیگری نیز هست .
از این دست نمونه ها بسیار داریم ، مانند : رفاقت و دوستر بین دو نفر – عاشق و معشوق – معلم و متعلم – خریدار و فروشنده – زوج و زوجه – بالا و پایین – چپ و راست – پیش و پس – کم و زیاد – سبک و سنگین – کند و سریع – امام و ماموم – بزرگ و کوچک – و ...که هر یک علت دیگری بوده ، و تقدم و تاخر زمانی بین علت و معلول نیست ، هر چند که بعضا تقدم و تاخر رتبی هست ، چنانچه در مورد پدر و فرزند ، پدر رتبی بر فرزند دارد ، و در مانند شراکت ، و رفاقت ، این تقدم و تاخر رتبی در کار نبوده و هر دو در یک رتبه قرار دارند .
حال ببینیم مساله از حیث عقلی وفلسفی چه وضعیتی دارد :
در منطق – که مقدمه فلسفه به شمار میآید – گفته میشود که دور باطل است ، و برای فهم و تفهیم آن غالبا این مثال را پیش میکشند که در اطاقی دو ، یا چند نفر قرار دارند ، و میخواهند از این اطاق خارج شوند ، و هر کدام که میگوییم برخیز و از اطاق بیرن برو ، پاسخ میدهد که بیرون نخواهم رفت مگر اینکه دیگری پیش از من بیرون برود ، بین ترتیب احدی از اطاق بیرون نخواهد رفت .
بر فرض دو نفر در اطاق قرار داشته باشد ، شخص "الف" و دیگری شخص "ب" ، هنگامی که به شخص "الف" میگوییم برخیز و از اطاق بیرون برو ، پاسخ میدهد که من بیرون یخواهم رفت مگر اینکه شخص "ب" پیش از من بیرون برود ، و زمانی که به شخص "ب" گفته میشود ، بسیار خوب شما از جا برخیزید و بیرون بروید ، او نیز میگوید بیرون نخواهم رفت ، مگر اینکه پیش از من شخص "الف" بیرون رفته باشد ، در این صورت هدگز هیچیک از ایندو از اطاق بیرون نخواهند رفت .
حال ببینیم در پیدایش پدیده ای بنحو "لا من شیء" دور پیش میآید ؟ یا خیر؟
در اینجا مساله تسلسل را مطرح نکردیم ، زیرا از اساس منتفی بوده ، و احتمال تسلسل در کار نیست .
اما احتمال وجود دور در قضیه :
در صورتی که تحقق وجود هریک از دو جزء تشکیل دهنده حقیقتی متوقف به تحقق جزء دیگر پیش از آن میبود ، اشکال وارد بود ، و دور پیش میآمد ، ولی در اینجا تحقق وجود هر یک از دو جزء متوقف به تحقق جزء دیگر ، همراه و همزمان با او میباشد ، و در این صورت اشکالی پیش نیامده ، و با مشکل دور نیز مواجه نخواهیم شد  .
چنانچه در مثال ذکر شده ، در صورتی که به شخص "الف" بگوییم برخیز و از اطاق بیرون برو ، و او در پاسخ بگوید که بیرون نخواهم رفت مگر اینکه شخص "ب" نیز همراه من بیرون بیاید ، و هنگامی که به شخص "ب" گفته شود که برخیز و از اطاق بیرون برو ، او نیز پاسخ داده و بگوید من نیز بیرون نخواهم رفت مگر اینکه شخص "الف" هم همراه من بیرون بیاید ، در این صورت با امر به هر دو به  خروج خروج هر دو با هم ، همراه و همزمان با یکدیگر از اطاق خارج خواهند شد ، بدون اینکه مشکل دور پیش آمده باشد .
اجازه میخواهم یک مثال دیگر در این زمینه داشته باشیم :
تصور بفرمایید دو بخته چوب داشته باشیم ، که هم وزن و هم قد و اندازه هم هستند ، با طول 10 سانتیمتر ، و عرض 4 سانتیمتر ، و زخامت نیم سانتیمتر .
