محمد جوکار|نقد کتاب «بازنگری در معانی قرآن» (اثر آیت الله مصطفی حسینی طباطبایی)

بسم الله الرحمن الرحیم

«وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتَابِ وَ أَقَامُواْ الصَّلَوةَ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ المُْصْلِحِين»‏(اعراف170)

نقد کتاب «بازنگری در معانی قرآن» (اثر آیت الله مصطفی حسینی طباطبایی)


خداوند منان راسپاس گزاریم که به ما نعمت قرآن را عطا فرمودوآن را امام وپیشوای ما قراردادودعا می کنیم که قرآن رانور دلها وجلای دل وسینۀ ما قرار دهد.
خداوند رابسی شاکرم که به بنده توفیق این را عطا فرمود که به مطالعۀ کتابی بپردازم که مولف گران قدرآن به تبیین وبازنگری  درمعانی ومفاهیم قرآنی ازیگانه منظر تفسیرآیات الهی اززبان خودقرآن پرداخته است. نام مولف این کتاب آن قدر برای قرآن پژوهان معروف است که فکر می کنم نیازی به بیان تعریفی دوباره نباشد، مولف این کتاب آیةا.. مصطفی حسینی طباطبایی است.
اودر این کتاب بانگاهی منصفانه ومحققانه به تبیین وبررسی آیات از منظر تفاسیر شیعه وسنی می پردازدو درمقام نتیجه گیری چنان ازعهدۀ بیان ومقصود آیه برمی آید که تنها شایستۀ عالمی هم چون او است. بنده پس ازمطالعۀ این اثرفخیم قرآنی به منظور معرفی هرچه بیشتر این اثر گران بها ونگارش آثاری این چنین از پژوهشگران  ومحققان این عرصه، به بررسی وتحلیل مواردی ازاین کتاب گران بها پرداختم. که این مقاله بیانگر همین مطالب است لازم به ذکر است که این مقاله چون درابتدا به منظور آگاهی مولف تنظیم شده بود لذانحوۀ نگارش آن به گونۀ خطابی است.


1ـ آیۀ1سورۀ حمد صفحۀ 19ـ مرقوم داشته اید که «العالمین» به دلیل استعمال قرآنی وهمین طور جمع مذکر آمدنش تنها برجهانیان دلالت دارد نه بر تمامی مخلوقات.ما هم با جنابعالی هم عقیده ایم که جمع مذکرآمدن دلیل برصاحب عقل بودن متعلق آن است امادر برخی موارد(که درآن موارد نیزتکیه اصلی برروی صاحبان عقل است.)درغیر ذوی العقول نیز استعمال شده است،علاوه برآن که «عالمین»خود جمع «عالم»به معنای ابزار ونشانه است به همین معنا«عالم»نشانه ای است برصانعش درمفردات آمده: «العالَمُ: اسم للفٌلك و ما يحويه من الجواهر و الأعراض، و العَالَمُ آلةٌفي الدّلالة على صانعِه، و لهذا أحالنا تعالى عليه في معرفة وحدانيّته، فقال: أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ [الأعراف/ 185]، و أمّا جمعُه جمعُ السّلامة فلكون النّاس في جملتهم، و الإنسان إذا شارك غيرَه في اللّفظ غلب حكمُه.» یعنی: «عَالَم‏: اسمى است براى جهان يا هر چه را كه از جواهر و اعراض (اصول ثابت اشياء و ظواهر متغيّر آن) در آن قرار دارد. وعالم و جهان، ابزار و آلتى است در دلالت بر ايجاد كننده و صانعش، از اين جهت خداى تعالى ما را برای معرفت، و شناسايى يگانگى و وحدانيتش به آن توجّه مى‏دهد و مى‏گويد:«أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏» (185/ اعراف): «آيا به ملكوت آسمانها و زمين نظر نكرده‏اند و چرا نمى‏انديشند.». و امّا جمع آمدنش به جمع سالم(که برای ذوی العقول است.) براى اين است كه همه مردم در مفهوم آن قرار دارند و انسان هر گاه ديگرى را در لفظ با خود شركت دهد حكمش بر آن غالب است‏.»درلسان العرب چنین آمده است:«العالَمُون: أصناف الخَلْق.و قال الزجاج: معنى العالمِينَ كل ما خَلق الله.»‏
علاوه بر استعمال لغوی درخودقرآن نیزآمده است:« سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِي الْعالَمين‏.»(صافات79)دراین آیه«فی العالمین» را می توان حال گرفت وطبق این بیان چنان که درتفسیر آلوسی آمده است معنا چنین می شود:«سلام برنوح درتمام مکانها وزمانها.»همچنان که درآیات شعرا24و47 این احتمال نیز محتمل است.
دردعای جوشن کبیر نیز این فرازآمده است:« يَا مَنْ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ ذَرَّةٌ فِي الْعَالَمِينَ»(فرازصدم ازدعای جوشن)ازآوردن شواهد روایی به علت طولانی شدن بحث خودداری می گردد.
ودرآخربه صرف اینکه درمواردی ازاستعمال قرآنی تنها ازاین لفظ ذوی العقول اراده شده،نمی توان ازظاهر عموم لفظ واحتمال عمومیت معنادرموارددیگر استعمالش درقرآن دست برداشت چنان که مواردی ازآن ذکر گردید.

 2ـ آیۀ6سورۀ بقرة صفحۀ28ـ به نظر می رسدکه بین مصداق وتفسیرآیه خلط شده است. آیات ابتدایی سوره بقرة به معرفی سه گروه ازمکلفان می پردازد، قرآن دراین مقام به ذکرصفات سرآمدان این سه گروه توجه دارد،چنانچه درآیه 5بقرة باعبارت«أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِم‏»صاحبان صفات قبلی رامعرفی می کند ودراینجا لفظ «اولئک»برای تعظیم مقام آنهاو«علی هدی»براستيلا و استقراراین گروه برمسیرهدایت دلالت دارد.هم چنان که به کار بردن «مِن»نشویّه دلالت بر این دارد که این هدایت یکسره ازجانب ربوبیت اواست واضافۀ«رب» به آنهانیزعلاوه برتشریف آن، دلالت براختصاص آن هدایت به آنها دارد .درآیه مورد بحث نیزبه قرینۀ تقابل وسیاق آن تنها مصادیق این آیه صنادیدکفاریعنی ابوجهل هاوامثال آنها به شمارمی روند.ونیزدرآیات پس ازآن هم تنهابه معرفی منافقان رسمی می پردازدکه آیه« وَ إِذا قيلَ لَهُم‏...»که دلالت بر مشخص بودنشان وحصر ادعایی  درآیۀ«أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون‏»که دلالت برحصرتمامی مفسدان درآنهادارد،براین مطلب اشاره دارند؛ لذا آنچه درصفحۀ29 درچهار سطرآخر مرقوم داشته ایدکه یکی از معانی کفرکه جهد می باشد دراینجا مراد است، خالی از مسامحه نیست.زیرا که «جحود»معنایی ازکفر نیست بلکه درجاتی از کفر منتهی به «جهد»می گرددوبه این معناکفر، مراحلی دارد نه معانی ای!وروایت معروف« قال قلت له اخبرني عن وجوه الكفر في كتاب اللّه عز و جل؟ قال الكفر في كتاب اللّه على خمسة أوجه فمنها كفر الجحود ...»یعنی:« به حضرت صادق(ع)گفتم: مرا از وجوه کفر درکتاب خدا آگاه فرما ؟ فرمود: كفر در كتاب خدا بر پنج وجه است: اوّل كفر جحود (و انكار ربوبيت) است...» نیزبه همین مراتب اشاره دارد‏.وچنان که خود شما نیز اعتراف دارید که تمام کافران، جاهد ومعاند نیستند، بنابراین تنهاجواب درمقابل تمام مفسرین یاد شده که معنای آیه را مخصوص پنج نفرویا مخصوص برخی ازعلمای یهود می دانند، این است که:«العبرة بخصوص اللفظ لا بخصوص السبب.»چنان که به زیبایی درصفحۀ30متذکرشده اید.                                                         