سپس این دو تخته چوب را بر ضد یکدیگر بکیه دهیم ، یعنی یکی به سمت راست قدری مایل بوده ، و بر روی عرض خود قرار گرفته ، و به تخته چوب دیگری بکیه داده شده باشد ، و بخته چوب دیگر نیز ، به همان وضعیت ایستاده ، و قدری به سمت چپ متمایل بوده ، و به دیگر تخته چوب تکیه داده شده باشد .
بدین ترتیب هر یک به دیگری بکیه داده و ایستاده است .
 قیام هر یک از این دو تخته چوب ، علتش قیام دیگری است.
و هر یک از این دو ، قیامشان معلول عیام دیگری میباشد .
و در عین حال قیام هر یک همزمان با قیام دیگری تحقق پذیرفته است .
و علت فاعلی این قیام فردی است ، غیر از این دو ، چنانچه علت قیام وجود دو جزء تشکیل دهنده حقیقتی ، باید حقیقتی دیگر بوده باشد ، و علت مادی هر یک دیگری میباشد .
بسیار خوب با روشن شدن این بخش بپردازیم به بخش سوم این فصل :
بخش سوم : سنخیت بین علت مادی و معلول در طریق "لا من شیء"
مهمترین فایده و ثمره این مباحث این است که مجبور نخواهیم شد قایل به سنخیت بین ذات واجب و ممکنات گردیم ، چه این سخن بسیار خطیر ، و درو از واقع میباشد ، سنخیتی که خطرناک تر از مثلیت میباشد .
هر یک از دو جزء تشکیل دهنده آخرین و کوچکترین جزء اجسام و مواد ، ضد یکدیگر میباشند ، ولی در عین حال همسنخ یکدیگر هستند ، چنانچه در مثال بالا ، دو تخته چوب را گفتیم که هر دو از یک سنخ بوده ولی بر ضد یکدیگر ، بر همدیگر تکیه داده شده ، و ایستاده اند .
این ضدیت مانع از سنخیت نیست ، چنانچه در زوجهای نر و ماده ، ضدیت هست و این ضدیت همراه با سنخیت میباشد .
بنا بر این دو جزء تشکیل دهنده اجسام و مواد ، هردو از یک سنخ بوده ، و هر یک ضد دیگری میباشد .
بخش چهارم : کیفیت حرکت و تغییر در  طریق "لا من شیء" 
در هر ساختن ، و در هر ایجادی حرکتی و تغییری صورت میگیرد ، چه این ساخته شدن ایجاد بطریق "من شیء" بوده باشد ، و چه بطریق "لا من شیء" ، در هر دو شق از ایجاد ، و پدید آمدن نوعی از حرکت و تغییر به چشم میخورد .
پر واضح است که حرکت نتیجه تغییر میباشد ، و تا زمانی که تغییری صورت نگرفته باشد ، حرکتی هم در کار نخواهد بود ، و با تغییر است که حرکت تحقق میپدیرد .
در این بخش بر آنیم که کیفیت حرکت و تغییر را در ایجاد ماده اولیه از طریق "لا من شیء" مورد بحث و بررسی قرار دهیم .
در پدید آمدن اشیا بطریق "من شیء" همواره چیزی هست ، و آن چیز با پدید آمدن تغییر ، تبدیل به چیز دیگری میشود – و به بیان فلاسفه ، از قوه به فعل حرکت میکند - ، ولی در پیدایش اشیا بطریق "لا من شیء" ، چیزی موجود نیست که تغییر کرده ، و تبدیل به چیز دیگری گردد ، و در واقع حرکت از عدم به وجود میباشد ، و این امری است که فلاسفه آندا نپذیرفته ، و میگویند حرکت از عدم به وجود محال است.
پیش از ادامه محث مایلم یک مساله مهم را در اینجا بدان اشاره کنم که فرق است بین اینکه چیزی از عدم بوجود آید ، و یا اینکه چیزی از عدم خارج شود .
هنگامی که میگوییم "چیزی از عدم بوجود آمده است" این همان پدید آمدن چیزی بطریق "من لا شیء" میباشد ، و در اینجا علت مادی پدیده ای ، عدم خواهد بود ، که مسلما محال میباشد ، و پیشتر نیز در مورد استحاله آن سخن گفتیم .