3ـآیۀ7سورۀ آل عمران صفحۀ53ـ ازتکرارلفظ«تاویله»درآیه به جای آوردن ضمیرآن معلوم می گرددضمیردر«تاویله»دوم به قرآن برمی گرددلذا تاویل متشابهات مانند محکمات درانحصار خداست.چنانکه درحدیثی از ابن عباس به این معنا اشاره شده :«تاویله یوم القیامة لایعلمه الاالله»(الدرالمنثورج2ص5)وآیاتی چون اعراف52ویونس38 نیز اشاره ای به این معنا دارد. ثانیا آیه20سورۀ محمد که مورد استدلال جنابعالی برای شناخت سورۀ محکمه می باشدتنهادرصدد بیان این است که حتی اگر سوره ای محکم نازل شودو درآن نیزذکرقتال بیایدبازآنها ازقتال سرباز می زنند.آیه نمی خواهد بگوید که سورۀ محکمه سوره ای است که درآن ذکرقتال رفته(چنانچه قتاده گفته) بلکه حتی ممکن است قرآن درمقام جدال احسن با منافقان وخبراز احوال آنهااست،که حتی پس از این اتمام حجت نیز بازاطاعت نمی کنند. سلمنا که این آیه مرادش سوره ای مخصوص بوده است ،امّا سوره هایی که دارای چنین وصفی هستند درقرآن کم نیستندوچنان که معروف است سورۀ محمد(ص) سورۀ هشتم یانهم به حسب نزول،از سُوَرمدنی می باشد. واین سوره محکمه که درآیه آمده است می تواندبنا به احتمالی که ذکر شد یکی ازسوره هایی باشدکه قبل ازسورۀ محمد(ص) نازل شده ودرآن ذکرقتال رفته است باشدوقرآن باعنایت به آن سوره، به تفضیح آنها می پردازد ویاحتی می تواند ازسوره هایی باشدکه بعدازسورۀ محمد (ص) نازل شده است. (که تعداد آنها نسبتا خیلی بیشتراست ،البته اینکه گفته می شود ذکرقتال درآنها رفته باشدلازم نیست که آن توبیخی که درآیه20سورۀ محمد(ص)آمده نیزدر خودهمان سوره هم آمده باشد بلکه همین که درآن امر به قتال آمده باشد کافی است وچنانچه مستحضریددرسورۀ صف به توبیخ تنها پرداخته نه به حکم یا امربه قتال!)وحتی ممکن است مراد خود سورۀ محمد(ص)باشد چنان که برخی ازمفسرین مرادقرآن راهمین سورۀ محمد(ص) که به سورةالقتال نیز معروف است دانسته اند.(به تحریر وتنویرمراجعه شود.)علاوه براینکه امکان دارد باتوجه به اینکه درعهد نزول استعمال سوره همان طوری که الآن مصطلح است نبوده، مقصود ازسوره دراین آیه،مجموعه ای ازآیاتی باشدکه درآنها امربه قتال شده است.بنابراین نمی توان باقطعیّت گفت مراد ازسورۀ محکمه که دراین آیه، سورۀ «صف»است.
امّادوآیه ای که برای مثال متشابهات ذکر کرده اید، درآیۀ63سورۀ صافات سخن ازاین است که قرار دادن این شجرۀ زقوم به وضعی که قرآن معرفی می کند ـ «طَعامُ الْأَثيمِ كَالْمُهْلِ يَغْلي‏ فِي الْبُطُونِ كَغَلْيِ الْحَميمِ »(دخان46 ـ 44) إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‏ أَصْلِ الْجَحيمِ (صافات 64) ـ برای ظالمان فتنه است نه اینکه خود این آیات برای آنها،فتنة است!وبه بیان دیگر،بنا به نظرجنابعالی، این اخبارالهی ازاین که شجرة زقوم چنین است دستاویزفتنۀ کافران شده است.وطبق این بیان تقدیر آیه چنین می گردد:«جعلنا ذکرَهاوخبرَهافتنةً»درصورتی که قرآن می فرمایدخود زقوم وجعل آن برای ظالمان فتنه ای است. (بله می توان گفت این آیات به جهت اشتمالش برچیزی که ازعهده فهم آنها بیرون است دستاویز فتنه ای برای آنهاست. اماآیه درپی بیان این مطلب نیست.) لذاآنچه مناسبتربه نظر می رسداین است که این درخت زقوم که دارای چنین اوصافی است، خودعذابی جانکاه برای ظالمان می باشد درلغت نیز یکی از معانی «فتنة»عذاب ذکر شده است:«الفتنة:العذاب‏.»(العین ـ مفردات ـ تاج العروس)چنان که درآیۀ 13ذاریات آمده است:«ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ»یعنی:«عذابتان رابچشید.»چنان که ابن عاشورنیزدرتفسیر «التحریروالتنویر»به این معنا اشاره کرده است:« فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، أي عذابا مثل ما في قوله: إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ [البروج: 10]، أي عذبوهم بأخدود النار.» همچنان که همین اشکال دراستدلال شما درآیۀ31مدثر تکرار می شودکه آنچه موردفتنه است تعداد ملائکۀ عذاب است نه خوداین آیات!وبنابرنظر جنابعالی این اخبارازاینها است که باعث فتنه برای آنان می شود واین ربطی به جعل آنهاکه آیه درمقام بیان آن است، ندارد.(درصورتی که قرآن می فرماید خوداین قرار دادن این تعدادملائکه، فتنه ای (عذابی سخت) برای آنهاست.)علاوه برآن که اگرچنان چه جنابعالی می فرمایید می بود، عدد نگهبانان دوزخ حتی اگر کمتر ویابیشتراز این عدد مذکور،هم بودباز آن عدد،فتنه ای برای کفارمی بود، زیرا اگر به فرض اینکه خدا فرموده بود نگهبانان دوزخ4یا5و..نفرند دستاویزکفارحتی بیشترهم بود چون درآن موقع نیز می گفتند خدای آنها خدایی عاجزوبدون لشگر است.همچنان که اگربه جای این عدد مذکور19میلیون یا... بود بازآنها می گفتند چرا بیشتراز این نیست جدا ازآنکه اگرمراد صرف استهزاءوبه گمراهی انداختن خودو دیگران  بود علت دیگری که درآیه بعد آمده:« وَ لِيَقُولَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاء.» به خوبی آن رابیان می کرد نیازی به ذکراین مورد نبود ودرآخراینکه استثنای مفرغ آورده وعلت جعل را به شیوۀ قصرقلب تنهافتنه ای برای آنان معرفی می کند به خاطر این بوده که بنا به روایت تاریخی ای که درکتاب آورده اید خیال می کردند این تعداد، تعداد کمی است، لذاقرآن باقصر قلب به ابطال آن می پردازد که نه آن است، که آنها می پندارنداین تعداد، عذابی سخت رابرای آنها درپی خواهد داشت .

4ـ آیۀ7سورۀ آل عمران صفحۀ 61ـسوالی که اینجا مطرح می شود این است که آیا دوعبارتِ«ابتغاء الفتنة»و«ابتغاءتاویله»به یک چیز برگشت دارندیا آن که هردو بیانگر  مشخصه ای ازآیات متشابهات هستند؟ آنچه ازظاهر این دوعبارت و سخن جنابعالی درصفحۀ61(پایین صفحه ـ آنجاکه فرموده اید که اگر واو درآیه را عاطفه بگیریم تنها یک ایراد برکژدلان وارداست.)برمی آید این است که این دو بیانگر دو حقیقت جدای ازهم هستند، نه آنکه ابتغای فتنه همان ابتغای تاویل باشد ولی ازمصادیقی که در صفحات57و58برای متشابهات نام برده اید برمی آید که آنچه جنابعالی به عنوان فتنه برای کفار شمرده اید،همان جستجوی تاویل واسرارآیات می باشد؛در صورتی که با مراجعه به آیه7سورۀآل عمران بدست می آیدکه مقتضای تقابل متشابهات ومحکمات ونامیدن محکمات به ام الکتاب (چنانچه سورۀ حمد به طورخاص به همین نام معروف است.)این است که متشابهات با رجوع به محکمات معنایی غیر قابل فتنه وگمراهی پیدا می کنند چنان که درحدیث آمده است:« في العيون، عن الرضا ع: من رد متشابه القرآن إلى محكمه هدي إلى صراط مستقيم. ثم قال إن في أخبارنا متشابها كمتشابه القرآن، فردوا متشابهها إلى محكمها، و لا تتبعوا متشابهها فتضلوا.»یعنی:« هر كس متشابهات قرآن را به محكمات آن ارجاع دهد، به راه راست هدايت شده است.سپس فرمود: در اخبار ما نيز همانند قرآن محكم و متشابه وجود دارد، لذا متشابهات آن را به محكمات آن ارجاع دهيد و صرفاً به دنبال متشابهات آن نرويد كه گمراه مى‏شويد.»چنانچه مقتضای علت قرارگرفتن«ابتغاءالفتنةوابتغاءتاویله»این است که اتباع این آیات  به خودی خود مذموم نیست بلکه مورد امرنیز است:« قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحى‏ إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ »ودرمورداین آیات تنهاتاویل این آیات باقی می ماندکه تاویل آن همانند تاویل دیگرآیات قرآن،درانحصار خدااست. هرچندکه احتمال عاطفه بودن«واو» در «والراسخون العلم»نیزدورازذهن نمی باشد.(البته مشخص است که این علم ازحیث سعه وضیق باعلم تاویل الهی تفاوت بسیاری داردچنان که علم تاویل آیاتی که بیانگر صفات وذات الهی است تنها درانحصار خداست وبه نظر می رسد سرّ متحمل بودن این واو هردومعنای عطف واستیناف هم ،همین باشد.(به تفسیرالفرقان ذیل آیه مراجعه شود.). دراینجا می توان مویداتی برای احتمال عطف بودن«واو»نیز آورد:1ـاگرمرادانحصارعلم تاویل درخداوند بود مقتضای فصات وبلاغت قرآنی این بود که«اِمّا»ی دوم درکلام ذکر شود تا ابهامی درکلام باقی نماند:«الّاالله وامّا الراسخون العلم یقولون..» واگرهم گفته شود حذف «امّای» دوم جایز است جواب این است که آن درزمانی است که احتمال خلافی دربین نباشد،نه دراین  جا!                                                                                                                 
2ـاگرمراد انحصارعلم تاویل به خداوند باشد دیگر وجهی برای تخصیص راسخون وتعظیم آنهابه«يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»نمی ماند چون حتی آنها هم که مرتبه ای ضعیف ازایمان را دارامی باشند هم به تمامی قرآن واینکه همه ازجانب اواست ایمان دارند:«الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه‏وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصير»(بقرة285)«اِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذين كَفَرُوا فَيَقُولُون‏...»(بقرة26)ونیازی به تخصیص آنها نبود.(واینکه درصفحۀ58 راسخون فی العلم را همان مومنان ذکر کرده ایدنیز خالی ازمسامحه نیست.)
3ـ درزمانی که شک کنیم درجایی عطف جمله برجمله است یا مفرد برمفرد؟درآنجا اصل درعطف،عطف مفرد بر مفرد است،(عطف«الراسخون العلم»بر«الله») نه عطف جمله بر جمله.

5ـصفحۀ66ـبعید نیست که «قائما بالقسط»حال ازفرشتگان ودانشمندان نیز باشد درتفسیرپرتویی ازقرآن آمده است:«تأخير آن با فاصله «وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ» پيوستگى و هماهنگى كامل ملائكه و اولوا العلم را با اللَّه مى‏رساند و نيز به واسطه و تبعيت اللَّه، گويا ملائكه و اولوا العلم هم با شهادت به توحيد قائم به قسط مى‏باشند.»(پرتوی ازقرآن)چنان که ماماموریم درتمامی مسیر زندگی مان وشهادات مان بالاخص، قائم بالقسط باشیم:«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّه»‏(نسا135)«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْط»(مائده8)«لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»(حدید25)«أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى‏ بِالْقِسْط»(نسا127)و درمورد اینکه فرموده ایداگر مقصود ازآن غیر خداوند نیز باشد باید به صورت«قائمین»می آمد ،باید گفت که درقرآن بسیار شده است که به جای لفظ جمع لفظ مفردآمده که این دلایل بسیاری داردکه یکی ازآنها نشان دادن یک نوع اتحاد وانسجام بین متعلق آنها است:«سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدًّا»(مریم82)درتفسیر کشاف دراین رابطه آمده است :«که این مفرد آمدن«ضدّاً» به خاطر شدّت همراهی وتوافق آنها است.» چنان که قرآن درآیۀ91سورۀانبیاءبرای آن که نشان دهد که حضرت مریم وفرزند بزرگوارش درآیت ونشانه بودن متحدومشترکند ازلفظ مثنی عدول کرده ولفظ مفرد آورده است:«جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمينَ.» وبرای آنکه نشان دهد که رضایت خداوند همان رضایت رسول اواست به جای تعبیر به ضمیر مثنی دراین آیه به ضمیر مفردعدول کرده است:« يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوه.‏»(توبه62).
هرچند که فخر رازی نیز این احتمال را به وجه دیگری نیزذکر کرده است اما آنچه که از تفسیر «پرتویی از قرآن» ذکر شد ،صحیحتر به نظر می رسد.

6ـآیۀ 31 بقرة صفحه41ـ همچنان که جنابعالی نیز متذکر شده اید «الاسماء»اسماء اشخاص است نه اشیاء،اما باید توجه داشت که این «الاسماء»صرف الفاظ هم نیست ؛زیرا پاسخ گویی به الفاظ این اسماء اشخاص، هم چیزی نبوده که فرشتگان از جواب گویی به آن عاجزباشندودوباره پس ازعرضه نیاز به خبردادن آدم به آنها باشد.بااین بیان نیازی به عهد گرفتن گرفتن الف ولام الاسماء هم نیست. زیرا الاسماء که جمع محلّی به الف ولام است تمام نشانه ها را شامل است ونیزبا لفظ«کلّها»که مفید تاکید عموم است همراه گشته است که این خود قرینه است براینکه این الف ولام،الف ولام عهد نیست؛  امابه قرینۀ «هم» و «هؤلاء»مشخص می شودکه دامنۀاین استغراق تنها درذوی العقول است نه همۀ اسماء موجودات.ولذا«عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها »شامل شناخت ومعرفت نسبت به تمامی حجج واولیاءالهی می گرددنه فقط اسامی ونامهای آنان!(برای توضیح بیشتربه تفسیر الفرقان مراجعه گردد.)

7ـ آل عمران64ـ در این آیه بنا بر اکثرکتب اعراب القرآن«أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ»بدل از«کلمة»ویا خبر برای مبتدای محذوف است:«
 أن و ما في حيزها مصدر مؤول بدل من «كلمة»، أو خبر لمبتدأ محذوف تقديره هي»لذا حتی اگرما مراد از«كَلِمَةٍ سَواء»را «عدل» بدانیم باز طبق اعرابی که ذکرشد قرآن مراد از«كَلِمَةٍ سَواء» را همان«أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّه َو..»معرفی می کند لذا باز اشکال یاد شده که«این کلمه بین مسلمین واهل کتاب یکسان ومساوی نیست.» حل نشده ودر واقع این جواب مشکلی را حل نکرد.
لذا بهتر است با نگاهی عمیقتر به آیات قرآن مقصود از این آیه را دریابیم:
درابتدا باید متذکر شوم که عقیده به تثلیث  عقیدۀ تمامی اهل کتاب نیست همچنان که درجلسه ای که برای حل اختلا فات بین عقاید مسیحیت در سال325 م.هم تشکیل شد عده ای از علمای مسیحیت با این عقیده به شدت مخالفت کردند که حتی کار به ضرب وشتم نیز انجامید.چنان که در انجیل برنابا به خصوص ووعباراتی چند ازانجیل مرقس ونیز حتی اناجیل متی ویوحنا بدین مطلب اشاره دارند.(به کتاب «الرد الجمیل لالهیة عیسی بصریح الانجیل» ابوحامد غزالی و «مقارنة الادیان» دکتراحمد الشلبی مراجعه شود.) چنانکه آیۀ 62بقرة«إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ ... فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون» نیز به همین گروه اشاره دارد وگرنه قرآن در بارۀ کسانی که با توجه معتقد به تثلیثند می فرماید:« لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قالَ الْمَسيحُ يا بَني‏ إِسْرائيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ»(مائده72)
به هر حال آیۀ 64 آل عمران به این حقیقت اشاره داردکه حقیقت«توحید» بین تمامی ادیان الهی مشترک است هرچند که مسیحیت محرّف فعلی بدان معتقد نیست مضافاً بر اینکه مسیحیان فعلی نیز عقیدۀ به اللهیت مسیح را به فرمان الهی می دانند:«أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ»(مائده116) چنانکه همین عبودیت را بموازات عبودیت مسیح برای علمایشان قائلند: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ ..»(توبه 31)
ودر آخر باید متذکر شوم که دلیلی ندارد که ما«کلمة سواء»را  به معنایی خارج از آیه تفسیر کنیم زیرا خود آیه مراد از آن را با«أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ» معین کرده همانند ایۀ«ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَني‏ بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي»(مائده117)که مراد از«ما أَمَرْتَني‏ بِه» همان« أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي» است.همچنان است: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‏ وَ فُرادى‏»(46سبا)و « وَ الَّذينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم»(رعد21)          

8ـ آیۀ 178 آل عمران صفحۀ81ـ درموردآیه178آل عمران به آقای طبرسی وشما جواب می دهیم که آیات مشابه این آیات زیاد است مانند:«اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ في‏ طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُون‏»(بقرة15)یا«في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا»و«كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاء.» (اسرا20)که دراین آیات به صراحت به یاری رساندن کفار درضلالت وگمراهی و ازدیاد مرض قلبی آنها توسط خداوند خبر می دهند.فلذا باز اگر لام «لیزدادوا» هم به فرض به معنای عاقبت ونتیجه هم گرفته شود بازمشکلی حل نمی شود چون بالمآل علتِ مهلت دادن خداوند به آنها، افزایش گناهان آنهاست! بنابراین هیچ استبعادی ندارد که خداوند به خاطرکفرو جزای آنها برمرض شان و طغیان شان بیفزاید:«فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ» هرچند که درآیۀ8 سورۀقصص نیز می توان لام را لام علت گرفت که دلالت بر استهزاء وتحقیر آنها داردچنانچه تفسیر کشاف نیز این معنا را اتخاذ کرده است..

10ـ آیۀ 75 سورۀ انعام صفحۀ117ـ آورده ایدکه برطبق آیۀ75انعام، ملکوت(فرمانروایی)آسمانها وزمین برابراهیم آشکارشدوبه یقین رسید ودرپاسخ به این که آیا پی بردن به فروانروایی آفرینندۀ جهان  برای دیگران نیز امکان دارد،فرموده اید که طبق آیۀ«أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏»(185اعراف)این فرمانروایی برای هر فردی که بانگاه عقلی به نظام آسمان وزمین بنگرد کاملاً امکان دارد. اما درپاسخ جنابعالی باید گفت که فرق بزرگی بین این دوآیه است ،درآیۀ 185سورۀ اعراف به این لفظ آمده«اولم ینظروا»که مکلفان رابا سیاق توبیخ وتحریض به نظر ودقت درملکوت آسمانها وزمین امر می کند که این فعل علاوه بر فرق اساسی ای که درمادة بامادۀ(رویت)دارد ـ چنان که ارباب لغت فرموده اند:« و الرؤية إشباع الرأى والاستقصاء في تأمّله.»یعنی:«رویت دیدن وتوجه به گونۀتمام وکامل رامی گویند.»ـ از لحاظ صیغه نیزاین دو،با هم فرق اساسی دارند؛ درآیه «یَری ابراهیمُ» به صیغۀ مجرد غایب نیست. بلکه آیه به صیغۀ «ارائة»آمده است که به معنای نشان دادن چیزی به ابراهیم می باشد ، واینکه درعلت این«ارائة»چنین آمده است:«ِوَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنين‏»:«تا از يقين كنندگان باشد.»دلیلی روشن است براین که این مقامی مختص به اواست تابه وسیلۀ آن از موقنین گردد.همچنان که درآیۀ 260بقرة، ابراهیم علّت درخواست ارائه ونشان دادن کیفیّت زندن شدن مردگان را اطمینان و یقین قلبی حاصل کردن بیان می کند:«وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِني‏ كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي»‏:«و آن گاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، به من بنما چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ [خداوند] فرمود: آيا ايمان نياورده‏اى؟ گفت: چرا. ولى [مى‏خواهم‏] تا دلم آرام گيرد.»(ترجمۀ آقای انصاری) چنانکه درآیۀ53 سورۀ فصلت جنابعالی درمورد«سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ» آنرا مربوط به ارائۀ حوادث آسمانی وزمینی که درقیامت رخ می دهدتفسیر فرموده اید  اما باید دقت داشت که این«ارائۀ ملکوت» تنهانشان دادن تعلق ونحوۀ ارتباط عالم باآفرینندۀ آن است ولذا با علم به خفیّات عالم فرق اساسی دارد؛فلذا روایاتی که دراین باب وارد شده که ابراهیم معاصی بندگانی را دید ودر نفرین آنها دست به دعا برداشت، محل اشکال است.

11ـآیۀ 180 سورۀ اعراف صفحۀ124ـ بعد فرض اینکه مراد از«الاسماء» درآیۀ 31 بقرة به دلیل رجوع ضمایرواسم اشارۀ صاحب عقول به آن، ذوات می باشندنه تنهااسامی والفاظ چنان که درشمارۀ ششم گذشت وبعداز فرض اینکه چرا اصلاً به این ذوات «اسم»اطلاق شده(زیرا خود اسم چنان که درمصباح المنیرنیز آمده است ازمادۀ «وسم»به معنای علامت ونشانه است.)،استبعادی ندارد که مامصداقی از«الاسماء»درآیۀ180اعراف را همان ذواتی بدانیم که به تمام ذات وافعالشان دلالت ونشانه بروجود خداوند هستند.

12ـ آیۀ41 سورۀ انفال صفحۀ132ـ درآیۀ 41 انفال می توان «واو» درابتدای آیه را استینافیه و«مِن»درعبارت«أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ء»را«مِن» نشویّة دانست،وطبق این احتمال این آیه درمقام بیان حکمی اعم ازغنایم جنگی وغیر جنگی خواهد بود؛ «مِن»طبق این احتمال برای بیان منشا حصول غنیمت است.

13ـ آیۀ64سورۀانفال صفحۀ135ـ البته عطف بر«الله»نیز جایز است که«الاقرب یمنع الابعد» زیرا مراد ازاین کفایت،کفایت در نصرویاری است ذیل آیۀ مورد بحث درتفسیرالبحر المحیط آمده است: «و الظاهر رفع «وَ مَنِ...»عطفا على ما قبله و على هذا فسّره الحسن و جماعة أي حَسْبُكَ اللَّهُ و المؤمنون‏.»یعنی:«ظاهر درآیه این است که جملۀ«وَ مَنِ اتَّبَعَك‏»مرفوع است ازآن جهت که عطف شده برماقبلش(یعنی کلمۀ«الله»)وبنا برهمین مبنا حسن وجماعتی آیه را تفسیرکرده اند.»همین احتمال درتفسیر «کشاف» نیز آمده است.