اما زمانی که میگوییم "چیزی ، و پدیده ای از عدم بیرون آمده است" ، و یا اینکه گفته میشود "پدیده ای مسبوق به عدم میباشد ، معنایش این نیست که علت مادی آن پدیده نوظهور عدم ، نیستی بوده ، و از عدم پدید آمده است .
تمامی ممکناتی که لباس وجود به تن پوشیده ، و میپوشند ، همگی مسبوق به عدم بوده ، و از پس پرده عدم بیرون آمده اند ، و همه میدانیم که معنای این ، آن نیست که از عدم بوجود آمده ، و عدم علت مادی آنها میباشد .
در مباحثی که تحت عنوان قوه و فعل در فلسفه بیان میشود ، چنین گفته میشود که قوه همواره همراه با علت میباشد ، و هرچند که پیش از تبدیل و تغییر و تحول علت به معلول در خارج وجود ندارد ، ولی عدم هم نبوده ، و به نوعی بهره ای از وجود را داراست .
در اینجا این سوال را مطرح میکنیم : آیا قوه و امکان پیش از رسیدن به فعل وجود خارجی دارد ؟ یا خیر؟
اگر بگوییم قوه و امکان پیش از رسیدن به فعل وجود خارجی داشته ، اولا : خلاف ظاهر بوده ، و ثانیا : احدی از متفکرین و اندیشمندان قایل بدان نبوده ، و ثالثا : لازمه اش این است که عدد بیشماری از امکانها و قوه ها همراه هر فعلیت و وجود خارجی وجود داشته باشد ، و با تحقق یکی از این قوه ها میباید تمامی دیگر قوه ها و امکانها معدوم گردند .
روشن و واضح است که هر قوه ای که به مرحله فعلیت میرسد ، در واقع خارجی نبوده ، و سپس از پرده عدم بیرون آمده و وجود یافته ، بی آنکه از عدم بوجود آمده و علت مادیش عدم بوده باشد .
حال اگر بگوییم که ماده موجود جدید در علت خود وجود داشته ، بدون شک صورت این موجود جدید وجود نداشته و مسبوق به عدم میباشد .
و بهمین ترتیب است حال هر یک از ماهیتها که اجزای تشکیل دهنده هر یک از این ماهیتها که پیش از تحقق آن ماهیت وجود داشته اند ، ولی هیئت و صورت هیچیک از آنها پیش از تحقق آنها در خارج وجود نداشته است ، و مسبوق به عدم میباشند ، بی آنکه از عدم ساخته شده باشند ، و یا عدم علت مادی آنها بوده باشد .  به عبارت دیگر صورت هر ماهیتی ، و هر مجموعه ای مسبوق بع عدم بوده است ، و این معنایش این نیست که از عدم پدید آمده باشد .
در پدید آمدن از طریق "لا من شیء" علت مادی جزء اخیر اجسام اجزای آن میباشد ، همانگونه ای که علت مادی هر حقیقت ، و پدیده دارای اجزایی ، اجزای تشکیل دهنده آن پدیده میباشد ، فهم این مطلب مشکل نیست ، چرا که در پدید آمدن اشیا بطریق "من شیء" نیز کاملا همنیطور میباشد ، و اجزای هر پدیده ای علت مادی آن پدیده میباشد ، بلکه مشکل اینجاست که این اجزای تشکیل دهنده آخرین جزء اجسام ، پیش از آن وجود نداشته ، و همچنین اجزای آن هر یک از دیگری پدید آمده است ، در حالی که هیجیک از این دو جزء پیش از دیگری وجود نداشته ، و حرکت این دوجزء ، حرکت از عدم به وجود بوده است .
در اینجا میگوییم حرکت از عدم به وجود امری محال نیست ، آنچه که محال است این است که پدیده ای از عدم بوجود آمده باشد ، و علت مادی پدیده ای عدم بوده باشد .
جهان هستی در هر لحظه ، در حال حرکت و تغییر میباشد ، و هر حرکت و تغییری همراه خود ایجاد و اعدامی را در بر دارد ، و در واقع حرکت و تغییر بدون این ایجاد و اعدام امکانپذیر نبوده و نیست .