14ـ آیۀ17سورۀهودصفحۀ 147ـ من باوجودآن که تفسیر جنابعالی را از آیه صحیح  می دانم زیرا سیاق «أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّه‏»سیاقی است عام نسبت به تمامی مکلفان است وبا وجود آن که معتقدم درمقام تفسیر نبایدمعتقدات مذهب را درتفسیرآیه دخالت دادچون حوزۀ علم کلام چیزی است وحوزۀ علم تفسیر چیز دیگر،امّا بااین حال معتقدم بادرنظر گرفتن همۀ این مطالب، اینکه ازباب مصداق مقصود از عبارت«أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّه‏»پیامبر(ص) باشدومراد از«ِوَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْه»امام علی(ع) باشد، نه تنها هیچ گونه بُعدی ندارد بلکه این دو از بارزترین مصادیق این دوعبارت هستندبرای این مطلب دلایلی نیزدارم که درذیل خواهد آمدامّا قصد دارم قبل از آن برای دفع شبهة ازنظر جنابعالی عباراتی را بیاورم:طبق این احتمالی که درکتاب مطرح شده«یتلوه»به معنای خواندن وبیان کردن می باشد نه پیروی واقتدا،اما بعید هم نیست که به این معنا نیز باشد؛وضمیر«ه»درآن به«بیّنة»برگشت داردواینکه گفته شود«بیّنة» مونث است لذا این ضمیر به آن برنمی گرددسخنی بی پایه است زیرا«بیّنة»همانند«علّامة»صیغۀ مبالغه است که برای تاکید «تاء»گرفته است لذا این«تاء»برای تانیث نیست.احتمالی که درکتاب آمده درتفسیر نمونه نیزآمده صاحب تفسیرآن راوجیه شمرده شده است.
فلذا مطالبی را که ما دراینجا می آوریم نه به خاطر این است که احتمال کتاب را ضعیف بشماریم بلکه تنها به خاطر این است که بیان شود که قرآن گاهی اوقات باعبارتی واحد معانی گوناگون ومتکاملی را درکنار هم اراده می فرماید؛همچنان که درآیۀ مورد بحث، ابن عاشور درتفسیر ارزشمند«التحریروالتنویر»احتمال دیگری را به زیبایی تقریرمی فرماید که به علّت طولانی شدن بحث از آوردن آن خودداری می شود.
امادر رابطه با اینکه مقصود از عبارت«أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّه‏»پیامبر(ص) است باید گفت «عَلَی»در این گونه موارد در مصطلح قرآنی براستيلا و استقرارفرد برهدایت وبرهان دلالت دارد همان طور که درآیۀ«أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِم‏»گذشت، اضافۀ«رب» به ضمیر«مَن»نیزعلاوه برتشریف آن، دلالت براختصاص آن بیّنة ودلیل، به فرد واجد آن داردواین عبارت«أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّه»هرجا درقرآن آمده در مقام احتجاج واثبات نبوت پیامبران درمقابل مشرکان است به نمونه هایی از این تعبیر درخود همین سوره دقت فرمایید:« قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتاني‏ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ..» (هود28)« قالَ يا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتاني‏ مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ يَنْصُرُني‏ مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ»(هود63) «يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَني‏ مِنْهُ رِزْقاً حَسَنا»(هود88)وموارد دیگری که به همین سیاق آمده است.(دراین رابطه به تفسیر قطب وطنطاوی مراجعه شود.) وآیۀ14 سورۀ محمد نیزکه استشهاد فرموده ایددرمقام توبیخ کافران ازاینکه اورا ازشهرشان اخراج کرده اند واین که درمقابل تعبیر به جمع کرده نه به اعتباراین است که اینجا دوصنف مقصود است بلکه در بعضی از موارد قرآن درمقام تمثیل برای تطبیق مثال بر ممثّل ازلفظ مفرد به لفظ جمع عدول می کند.فلذا عبارت«أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّه‏»یک طرف مثال است که مقصود از او خود پیامبر است.
و«یتلوه»بنا بر این احتمال به معنای اتباع وپیروی کردن است وضمیرآن به موصول برمی گرددودربارۀاینکه فرموده اید«أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِه‏»بنابراین احتمال ذکری ازآنها درآیه نیامده است،باید گفت که متعلق«إِماماً وَ رَحْمَة» محذوف است درتفسیر طبری آمده است:«كأنه قيل: و مِن قبله كتاب موسى إماما لبني إسرائيل يأتمون به.‏»یعنی:«این عبارت مانند این است که گفته شودقبل ازاین کتاب نیز کتاب موسی برای بنی اسراییل امام بود که ازآن تبعیت می کردند.»  درتفسیرقرطبی نیز آمده است:««أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ»إشارة إلى بني إسرائيل»‏لذا خود این متعلق محذوف ،مرجع عبارت «أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِه‏»است چنانکه درآیۀ47 عنکبوت و52 قصص نیزبدین مطلب اشاره شده است.

15ـآیۀ43 سورۀ رعد و آیۀ43 سورۀ نحل صفحات154و168ـ این دوآيه بيانگر يك قانون كلى عقلايى در مورد« رجوع جاهل به عالم» است، هر چند مورد و مصداق آيه، دانشمندان اهل كتاب بودند ولى اين مانع كلّيّت مفهوم آیه نيست.درآیۀ 43رعداین عبارت عام آمده که«مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب‏»دراین عبارت نفرموده«اهل الکتاب»یا«الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ»بلکه عنوان عام است وشامل هرکس که عالم به کتاب باشد می شود چنان که درتفسیر«التحریروالتنویر» آمده است:«و الموصول في وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ يجوز أن يراد به جنس من يتصف بالصلة.و المعنى: و كل من عندهم علم الكتاب‏.»یعنی:«موصول در«مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»جایز است که ازآن جنسِ هرکس که به صلّۀ آن موصوف است، اراده شده باشد؛ بنابراین معنای آیه چنین می شود:«وهرکس نزد او علم کتاب باشد.»».  حتی ما می توانیم مراد از کتاب را قرآن ویا هرکتاب آسمانی بدانیم،درتفسیر بحرالمحیط آمده است:« و الكتاب هنا القرآن، و المعنى: إنّ من عرف ما ألف فيه من المعاني الصحيحة و النظم المعجز الفائت لقدر البشر يشهد بذلك‏.»یعنی:«مراد ازکتاب دراینجا قرآن است معنای آیه این است که هرکس آگاه باشدازآنچه درآن از مفاهیم درست وصحیح ونظمی که بشر از آوردن آن عاجز است،شهادت می دهد که او پیامبری است که از طرف خداوند آمده است.» طبق این معنا امام علی از بارزترین مصادیق«من عنده علم الکتاب»است،به گونه ای که روایات بسیاری ازشیعه وسنی دراین موردوجود دارد.(برای اطلاع از این روایات به تفسیر«الفرقان»حول آیة مراجعه شود.)ودرآیۀ 43نحل نیز بيانگر يك قانون كلى عقلايى در مورد«رجوع فردجاهل به فردعالم» است‏،ولذا هر چند مورد و مصداق آيه، دانشمندان اهل كتاب بودند ولى اين مانع كليت مفهوم آیه نیست که:«العبرة بخصوص اللفظ لا بخصوص السبب.»و‏آن قدراین قانون کلّی که ازآیه استفاده می شود مشخص ومبرهن است که شیعه وسنی از این آیه برای وجوب رجوع عالم به جاهل استفاده می کننددرتفسیرالدّرّالمنثورذیل همین آیه روایتی به نقل از پیامبرآمده است که:«لا ينبغى للعالم أن يسكت على علمه و لا ينبغى للجاهل أن يسكت على جهله و قد قال الله تعالى: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ.»یعنی:« سزاوار نيست كه عالمى بر علم خود مهر سكوت بزند، و سزاوار نيست كه جاهل بر جهل خود سكوت كرده از اهل علم نپرسد زيرا خداى تعالى فرموده است:« فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.»لذاطبق این تعریف نیز امام علی(ع) از مصادیق بارز«اهل الذکر»است.

16ـآیۀ22سورۀ حجر صفحۀ164ـ«فاء»سببیّة در«فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماء»ومانندآن،صلاحیت آن رانداردکه«لواقح»راتنهابه بارور کنندۀ ابرها تخصیص زند.زیرا بسیار شده است که عرب دراین گونه کلام ها پس از ذکر«فاء»سببیّة به ذکرمصداق بارز اکتفا کرده است،فلذا درآیه از«فاء»سببیّة انحصار بیرون نمی آید چنان که در احادیثی که در بیان این آیه آمده است به این مطلب اشاره شده است(این احادیث تنها به عنوان مویدآورده می شود نه آن که بخواهیم آیه را با روایت تفسیر کنیم که قرآن خود«تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ء»است.):« قوله« أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ» قال التي تلقح الأشجار.» «درموردقول خداوند«و فرستاديم بادهاى آبستن كن»امام فرمود:یعنی ابرهایی كه درختها را آبستن كنند.»(تفسیر قمی) ‏ودرتوحیدمفضل چنین آمده:« فَالرِّيحُ تَرُوحُ عَنِ الْأَجْسَامِ وَ تُزْجِي السَّحَابَ مِنْ مَوْضِعٍ إِلَى مَوْضِعٍ لِيَعُمَّ نَفْعُهُ حَتَّى يَسْتَكْشِفَ فَيَمْطُرَ وَ تَفُضُّهُ حَتَّى يَسْتَخِفَّ فَيَتَفَشَّى وَ تُلْقِحُ الشَّجَرَ وَ تُسِيرُ السُّفُنَ وَ تُرْخِي الْأَطْعِمَةَ وَ تُبَرِّدُ الْمَاءَ وَ تَشُبُّ النَّارَ وَ تُجَفِّفُ الْأَشْيَاءَ النَّدِيَّةَ وَ بِالْجُمْلَةِ إِنَّهَا تُحْيِي كُلَّ مَا فِي الْأَرْضِ فَلَوْ لَا الرِّيحُ لَذَوَى النَّبَاتُ وَ لَمَاتَ الْحَيَوَانُ وَ حُمَّتِ الْأَشْيَاءُ وَ فَسَدَت‏.»یعنی:« باد باعث رویش بدنها است ابرها را از جايى به جاى ديگر مى‏برد تا متراكم شود،و باران دهد تا سودش شامل همه گردد. آنگاه كه باريد، باد ابرها را مى‏پراكند. درختها را آبستن مى‏كند، كشتي ها را به حركت مى‏اندازد، غذاها را لطيف و خوردنى مى‏گرداند، آب را سرد و آتش را افروخته مى‏سازد،چيزهاى تر را مى‏خشكاندوخلاصه هر چيزى را بر روى زمين زنده مى‏كند. اگر باد نبود رويندگان مى‏پژمردند ،جانوران مى‏مردند و همۀ چيزها گرم و فاسد مى‏شدند.»

17ـآیۀ81و82 سورۀ مریم صفحۀ180ـ البته می تواند ضمیر در«سیکفرون»به مشرکان نیز برگرددکه حتی ابن عاشور ادعای اظهریت برای آن کرده:« و الأظهر أن ضمير سَيَكْفُرُونَ عائد إلى المشركين‏.»چنان که درآیه22انعام دربارۀ مشرکان آمده است:«وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَميعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكاؤُكُمُ الَّذينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاَّ أَنْ قالُوا وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكينَ انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِم‏.»:« و روزى كه آنها را همگى گرد آوريم، آن گاه به مشركان مى‏گوييم: آن شريكانتان كه مى‏پنداشتيد كجايند؟ آن گاه عذرشان جز اين نباشد كه گويند: به خداوند، پروردگارمان سوگند كه ما مشرك نبوديم بنگر چگونه بر خويشتن دروغ بستند.» ودرآیۀ25سورۀعنکبوت آمده است :«وَ قال‏إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضا»:« و [ابراهيم‏] گفت: جز اين نيست كه به جاى خداوند براى دوستى بين خود در زندگانى دنيا بتان را [به پرستش‏] گرفته‏ايد، آن گاه در روز قيامت برخى از شما برخى [ديگر] را انكار مى‏كند.»(ترجمۀ آقای انصاری) واز این قول بهتر آن که بگوییم قرآن با یک تعبیر هردو را اراده کرده است؛که انصافاً تفسیر«الفرقان»دراین باره حق مطلب را ادا کرده است.

18ـآیۀ2و3 سورۀ طه صفحۀ184ـ این شان نزول که از کتاب «الدّرّالمنثور» نقل شده با دقتّی بیشتر، می توان آن را منطبق برآیه دانست زیرا در ابتدای رسالت، پیامبربا سرسختی های شدیدی روبرو شدتاآنجاکه گروهی به اومی گفتند توبا ترک دین اجدادی ات به راه شقاوت رفته ای:« ان أبا جهل و الوليد بن المغيرة و مطعم بن عدي و النضر بن الحارث قالوا لرسول اللّه (ص) انك لتشقى حيث تركت دين آباءك فقال (ص) بل بعثت رحمة للعالمين قالوا بل أنت تشقى فانزل اللّه تعالى هذه الآية ردا عليهم و تعريفا لمحمد بان دين الإسلام هو السلام.»(تفسیرالدّرّ المنثور)ودراینجا برپیامبرامرشدکه باعبادت و صبر خود رادرمقابل آنها تقویت کندکه:«إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَويلا»(مزمل7)«زیرا تو در روز تلاشی مستمر و طولانى خواهى داشت‏.»وچون پیامبردرمقام تبلیغ«عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُم‏»بود،احساس کرد که با عبادت کردن بیشتر سخنش در دل سخت آنان اثر می گذارد که خداوند می فرماید که :« طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏»که حدیثی که درمقام تاویل این آیه واردشده (دقت شود تاویل نه معنای تحت اللفظی آیه چون «طه»ازحروف مقطعه است که علمش به از غیر اهل بیت پنهان است.) که:« اما طه فاسم من اسماء النبي (ص) و معناه يا طالب الحق الهادي اليه ما أنزلنا عليك القرآن لتشقى بل لتسعد.»:« اما طه يكى از نامهاى پيغمبر(ص) است و معنايش اين است كه: اى جوينده حق و راهنمائى‏كننده به سوى آن! قرآن را بر تو نفرستاديم‏ كه در زحمت بيفتى بلكه بر تو فرستاديم كه به وسيله آن به هدف رسيده كامياب گردى‏.»نیزبه همین اشاره دارد.

19ـآیۀ30 سورۀ انبیاء صفحۀ 190ـ اگردراین آیۀ عبارت«کانتا»نبودو تعبیر چنین بود:«أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ رَتْقاً فَفَتَقْناهُما»بله تفسیر شما از آیه صحیح بود واین امرمحسوسی بود که عرب ها آن را بارها وبارها دیده بودند، امّا آیه از دورانی سخن می گوید که نه از آسمان بارانی می باریده ونه از زمین گیاهی می روییده،جسم سختی بوده که امکان رویش هیچ گیاهی را در خود نداشته است وعلاوه برآن که، اگرهم بپذیریم که این احتمالی که شما مطرح کردید یکی از معانی فتق است  همین معنا نیز از منظر مشرکان گذشته پنهان بوده است، آرى  این معنى فتق را بشربعد از رتق آن مي تواند از راههائى بدست آورد،چنان كه دانشمندان زمين‏شناس با بررسی حرارت اعماق زمين نتيجه گرفته‏اند كه در  دورانهایی به علّت حرارت بسیار زیاد زمین رویيدن نباتات بر سطح آن ممكن نبوده است. و همچنين آسمان كه از توده عظيم گاز هاى بسيار داغ پديد شده در آغاز آب و بارانى نداشت و سپس زمين كه ازرویش نباتات بسته بود در اثر استعداد كم شدن‏ حرارت وبارش های آسمانی، نباتاتى را رويانيد، ، ولى با تمامى اين اوصاف اين سخن نيز در نظر دانشمندان از كرانه فرضيه و حدس بیرون نيست، و به حد قانونى علمى و يقينى نمي رسد.وانگهى جمله«الَّذِينَ كَفَرُوا»که درانحصار صاحبان اين گونه نظرات وفرضيه‏هاى علمى نيست، بلكه مربوط به انسان هاى بیش از چهارده قرن پیش نیزهست كه از اين گونه نظريات بى‏خبر بوده‏اند.
لذا این سوال همچنان باقی است که چگونه خداوند کافران را به سوی پدیده ای سوق می دهد که اصلاً از آن بی خبرند؟درجواب این پرسش باید گفت كه مقصود از كافران ،منكران خدا و يا مشركان و بت‏پرستان نيستند، بلكه منظور كفار اهل كتاب مي باشند كه پيامبر بزرگوار اسلام را تكذيب و انكار نمودند. گواه روشن بر اين مطلب كلمه «كفروا» است كه دلالت بر حدوث فعل دارد، و شكّى نيست كه ميان كلمه «الكافرين» و «الذين كفروا» فرق است، جمله نخست بر دوام كفر، و دومى بر حدوث آن پس از ايمان دلالت دارد،فلذا اهل كتاب كه پيش از ظهور پيغمبر آخرين، از نظر ايمان به پيامبران خود مؤمن بوده‏اند و در اثر انكار و تكذيب حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله كافر شدند. در توراة موسى عليه السّلام به بعضى از معانى فتق بعد از رتق اشاره شده، و روى اين اصل اهل كتاب اجمالا مراتب رتق و فتق زمين و آسمانها را از مجراى وحى الهى معتقد بوده‏اند؛چنان كه در همین تورات تحریف شده در فصل اول تكوين گويد: «و خدا فرمود فاصله‏اى ميان آبها پديد آيد، چنان شد ... و خدا فرمود زمين نباتاتى برون آورد، و چنان شد».در نهج البلاغه خطبۀ اول امام علی(ع) به رتق وفتق دیگری اشاره دارند :« «ثمّ انشأ سبحانه فتق الأجواء و شقّ الأرجاء و سكائك الهواء، فأجرى فيها ماء متلاطما تيّاره متراكما زخّاره، ‏...»یعنی:«‏از آن پس خداوند متعال جوّ لا يتناهى را شكافته و اطراف و جوانب آنرا از هم باز كرد،ودرآن آبى جوشان را كه داراى موجهاى پى در پى و خروشان بود و بر سر هم مي غلطيد،روان ساخت...» البته باید دقت کرد که«آبی» که درسخنان امام (ع)وآیۀ30انبیاءآمده غیر ازآن آبی است که برای ما شناخته شده است.(برای توضیحات بیشتر به کتاب «ستارگان از دیدگاه قرآن» نوشتۀ دکتر محمدصادقی مراجعه گردد.)