هنکامی که دانه ای تبدیل به درختی میشود ، صورت دانه بوده او از میان رفته ، و صورت درخت ایجاد میشود ، پر واضح است که پیش از تبدیل دانه به درخت ، صورت درخت در خارج وجود نداشته است – هرچند ماده آن وجود داشته باشد – و سپس در خارج تحقق یافته ووجود خارجی پیدا کرده است .
پر واضح است که این صورت درخت پیش از وجود خارجیش در خارج ، وجود نداشته است ، و وجودش مسبوق به عدم میباشد ، بی آنکه از عدم بوجود آمده ، و علت مادیش عدم بوده باشد .
و همچنین ماهیت انسان که از خاک پدید آمده است ، و علت مادی او همین خاک میباشد ، و دارای صورت معینی میباشد ، و ما بدلیل همین صورت معین است که آندا ماهیت انسان مینامیم .
این صورت خاص ماهیت انسان – و هر ماهیت دیگری – پیش از تحقق تغییر ، وجود نداشته است ، و صورت انسان پس از حصول تعییر در خاک بوجود آمده است ، و پیش از این تعییر هیچگونه وجود خارجی نداشته ، و وجودش مسبوق به عدم بوده است .
قضیه در ماده اولیه نیز دقیقا به همین ترتیب میباشد ، و همانگونه که صورت ماهیت انسان – و هر ماهیت دیگری – مسبوق به عدم بوده است ،ماده اولیه نیز مسبوق به عدم بوده ، و همانگونه که صورت هر ماهیتی حرکتی از عدم به وجود داشته ، ماده اولیه نیز دارای این حرکت از عدم به وجود را داشته است ، بی آنکه از عدم به وجود آمده ، و عدم علت مادی آن بوده باشد .
بخش پنجم : اجزای آخرین جزء ماده  نمیتواند به تنهایی وجود داشته باشد . 
آخرین جزء اجسام  تشکیل یافته از دو جزء میباشد ، هر یک
از این دو جزء به تنهایی نمیتوانند وجود خارجی داشته باشند ، و وجود هر یک از این دو جزء متوقف به وجود دیگری است .
وجود هر یک از ابعاد سه گانه طول و عرض و ارتفاع نیز متوقف به وجود دو جزء دیکر میباشد ، و بدون دو جزء دیگر نمیتواند وجود خارجی داشته باشد ، یعنی طول ، بدون عرض و ارتفاع نمیتواند وجود خارجی داشته باشد ، و به همین ترتیب ، عرض ، بدون طول و ارتفاع ، و ارتفاع بدون طول و عرض ، نمیتواند وجود خارجی داشته باشد .
در صورتی که هر یک از اجزای آخرین جزء ماده دارای ابعاد سه گانه : طول و عرض و ارتفاع بوده ، و قابل انقسام بوده باشد ، معنایش این است که آنچه را که ما آن را جزء اخیر ماده تصورش کرده بودیم ، جزء اخیر نبوده ، و آخرین جزء ماده کوچکتر از آن میباشد ، زیرا آخرین جزء ماده دارای تنها دو جزء بوده ، و اجزای آن به تنهایی نمیتوانند وجود خارجی داشته ، و یا دارای ابعاد سه گانه بوده باشند ، و آخرین جزء ماده قابل انقسام نبوده ، و قدرت انقسام آن تنها در حیثه خالق آن بوده ، و احدی جز او این قدرت را ندارد که بتواند آن را تقسیم نماید .
قابلیت انقسام داشتن هر ماده و جسمی دلیل بر این است که آن ماده و جسم آخرین جزء ماده یبوده ، و آخرین جزء ماده کوچکتر از آن میباشد .
بنا بر این هر یک از دو جزء آخرین جزء ماده دارای اجزا نیستند ، و چون دارای اجزا نیستند ، فاقد ابعاد طول و عرض و ارتفاع میباشند ، و چون دارای ابعاد سه گانه نیستند ، نه قابلیت انقسام ، و تقسیم شدن را دارا هستند ، و نه به تنهایی میتوانند در خارج وجود داشته باشند .