20ـ آیۀ32 سورۀ فرقان صفحۀ209ـ فرموده اید که طبق سخن شیخ مفید مراد از نزول قرآن درشب قدر وماه رمضان بخشی از قرآن است اما این صحیح نیست؛ زیرا چنين مقصودي نيازي به گفتن نداشت، چون ديگر ماهها نيز ظرف نزول بعضي از آيات و سوره‌هاي قرآن است،پس چرا خصوص ماه رمضان درقرآن ذكر شد؟ واگر مقصودتان این است که آغاز نزول قرآن درشب قدر بوده است؛چنان که مرحوم صالحی نجف آبادی در مقاله ای همین قول را انتخاب کرده اند،بایدگفت که بازاین قول نیز صحیح نمی باشد؛ زیرا برای قائل شدن به این قول بنابرسخن مورخان باید به یکی از این دومبنا ملتزم شویم :1ـ بعثت پیامبر نیز همانند مبدا نزول قرآن ،ماه رمضان بوده است.2ـبعثت پیامبر با وحی غیر قرآنی صورت گرفته است وپس از سه سال که زمان فترت نامیده می شود،نزول قرآن آغاز شده است.البته احتمال سومی نیز می توان داد که بعثت پیامبر به معنای علنی کردن دعوت او باشدچنان که از آیۀ« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»فهمیده می شود،ولی این احتمال بسیار بعید است که بگوییم درزمانی که پیامبربه دعوت مخفیانه می پرداخته، هنوز به پیامبری مبعوث نشده بوده است.امّا احتمال اوّل نیز مخدوش است زیرا آنچه مورخان برای اثبات آن به آن استدلال کرده اند احادیثی است که علاوه بر قابلیّت معارضه نداشتن بابسیاری ازاحادیث صحیحی که ازجانب شیعه و سنّی رسیده است در هیچ یک از کتب تاریخی به عنوان نقل تاریخی بیان نشده، چنان که در تاریخ ابن کثیرنیز که این مطلب آمده است به این شکل آمده:«والمشهور أنه بعث عليه الصلاة والسلام في شهر رمضان ، كما نص على ذلك عبيد بن عمير ، ومحمد بن إسحاق وغيرهما. قال ابن إسحاق مستدلا على ذلك بما قال الله تعالى :«شهر رمضان الذي أنزل فيه القرآن هدى للناس.»(البقرة : 185).»یعنی:«مشهور این است که پیغمبر(ص)درماه رمضان مبعوث شده اندهمچنان که عبید بن عمر ومحمدبن اسحاق وغیر آن دو نفر به آن تصریح کرده اند. ومحمدبن اسحاق برای این مطلب به این آیه استدلال کرده است:« شهر رمضان الذي أنزل فيه القرآن هدى للناس.»(البقرة : 185).» صاحب کتاب«التمهید»پس از نقل این قول فرموده اند:«هذا الاشتباه يبدو من استدلالهم على تعيين يوم البعثة بما دلّ على أنّ القرآن نزل في ليلة القدر من شهر رمضان.»:«این اشتباه، ازاستدلالشان برتعیین روز بعثت به آیاتی که دلالت دارندبر اینکه که قرآن درشب قدر ازماه رمضان نازل شده، به وجودآمده است.» وتازه این خود اوّل الکلام است که آیا این آیات برآغاز نزول وحی دلالت دارند یاخیر؟                     
احتمال دوم نیز بعید است زیرا بسیار بعید است که بگوییم مسلمانان در این سه سال هیچ آیه ای از قرآن به گوششان نخورده است.علاوه برآن که آنان هر روز به نماز می ایستادند و در نماز سورۀ حمد را می خواندندکه«لا صلاة إلّا بفاتحة الكتاب» وهمین طوراین مورد اتفاق همه است که پنج آیۀ ابتدایی سورۀ علق قبل از دستوربه علنی کردن دعوت نازل شده است.
این درحالی است که قول به اینکه بعثت پیامبرروز27رجب است مویدات بسیاری داردازجمله روایات اهل بیت ونیزآداب وعباداتی که درمورداین روزوارد شده است:«و الصحيح عندنا في تعيين يوم مبعثه (ص): أنّه اليوم السابع و العشرون من شهر رجب الأصب، على ما جاء في روايات أهل البيت (عليهم السلام) و يستحبّ صيامه و القيام بآداب و عبادات تخصّه، تلتزم بها الشيعة الإماميّة، كلّ عام تقديسا لهذا اليوم المبارك، الذي انزلت الرحمة فيه على الناس جميعا، و افتتحت أبواب البركة العامّة على أهل الأرض، إذ بعث النبي (ص) رحمة للعالمين‏.»(التمهید)علاوه برآن که اگر مراد از انزال آغاز نزول وحی بود خداوند می توانست عبارات رساتری را به کار ببردنه با لفظ«انزلناه»که ظهور در انزال تمامی قرآن دارد.
 واما درمورد آیۀ«لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‏ إِلَيْكَ وَحْيُه‏» باید گفت که همه قبول دارندکه پیامبر حداقل دربُعد دریافت وابلاغ وحی بدون سهوواشتباه بوده است ،همان طورکه خداوند در سوره أعلي كه از عتايق سوره‌ها و زمان نزول آن اوايل بعثت ونیززمان نزولش قبل از نزول دو سوره طه و قيامت كه دو آيه «ولاتَعجَل...» و «لاتُحَرِّك بِه...» در آنها است، چنين مي‌فرمايد: «سَنُقرِئُكَ فَلا تَنسي.»(اعلی6) اين نه وعدۀ نفي است و نه نهي اين جمله بیانگرهمین ملکۀ عصمت است ؛ يعني ما تو را اِقراء مي‌كنيم یعنی ما تو را قاري‌اي قرار مي‌دهيم كه هرگز فراموش نمي‌كندفلذا امکان ندارد که پیامبربه خاطر ترس از فراموش کردن یا به خاطر عشق به حفظ قرآن به هنگام دريافت وحى عجله کند،لذا آنچه صحیح است درمورد آیه این است که پیامبر به خاطرعلاقه وعشق به بیان تفصیل آیات به خاطر آگاهی اجمالی از آن قبل از بیان جبرییل یا در اثناء آن بقیۀ آیات را با بیان خود قرائت می کرد لذا قرآن می فرماید:«لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآن‏». لذا دراین موردآنچه صحیحتربه نظرمی رسد نظر علّامۀ طباطبایی است  که بگوييم قرآن با وجود تفصيلي و ترتيب ويژه‌اي كه دارد(که به همراه تفصیل وقایع و..است.) فقط تدريجاً نازل شده و چنين وجودي نمي‌تواند دفعي باشد، پس ناگزير براي وجود دفعي آن تصويري ديگر است وآن این است که حقيقت جمعي قرآن در ماه مبارك رمضان بر پيامبر(ص) نازل شده است.این نظر با عبارات هردو آیه نیز تایید می شودچون در ابتدای آیۀ 114سورۀ طه آمده است:«فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ»:« پس خداوند، فرمانرواى راستين بزرگ و برتر است. و در [خواندن‏] قرآن پيش از آنكه وحى آن بر تو انجام پذيرد، شتاب مكن‏.» درتفسیر«روح المعانی»آمده است که این جمله مقدمه است برای بیان نهی ای که بعد می آید. لذاپیامبر مالک هیچ چیز از وحی الهی نیست که بتواند با بیان خود به قرائت آن بپردازد، بلکه بایداین معجزۀ خالده الفاظش نیز وحیانی باشد. وچنان که روشن است نظر علامه با  صدر آیه بیشتر سازگار است.همچنان که درذیل آیه عبارت« وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً»نیزهمین نظر را تایید می کند.   

21ـآیات 75 تا 77 سورۀ شعراء صفحۀ217ـ البته می تواند مراد از«فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لي‏»جمیع عابدان ومعبودان باشد:« المراد في قوله: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي عداوة من يعبدها.»یعنی:«مراداز این جمله دشمنی کسی است که آنها رامی پرستد.»(مفاتیح الغیب).««فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي» جمع بين العابدين و المعبودين‏.»یعنی:«این جمله بین عابدان ومعبودان دردشمن بودن جمع کرده است.»(الفرقان).

22ـآیۀ33 سورۀ احزاب  صفحۀ234ـ«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.»بهتر است یک باردیگربه مفردات آیه بنگریم، «الرجس»به معنای هر چیز قذروپلید است:«رجس: كل شي‏ء يستقذر فهو رجس.»‏(العین). «الرِّجْسُ: الشي‏ء القذر.»(مفردات). قال الزّجاج: الرجس في اللغة اسم لكلّ ما استقذر من عمل.»(التهذیب).لذا با الف لامی که بر سرآن آمده ،اگر نگوییم شامل همه چیزهای پلید می گردد(مثل شک،...)حداقل شامل گناه ومعصیت می گردد:«استعار الرجس للذنوب، و الطهر للتقوى، لأن عرض المقترف للمعاصي يتدنس بها و يتلوث، كما يتلوث بدنه بالأرجاس.»(بحر المحیط ، کشاف).حال بافرض اینکه اراده درآیه ارادۀ تشریعی است از شما سوال می کنم آیا صحیح است که ارادۀ تشریعی خداوند به چیز محالی تعلق بگیرد؛چون حتی زنان پیامبر هم اگر می خواستندبازنمی توانستندبا عمل به این دستورات به این مقامی که درآیه ازآن یاد شده، دست یابند. علاوه برآن که«اهل»درآیه منصوب است در توجيه نصب (اَهل) وجوهي ذكر كرده‏اند: أ. حرف ندا مقدر باشد:«يا أهل البيت» ب. «أمدح» مقدر باشد:«أمدح أهل البيت.» ج.«أعني» مقدر باشد:«أعني أهل البيت.» د.«أخصّ» مقدر باشد (باب اختصاص): «أخص أهل البيت»(ر.ك: روح المعاني، مج12، ج22، ص19. نيز ر.ك: اعراب القرآن، ج8، ص10). البته باب اختصاص در مخاطب نادر است، ليكن وجود دارد مانند بك الله نرجو الفضل (= بك أخص الله نرجو الفضل). براين اساس، به تصريح دو عالم عرب زبان اهل‏سنت (آلوسي و درويش)، در سه فرض (أمدح، أعني و أخصّ)، آيه (اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ... تَطهيرا)در مقام مدح مخاطبان (اهل البيت) است؛ اما در فرض منادا بودن، مدح بودن اين آيه حداقل قابل استشمام است (اگر تصريح نباشد)، زيرا مخاطب و مناداي خداي سبحان شدن تا زماني كه با عِتاب و عِقاب همراه نباشد بسي مايه افتخار است، به گونه‏اي كه به گفته امام صادق(عليه‌السلام) لذت اين خطاب، رنج عبادت را مي‏زدايد: لذة ما في النداء أزال تعب العبادة و العناء (مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص490، ذيل آيه 183).بنابراین«اهل البیت»قرینه ای است که دلالت دارد مقصود از«انمّا»درصدرآیه حصر درافراد است نه حصر درموضوع.                                                                                                                          تازه این مقامی که درآیه به آن اشاره شده مقامي نيست كه بتوان با امتثال چند امرو نهي ای که درآیه به آن اشاره شده،به آن دست یافت، بلكه فقط با علم و معرفتي ويژه كه حقيقت گناه را درهر موردی نشان دهد، به دست مي‏آيد.
لفظ«اهل»نیزاز لحاظ استعمالات لغوي (اعم از معناي حقيقي و مجازي) مطلق است. مبرد،معتقد است كه استعمال «اهل» بر همسر نياز به قرينه دارد: «قال و هذا معني يحتمله اللسان؛ و لكنه معني كلام لايُعرَف إلاّ أن يكون له سبب كلام يدلّ عليه.» (لسان العرب، ج11، ص38، «أهل»). وتعبير«و عُبِّرَ بأهل الرجل عن امرأته.»درمفردات حكايت از رغبت «راغب اصفهاني» به مجازي بودن اين استعمال دارد.همچنان که درقرآن چنین آمده:«فَابعَثوا حَكَمًا مِن اَهلِهِ وحَكَمًا مِن اَهلِها»(سوره نساء، آيه 35) در اينجا اهل به معناي عشيره و اقربا است.«فَنَجَّينهُ واَهلَهُ مِنَ الكَربِ العَظيم»(سوره انبياء، آيه 76)که در اينجا نیزمراد از «أهله» قوم نوح است.
 الف ولام«البیت»نیزالف ولام عهد یا عوض از محذوف است:« أل في البيت للعهد، و قيل: عوض عن المضاف إليه أي بيت النبي صلّى اللّه عليه و سلم‏.»(روح المعانی) به این بیان خانۀ متعلق به مقام نبوت مراداین آیه است، نه خانه متعلق به محمد بن‏عبدالله (ص)به عنوان يك شهروند مكي يا مدني. ]و ارتباط با بيتي كه منسوب به مقام نبوت است به اسباب مخصوصي نياز دارد و ارتباط سببي، نسبي و... كفايت نمي‏كند. بدين ترتيب «بيت» در اين تركيب، به معناي خانه سنگي و گِلي كه در مكه و مدينه از پيامبر خدا(ص) به يادگار مانده، نيست بلكه بيت نبوت و رسالت مراد است، يعني خانه شخصيت حقوقي پيغمبر، نه خانه شخصيت حقيقي آن حضرت در شهر مكه و مدينه كه متعدد بوده است، شاهداین مطلب آن است که هرگاه قرآن كريم از اين خانه سنگي و گلي، يعني خانه شخصيت حقيقي، نه حقوقي نام برده، با صيغه جمع ياد كرده است؛ خواه زماني كه به خود آن حضرت نسبت داده:«يا أيها الذين ءامنوالاتدخلوا بيوت النبيّ إلا أن يؤذن لكم إلي طعام غيرناظرين إناه»(احزاب53) خواه زماني كه به زن‏هاي آن حضرت نسبت داده است: «و قرن في بيوتكنّ ولا تبرَّجن تبرّج الجاهلية الأُولي.» (احزاب33) «و اذْكرن ما يُتلي في بيوتكنّ من ءايات الله والحكمة.»(احزاب34) «ال»در«البَيت» دلالت مي‏كند كه اين بيت براي فرشتگان، انبيا(ع)، اولياي حق و مؤمنان برجسته عصر رسالت، شناخته شده و معروف بوده است. به بیان ديگر، چون بيت رسالت مراد است، در زمين و آسمان شناخته شده است. «سيدقطب» در اين‏باره مي‏گويد :«فهو يسميهم «أَهْلَ الْبَيْتِ» بدون وصف للبيت و لا إضافة. كأنما هذا البيت هو «الْبَيْتِ» الواحد في هذا العالم، المستحق لهذه الصفة. فإذا قيل «الْبَيْتِ» فقد عرف و حدد و وصف. و مثل هذا قيل عن الكعبة. بيت اللّه. فسميت البيت. و البيت الحرام. فالتعبير عن بيت رسول اللّه(ص) كذلك تكريم و تشريف و اختصاصعظيم‏.»یعنی:«خداوند آنها را«اهل البیت»نامیده بدون اينكه برای«البَيت» وصف و یاآن رااضافه به چیزی کند، مفيد اين معناست كه اين بيت، تنها بيت عالَم است كه استحقاق دارد انسان آن را بيت بنامد،پس زمانی که گفته می شود«البیت»آن بیت معرفی ومشخص شده است (ونیازی به تعریف دیگری ندارد.) مثل همین درمورد «الکعبه» و«بیت الله»گفته می شودازاین رو نامیده شده:«البیت»و«البیت الحرام»ولذا تعبیر از خانۀ رسول خذابه«البیت» و«اَهلَ البَيت» تكريم و تشريفي ويژه براي اين خاندان واین خانه است.» (تفسیر فی ضلال القرآن)در تفسیرابی سعودآمده است: «مرادًا بهم مَن حواهم بيت النبوة».یعنی:«مراداز«اهل البیت»کسانی است که داخل  بیت نبوت هستند.»ویا درتفسیرآقای صابونی چنین آمده است:«أي يا أهل‏ بيت ‏النبوّة.». هم چنان که ملاحظه می کنید درآیه 12سورۀ قصص چنین آمده است:«هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُون‏»و تنها برزن خانه دلالت ندارد بلکه خانواده دراینجا مطرح است  نيازمندى‏هاى نوزاد، منحصر در غذا نيست، بلكه او به خانواده و كانون محبّت نيز احتياج دارد و لذا خواهر موسى سخن از سرپرستى همه‏جانبه كرد، نه تنهاتغذیه او. لذا این مورد نیزشاهد مثال شما نمی گردد.درمورد آیۀ73 هود نیزبنابر سیاق وتعریف «البیت»چنان که درتفسیرآلوسی هم آمده است، مراد اهل بیت نبوت است .فلذا این مثال نیز دلالت ندارد که مراد از اهل بیت تنها زنان هستند. این در حالي است كه وحدت سياق، تكويني بودن اراده را در آيه تطهير اقتضا مي‏كند ، زيرا در اين مجموعه آيات (34ـ28) كه به نظر مدعيان تشريعي بودن اراده، نزول واحد و حتي هدف واحد دارند، سه بار واژه اراده به كار رفته است: «اِن كُنتُنَّ تُرِدنَ الحَيوةَ الدُّنيا»؛«واِن كُنتُنَّ تُرِدنَ اللهَ ورَسولَه»؛ «اِنَّما يُريدُ الله». وحدت سياق اقتضا مي‏كند كه مورد سوم نيز همانند مورد اول و دوم، معناي تكويني داشته باشد.
درمورد روایتی هم که می گوید پیامبرقبل ازهر نمازاز کنار خانۀ اهل کساء می گذشت وآن عبارت معروف رامی فرمودباید گفت که در اينكه مدت آمدن آن حضرت و سلام كردن و قرائت آيه تطهير بردرخانه فاطمه (عليهاالسلام) چقدر بوده است روايات مختلفي هست: چهل روز؛ شش ماه؛ هفت ماه؛ هشت ماه؛ نُه ماه؛ هفده ماه.برخي روايات اِشعار دارد كه آن حضرت تا آخر عمر شريفشان اين كار را تكرار مي‏كرد جالب اينكه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم از كنار همسران خود حركت مي‏كرد و به درخانه فاطمه(عليهاالسلام) مي‏رفت و با خواندن آيه تطهير بر آن‏ها سلام مي‏داد و هرگز كسي مدعي نشده است كه حتي يك بار با همسران خود چنين كرده باشد.این درحالی است که هیچ یک از زنان حتی عایشه بااینکه همه افتخاراتش رادرخطبۀ روزجمل ومواقع دیگر ذکر می کرد اسمی ازاینکه مورد نزول این آیه واقع شده نبرده است، حتی برعکس که حتی زمانی از او در باره جنگ جمل پرسيدند، گفت: از مقدرات الهي بود [كه بايد واقع مي‏شد]. پرسيدند: [پس] نظر تو درباره علي(عليه‌السلام) چيست؟ گفت: چه گمان داريد درباره كسي كه فاطمه همسرش و حسن و حسين فرزندان او بودند. خودم ديدم كه پيامبر خداصلي الله عليه و آله و سلم پارچه‏اي را به آن‏ها پيچيد و گفت: خدايا! اهل من اين‏ها هستند. رجس و پليدي را از ايشان دور كن و آن‏ها را مطهّر گردان. من گفتم: يا رسول الله! آيا من از اهل تو نيستم؟ گفت: تو بر خير هستي؛ ليكن مرا در جمع آن‏ها داخل نكرد. (الدرالمنثور، ج6، ص603؛ شواهد التنزيل، ج2، ص37، ح684؛ تفسيرالقرآن العظيم، ج3، ص493). اين جمله، افزون بر آنكه نشان‏دهنده شناخت عايشه از موقعيت و منزلت علي، فاطمه و حسنين(عليهم‌السلام)است، گوياي اين است كه او نيز اعتراف دارد جزو «اَهلَ البَيت» نبوده است.این در حالي است كه اميرمؤمنان، امام مجتبي و ساير ائمه(ع) بارها درمقابل ديدگان اصحاب به اين آيه استدلال و خود را مصداق منحصر آن معرفي مي‏كردند و كسي به آن‏ها اعتراض نمي‏كرد كه شما مصداق الحاقي هستيد و مصاديق اصلي همسران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم هستند. حتي يك حديث بر نزول اين جمله در شأن همسران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم وجود ندارد. تنها عكرمه، عروة بن زبير و مقاتل چنين ادعايي كرده‏اند كه جملگي متهم‏اندو آنچه از عكرمه و قتاده و عروه نقل شده است همه آن‏ها برداشت تفسيري خودشان است نه روايت، زيرا عروة بن‏ زبير با استناد به روايتي از خاله خود عايشه چنين ادعايي كرده است، در حالي كه خود عايشه آيه را در شأن اصحاب كسا مي‏داند و عكرمه از ابن‏عباس نقل كرده است، با آنكه روايات متعدد ديگر از ابن‏عباس خلاف اين ادعاي عكرمه است و مقاتل نيز اساساً از مفسران اعصار بعدي است و نظر تفسيري خود را بيان مي‏كرده است، نه روايت ؛ از اين‏رو در جوامع روايي تفسيري، مانند جامع البيان، الدر المنثور و تفسير القرآن العظيم از او چيزي نقل نشده است.
لذا باید پرسیدکه اين چه الحاقي است كه مصاديق اصلي و تنزيلي را تحت الشعاع قرار داده و خاك نسيان بر سر آنان پاشيده است؟ چگونه مي‏توان پذيرفت كه همسران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مصداق تنزيلي و اصحاب كسا(به خاطر وحدت ملاک بازنان پیغمبر)مصداق الحاقي بوده باشند و پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم‏چندين ماه هر روز از منزل همسران خود بيرون مي‏آمد و با خواندن آيه تطهير مصاديق الحاقي را به نماز فرامي‏خواند؛ اما همواره از مصداق تنزيلي غفلت مي‏ورزيد؟ عقل و درايت اقتضا مي‏كرد كه حداقل به اندازه اطلاق آيه بر مصاديق الحاقي، به مصاديق تنزيلي نيز عنايت مي‏فرمود تا زمينه برداشت غلط فراهم نگردد و مصاديق اصلي فراموش نشوند.تازه چنان که جنابعالی نیز معترف هستید جمع کردن پیغمبر اصحاب کسا را در زیر عبایی وخواندن آن دعای مزبور درحق آنها جنبۀ بزرگ داشت آنان راداشته است امّا باید به شما گفت که آیا این معناي گرامي داشت است، که پیامبر ائمه را همسنگ افراد صالح و طالح كند و بگويد ايشان نيز در زمره اهل‏بيت‏اند.باید گفت که این وحدت ملاک ائمه بازنان پیغمبرچیزی نبوده که پیامبر این چنین بر خود واجب بداند که همه جا از جمله روز مباهله به اینکه اینان اهل بیت من هستند تصریح کند.که بنا به سخن امام صادق:«اگر رسول‏الله‏(ص) سكوت كرده بود و بيان نمي‏كرد كه اهل‏بيت او چه كساني هستند، هر آينه آل‏فلان و آل‏فلان ادعا مي‏كردند كه اهل‏بيت، ما هستيم.»فخر رازی امام المشککین دراین باره می گوید:«در روايت آمده است: (در ميدان مباهله) حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم زير همان جامه پشمين سياه‏رنگ رفت. پس حسن(ع) جلو آمد، پيامبر(ص) او را داخل كرد؛ سپس حسين(ع)، آن گاه فاطمه(عليهاالسلام) و پس از آن علي(ع) جلو آمدند و همگي زير آن جامه رفتند. وقتي همگي جمع شدند، حضرت رسول‏(ص) فرمود:«اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ ويُطَهِّرَكُم تَطهيرا.» فخر رازي در پايان مي‏گويد:اهل تفسير و حديث گويا بر صحت اين حديث اتفاق دارند:«واعلم أنّ هذه الرواية كالمتّفق علي صحتها بين أهل‏التفسير والحديث.»
موارد بسیاردیگری نیز برای بحث کردن باقی بود امّا به جهت طولانی شدن بحث به همین مقدار اکتفا می شود.