علت مادی آخرین جزء ماده دو جزء تشکیل دهنده آن میباشد ، و چون دو جزء آن نمیتواند به تنهایی وجود خارجی داشته تاشد ، آن دو جزء همراه با یکدیگر میتوانند علت مادی آخرین جزء ماده بوده باشند .
و به همین تربیت ، هر یک از دو جزء تشکیل دهنده آخرین جزء ماده ، علت مادی دیگری است ، و از همین روی هر یک از این دو جزء بدون دیگری نمیتواند وجود راشته باشد . ----------------------------------------------------------
بخش ششم : علت فاعلی نمیتواند علت  مادی هم باشد .
هر پدیده ای هم نیاز به علت فاعلی دارد ، هم نیاز به علت مادی ، و هرگز ممکن نیست که در پدیده ای علت فاعلی و علت مادی یکی بوده باشد .
ذات واجب عز و جل علت فاعلی ماده اولیه میباشد ، و از این روی محال است که علت مادی آن نیز بوده باشد .
ذات واجب علت العلل همه پدیده ها ، و آفریده شده ها میباشد ، و این علت العلل بودن واجب به یکی از این دو معنی است:
1 : ذات واجب علت العلل فاعلی هستی باشد .
2 : ذات واجب علت العلل مادی هستی بوده باشد .
در صورتی که ذات واجب علت العلل فاعلی هستی بوده باشد ، دیگر نمیتواند علت العلل مادی آن هم قرار گیرد .
و در صورتی که ذات واجب علت العلل مادی هستی باشد ، دیگر نمیتواند علت فاعلی هستی بوده باشد .
از طرفی ، همه متفق القولند بر اینکه ذات واجب جل جلاله علت العلل فاعلی همه هستی و ممکنات میباشد ، بنا بر این ذات واجب علت العلل مادی هستی و ممکنات نخواهد بود .
از طرف دیگر اگر ذات واجب را علت العلل مادی هستی و ممکنات بدانیم ، تمامی هستی و همه ممکنات بدون علت فاعلی مانده ، و دیگر علت فاعلی نخواهند داشت .
بنا بر این ذات واجب علت العلل مادی هستی و ممکنات نبوده ، و تنها علت العلل فاعلی آنها میباشد .
بخش هشتم : واجب عز و جل از طریق  "کن فیکون" میآفریند .
آخرین بخشی که در این فصل از آن بحث میکنیم این است که ذات واجب هر پدیده ای را که میخواهد پدید آورد ، از طریق "کن فیکون" میآفریند .
حال سوال این است که این پدیده ای بناست پدید آمده ، و پا به عرصه وجود بگذارد ، آیا پیشتر وجود داشته است ؟ یا اینکه پیشتر وجود نداشته و در پس پرده عدم بوده ؟
و واضح است که پیش از صدور فمان "کن" هرگز آن پدیده نو ظهور وجود نداشته ، و گرنه صدور ام "کن" عبث و بیهوده میبود .
و در صورتی که آن پدیده نو ظهور به فرمان "کن" پیشتر وجود نداشته ، بنا بر این وجود آن پدیده نو ظهور مسبوق به عدم بوده (البته مراد از عدم ، عدم وجودش در خارج میباشد و نه در علم واجب) و وجود نداشته است .
و به همین گونه است در پدید آمدن ماده اولیه ، هنگامی که ذات واجب به ماده اولیه فرمان "کن" را صادر مینماید ، ماده اولیه – و اجزای تشکیل دهنده آن – وجود نداشته ، و پس از صدور فرمان "کن" وجود یافته "فیکون" .
نتیجه اینکه نه چیزی از ذات واجب بوجود آمده است ، و نه از عدم پدید آمده ، بلکه هر آنچه بوده ، و هر آنچه که هست ، و هر آنچه که خواهد بود ، به فرمان آن قادر متعال بنحو "کن فیکون" پرده عدم را دریده و پا به عرصه وجود نهاده است ، و مسبوق به عدم میباشد ، و نه تعلول عدم .