23ـآیۀ31و32 سورۀ فاطرصفحۀ243ـ درابتدابهتراست کمی به مفردات آیه بپردازیم: کلمۀ«اصطفاء» به معناى گرفتن چكيده و خالص هر چيز است، به طورى كه بعد از اختلاط آن با چيزهاى ديگر از آنها جدا شود.« صفو: أصل واحد يدلّ على خلوص من كلّ شوب، من ذلك الصفاء و هو ضدّ الكدر، يقال صفا يصفو إذا خلص، يقال لك صفو هذا الأمر و صفوته، و محمّد صفوة اللّه تعالى و خيرته من خلقه و مصطفاه.»(مقاییس اللغة) «صفوان»: سنگ خالص و صاف‏ رامی گویند.«وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى»(محمد: 15):« و نهرهائى از عسل صاف و خالص.».درتفسیر«روض الجنان»آمده است:«اصْطَفَيْنا»:«برگزيديم»: از الفاظ اختيار هيچ لفظ از اين خاص‏تر نيست از اختيار و اجتبا، براى آن كه اسم از او مصطفى باشد. و اين لفظ لايق نباشد الّا پيغامبران و امامان. و چون از پيغامبران فرود آمدى جز امام نباشد.». درقرآن نیز این لفظ در پیامبران یا درحدآنان به کاررفته است. و «عبادنا»که اضافه اش به ضمیر «نا»اضافۀ تشریفیّه ودلالت بر مدح وتمجید«عباد» دارد ،درکلّ قرآن مرادازآن  پیامبران یا بندگان صالح وپاک خداوند هستند:« وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوب‏»(ص45)،«إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصين‏» (یوسف24)،« فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا»(کهف65) همین طوراست«عَبدنا»:«َ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ»(ص17)« ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقان‏»(انفال41).
این تعبیر از «عبادی»یا«عبدی» نیز اکرام وتمجیدش بیشتر است زیرا این تعبیر دلالت بر جمعیّت صفات خداوند و افاضۀ رحمت های الهی برعبد خود دارد.همچنان که«اِنّا اَنزلنا»با«اَنا اَنزلتُ»فرق دارد.    
«عباد»نیز دوگونه است،به یک بیان تمامی انسانها ازجمله کافران«عباد»خداوند هستند:«هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِه»وبه یک بیان تنها عبادت کنندگان خداوند «عباد»او هستند،عبارت «‏اصطفینا»و«فمنهم ظالم لنفسه...»دلیل هستند که این گزینش براساس عبادت وبندگی «عباد»صورت گرفته است.
حال از شما سوال می کنم که آیا امکان دارد که خداوند از میان بندگان خود که از آنان به«عبادنا»تعبیر می کند ـ که در هر جا ازقرآن آمده انسانهایی معصوم یا درحد معصوم هستند.ـ بندگانی را به صورت خالص وچکیده برگزیند درحالی که دراین بین باز کسانی باشند که جزء ظالمین قرار دارند؟که حتی فخر رازی را به این توجیه بیندازدکه:« فإن قال قائل كيف قال في حق من ذكر في حقه أنه من عباده و أنه مصطفى إنه ظالم؟ نقول المؤمن عند المعصية يضع نفسه في غير موضعها فهو ظالم لنفسه حال المعصية و إليه الإشارة بقوله ص: «لا يزني الزاني حين يزني و هو مؤمن.»».یعنی:« اگرکسی بگویدچگونه به کسی که از عباداووبرگزیدۀ اواست خداوند ظالم می گوید؟می گوییم مومن درحال معصیت نفسش را درغیر جایگاه خود قرار می دهدفلذا ظالم به نفس خویش است واین سخن پیامبر(ص)به همین مطلب اشاره دارد:« زناكار در هنگام زنا مؤمن نيست.».». این در حالی است که«اصطفاء»چنان که ازلغت ونیز استعمالات قرآنی بدست می آید آخرین مرحلۀ گزینش وتصفیة می باشد.ولذا اینکه فرموده اید«الَّذينَ اصْطَفَيْنا»تمامی امّت اسلام هستند که خداوند آنها را ازمیان تمامی امّت ها برای وراثت این کتاب برگزیده درست به نظر نمی رسد؛ زیرا چنان چه روشن شد این گزینش براساس عمل وعبادت بندگان صورت گرفته است.ازخود لفظ «فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِه‏»نیز می توان به این واقعیت پی برد زیرا ظالمین از امّت آخرین تنها دراین گروه خلاصه نمی شوند. جدا ازآنکه در درآیۀ36همین سوره «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا»را درمقابل «عبادنا»دراین آیه قرار می دهد وقبلاً گفته شد که ميان كلمه «الكافرين» و «الذين كفروا» فرق است، اوّلی بر دوام كفر، و دومى بر حدوث آن پس از ايمان دلالت دارد.لذا طبق این بیان جملۀ« وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ...»حتی شامل بدکاران امّت آخرین نیز می شود، این درحالی است که اگر«الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا»را تمامی امّت اسلام باشند طبق آیۀ بعدی«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونهََا يحَُلَّوْنَ فِيهَا»باید قائل شویم که تمامی امّت اسلام به بهشتی که قرآن این چنین تعریف کرده داخل می شوند،این درحالی است که درمیان آنان سفّاکانی همچون یزیدو معاویه و... وجود دارند. علاوه برتمامی اینها قاعدۀ«الاقرب یمنع الابعد» مانع است که مرجع ضمیر«الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا»باشد.لذا «فاء»دراینجا برای بیان تعلیل است که چرا وراثت کتاب تنها به این گروه واگذار شده است.
حتی اگر ما بپذیرم که این«فاء»تفصیلیّه است و مرجع ضمیر«فمنهم»عبارت«الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا»است وبین وراثتی که درآیۀ« «لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْهُدى‏ وَ أَوْرَثْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتاب‏»و وراثتی که دراین آیۀ آمده فرقی قائل نشویم بازعبارت« ومِنهُْمْ سَابِقُ بِالْخَيرَْاتِ بِإِذْنِ الله»نشان می دهد که همان طور که وراثت خود درجاتی دارد، وراثت این گروه آخرین کامل ترین ووالاترین وارثت ها نسبت به این کتاب است؛ زیرا«مِنهُْمْ سَابِقُ  بِالْخَيرَْاتِ بِإِذْنِ الله‏»باسیاقی واحد درتمامی قرآن کریم نشان دهندۀ سبقت وعصمتی والا در تمامی عرصه های عمل به «خیرات» است زیرا«بالخیرات»جمع محلّی به الف ولام است ونشان می دهد که این گروه آخرین به وسیلۀ عمل به تمامی خیرات برهمۀ مکلفان و«عباد»سبقت وبرتری دارند.لازم به ذکراست که این تعبیر از« يُسارِعُونَ فِي الْخَيْرات‏»نیزبالاتر است. زیرا درتعبیری که درآیه آمده اشاره به وصف سابق بودن آنها نسبت به تمامی «عباد»به وسیلۀ عمل کردن به «الخیرات»شده است نه فقط سرعت وسبقت گرفتن درعمل کردن به «خیرات». فخررازی دراین باره می گوید:«وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ و هو الذي أخلص العمل للّه و جرده عن السيئات‏.».

24ـآیۀ 65 سورۀ یس صفحۀ248ـدرتایید این تفسیر جنابعالی می توان این دو حدیث را از امام علی(ع) شاهد آورد:« في تفسير البرهان 1: 520 عن تفسير العياشي عن أبي معمر السعدي قال: أتى عليا (ع) رجل فقال: يا أمير المؤمنين إني شككت في كتاب اللَّه المنزل فقال علي (ع): ثكلتك أمك و كيف شككت في كتاب اللَّه المنزل؟ فقال له الرجل: إني وجدت الكتاب يكذب بعضه بعضا و ينقض بعضه بعضا؟ فقال: هات الذي شككت فيه فقال: لأن اللَّه يقول: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا ...»و همین طور حدیثی که دراحتجاج طبرسی جلد1صفحۀ241با این عنوان ذکرشده:«احتجاجه (ع) على زنديق جاء مستدلا عليه بآي من القرآن متشابهة تحتاج إلى التأويل على أنها تقتضي التناقض و الاختلاف فيه و على أمثاله في أشياء أخرى»
این دو حدیث طولانی است اگر خوف طولانی شدن بحث نبود هردو ذکر می شد. هرچند که می توان اختلافی بین این دوآیه ندید به این صورت که دهانها بسته باشد امّا زبانها برعلیه صاحبانشان گواهی دهند.زیرا که جلود شامل تمامی جوارح انسان از جمله «لسان»نیزمی گرددهمچنان که همین نیزدرروایت دیگری آمده است:« إذا كان يوم القيامة عرف الكافر بعمله فجحد و خاصم فيقال: هؤلاء جيرانك يشهدون عليك فيقول كذبوا فيقال أهلك و عشيرتك فيقول كذبوا فيقال احلفوا فيحلفون ثم يصمتهم اللّه و تشهد عليهم ألسنتهم و أيديهم ثم يدخلهم النار.»(الدّرّالمنثورذیل آیۀ24نور).

25ـآیۀ 52 سورۀ شوری صفحۀ272ـ دراینجا اراده کردن «واسطۀ وحی» از مفعول «اوحینا»که درتمام قرآن مراد همان چیز وحی شده است علاوه برخلاف ظاهر بودن واینکه قرینه ای هم در این