با امید به اینکه این خدمت ناچیز مقبول نظر حضرت حق واقع شده باشد ، آرزو میکنم در فهم صحیح ثقلین از بیش از پیش مورد توجه و عنایت حضرتش بوده باشیم .
در پایان ابیات شعری که در این زمینه سروده ام را بمحضرتان تقدیم میدارم :
از تعادل عقل بینا میشود - رنگ بی مقدار مینا میشود
از تعادل هم تو خود آسوده ای - هم برای دیگران شالوده ای
دست تو کوتاه از آزار شد -  خلق هم آسوده در بازار شد
این عدالت از تعادل زاده شد - وز عدالت این جهان پاینده شد
حاکم عادل حکومت میکند - حاکم ظالم خصومت میکند
بی توازن،بی تعادل کی شود - تا پدیده از عدم بیرون شود
دست حق آمد برون از آستین - آفریدش آسمانها و زمین
او بحق برپا نمودش این جهان- حق بود در هرزمان او  را نشان
چون نگاه حق به خلقش افکنی- در زغیر او همانا برکنی
او جهان را از عدم بیرون نمود- پیش از آن خلقی و مخلوقی نبود
او یمینش از یسارش آفرید- هیچ چشمی چپ بدون راست  دید
او پدید آورده است چپ را ز راست- آفریده هرچه را که او  بخواست
راست و چپ هر یک زدیگر شد پدید - پیش و پس را هم  چنین باید که دید
پیش از پس ، پس ز پیش او آفرید – هر یکی از دیگری آمد  پدید
او تعادل بر چپ و بر راست داد – با توازن هریکی را جا نهاد
نقطه میزان همان حرف میان – ورنه میزانی نباشد در عیان
نقطه میزان بجز آن صفر چیست – در میان کفتین جز صفر نیست
چون به هر کفه تو ده بگذاشتی– هر یکی با دیگری برداشتی
کفه چپ ، راست را برداشته – راست هم چپ را برفراشته
گر بکاهی حبه ای از هر طرف – رو به پایین میرود دیگر  طرف
این ده از آن ده حمایت میکند – اینهم از اختش حکایت میکند
منفی و مثبت به هم وابسته اند – هر دو با هم از عدم وارسته اند
او ز مثبت بهر منفی داده است – بهر مثبت هم ز منفی داد دست
هر یکی از دیگری آمد پدید – اینچنین هستی ز هر یک بر دمید 
نی که از ذاتش گرفته خلق را – تو رها کن این کلام و دلق  را
ذات او از ذات ممکنها جدا – جان ما بر جان او باشد فدا
او بقدرت این جهان را آفرید – نی که از ذاتش چنین آمد پدید
قدرت او عین ذات او بود – کی جهان از ذات او بیرون شود
نار ما را نور او افروخته – نی که از ذاتش برونش ریخته
ساخته با علم و نور و حکمتش– گسترانده سفره های رحمتش
او بقدرت امر "کن" را میدهد – بر من و تو روح و جان را میدمد
او بعلم و قدرتش خلاق شد – اینچنین در خلق ما فعال شد
عالمان از علم ذاتش بی خبر – عارفان هم در فراغش پرثمر
علم ذاتش دائما پنهان بود – اینچنین بودست و دائم آن بود
هستیم را او برون کرد از عدم – نی ز علمش ، بل به علمش آمدم
او بقدرت میکند هر کار را – نی که از قدرت بیارد نار را
از همینرو عارفان هو میکشند – با همین هو سوی او پر  میکشند
هو همان غیب است و غایب از میان – جان ما مشتاق آن غیب عیان
ذات او دور از نگاه عقل ما – فعل و خلق او شود در نقل ما
فعل او از رحمتش دم میزند – چونکه فعلش را به رحمت میتند
مهر مادر شاهد مهرش بود – ابر هم با رعد در ذکرش بود
پهنه های بیکران کهکشان – باز میگوید نشان از بینشان
چون نظام هستیش را بنگری – بر وجود ناظم آن پی بری
هر طرف از علم و رحمت کشته پر – او صدف را دانه داده همچو در
او نه تنها این جهان پرداخته – بلکه با علمی اجینش ساخته
آفریده علم و حکمت با جهان – در کنارش رحمتی ازبهرجان
علم ذاتش عین ذاتش در خفا – علم مخلوقش ز جان ما شفا
عالمان هم در پی این دانشند – عارفان هم با چنین عرفان خوشند
او ز لطفش شد چنین علم آفرین – برچنین لطفی هزاران  آفرین
  ===================
در پایان خدای منان را سپاس میگویم که بر این کمترین این توفیق را عنایت فرمود تا در راه پرده برداری از علوم و معارف قرآن و اهل بیت (ع) قدمی هر چند کوتاه برداشته و قلمی هرچند ناقص و نا رسا زده باشم .
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین و الصلوة والسلام علي محمد و أله الطاهرين

د.محمود – مردانی

6/12/2010

15/9/1389

بیروت - لبنان

پیش گفتار

آغاز میکنم با نام و یاد آن آغازگری که آغازکننده آغاز است و بی آغاز او نه آغازی است و نه انجامی .

ستایش آن پدید آورنده ای که پدیدآورنده ای که پدید آورنده هر هر پدیده ای است ، پدیدآورنده ای که بر آنکه پدیده ای بوده باشد پدید آورد و جهانی سراسر علم و حکمت و رحمت و زیبایی را پدید آورد .

و درود بی پایان بر گل سرسبد پدیده ها محمد مصطفی(ع) وخاندان گرامیش (ع) که همه پدیده ها تفیل وجود آن ستارگان آسمان علم و تقوا و هدایت پدید آمده است .

و سپاس آن آغازگر بی نظیر بی بدیل را که این توفیق را بر این کمترین داد که در دست گرفته و پیرامون آغاز پدیده ها نوشتن آغاز نموده و ترسیمگر جلوه ای دلکش و زیبای آن  زیبا آفرین باشد و به پیشگاه اندیشمندان زیبا دوست حکمت مدار تقدیم نماید .

موضوع مورد بحث

آنچه که در این نوشتار از نظر خواننگان گرامی میگذرد این است که ماده اولیه از چه چیزی پدید آمده است ؟

اما پیش از ورود به بحث لازم است که بدانیم مراد از ماده اولیه چیست؟

همه میدانیم که پیش از پدید آمدن هر پدیده ای خدای متعال بود و جز او هیچ نبود ، او بود و دیگر هیچ ، نه چیزی بود و نه کسی (پاورقی- ما برآن باوریم که هیچ حقیقتی جز ذات اقدس الهی قدیم و ازلی نبوده و اعتقادی به قدم فیض نداشته و نداریم که البته در این خصوص مباحث بسیاری هست که به یاری حق در جای خود بیان خواهد شد . ) و آنحضرت چیزی را برای اولین بار بقدرت بی انتهایش پدید آورد که ازآن پدیده نخستین دیگر پدیده ها را پدید آورد .

حال سوال اینجاست که این پدیده و این نخستین آفریده حضرت حق از چه چیزی پدید آمده است ؟ زیرا در آن هنگام و هنگامه جز ذات اقدس الهی چیز دیگری نبود ، سوالی که هزاران سال است افکار اندیشمندان و فلاسفه و متفکرین عالم را بخود مشغول داششته و از عهد فلاسفه یونان این سوال مطرح بوده و در عهد معصومین (ع) نیز مطرح میشده و از حظ عالم علم و دانش این سوال از ایشان (ع) پرسیده شده و آن بزرگواران (ع) بدین سوال پاسخ گفته اند و پاسخ آنان (ع) بدست ما رسیده است .

براستی این ماده نخستین که مادر همه دیگر پدیده ها میباشد از چه چیزی پدید آمده است ؟

همه میدانیم که هر چیزی از چیزی پدید میآید و در آن هنگام که خدا بود و جز او چیزی نبود این ماده اولیه از چه چیزی پدید آمد ؟

آیا این ماده اولیه از عدم و نیستی زاده شده است ؟ ویا اینکه از ذات اقدس الهی پدید آمده است ؟

آیا غیر از این دو احتمال ، احتمال دیگری هم در میان هست؟ و اگر احتمال دیگری هست ، آن احتمال چیست و کدام است ؟

دسته ای از دانشمندان ونظریه پردازان احتمال نخست را برگزیده و چنین گفته و میگویند که خدای قادر و توانا با قدرت بی انتهایش ماده اولیه را از عدم پدید آورده و از پس پرده نیستی و عدم بیرونش آورده  و بدین ترتیب هستی را از نیستی پدید آورده است .

و دسته دیگر از این فرزانگان پرآوازه نظریه دوم و احتمال دیگر را اختیار نموده و چنین گفته اند که خدای منان هستی را از ذات خویش پدید آورده و آفریده است ولی نه بصورت مستقیم و مباشر ، بلکه با واسطه ، و هریک نظریه دیگری را باطل نموده و از میان برداشته اند ، درحالی که قرآن و رسول قرآن (ص) و خاندان پاکش (ع) هر دو احتمال و نظریه را از میان برداشته  رای دیگری را به میان گذارده  و راه حلی قطعی برای این مشکل و معضل علمی بدستمان  داده و مشکل را از ریشه و از بیخ و بن کنده اند ، و ما نیز بر همان باور برده و در سدد بیان و توضیح و تشریح این نظریه سوم هستیم ، چنانچه آن مرد شامی خدمت امام باقر (ع) رسیده و عرضه داشت :"آمده ام تا از مسأله ای سؤال کنم که کسی را نیافتم تا (پاسخ صحیحی بدان داده ) و تفسیر روشنی را بیان نموده باشد ، از سه گروه از مردم سؤال نمودم و هر یک بنحوی پاسخ دادند و هر پاسخ با دیگری تفاوت داشت ."  امام باقر (ع) فرمودند:"و آن سؤال چیست ؟ " مرد شامی عرضه داشت :"اولین پدیده ای که خدا از آن پدیده های دیگر را آفرید کدام است ؟ بدرستی که برخی از آنانی که این سؤال را پرسیدم گفتند : که قدرت میباشد و بعضی دیگر گفتند که علم است و گروهی دیگر پاسخ دادند که روح میباشد".

امام باقر (ع) فرمودند:" آنها چیزی نگفته اند ( یعنی پاسخ صحیحی نداده اند ) با خبرت سازم ، براستی که خدایی که یادش بلند مرتبه میباشد ، بود و غیر او چیزی نبود ، او عزیز (و شکست ناپذیر ) بود ، بدرستی که او پیش از عزتش بود و این سخن اوست که میفرماید: پاک و منزه است پروردگار تو که پرورش دهنده عزت بوده و از آنچه که وصف میکنند پاک و منزه میباشد ، و او آفریننده بود و آفریده ای نبود ، و نخستین چیزی که از پدیده هایش آفرید که همه پدیده ها از آن پدید آمده ماء میباشد ( ماء در اینجا به معنای آب نیست بلکه مراد ماده ای چون آب روان میباشد چنانچه عرب به هر ماده روانی ماء میگوید و این همان ماده ای است که همه چیز حتی آب نیز ازآن پدید آمده است ) ".

سپس آن مرد شامی پرسید :"آن چیز را از چیزی پدید آورد ، یا از عدم ؟" حضرت پاسخ دادند :"او آن چیز را نه از چیزی که پیشتر بوده باشد پدید آورد ، اگر او ( یعنی خدای متعال ) آن چیز را ( یعنی ماده اولیه و ماء را ) از چیزی میآفرید ( این آفرینش چیزی ازدیگر ) برایش نهایت نبوده ( و تسلسل پیش میآمد ) و میباید دایما چیزی با خدا میبود در حالی که خدا بود و چیزی با او نبود ، سپس چیزی را آفرید که همه چیز از او بوده و آن چیز همان ماء میباشد."

خبرنامه علوم قرآن

دریافت آخرین اخبار و آپدیت های سایت:

پایگاه های مرتبط

فرقان شفاسنتر

پل های ارتباطی

  • آدرس دفتر قم:
    ایران - قم - بلوار محمد امین (ص) بین کوچه 11 و 13
  • تلفن های تماس:
    02532930344
    09127553030
    09124553030
  • سامانه پیام کوتاه:
    10009127553030
  • پست الکترونیک:
    این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید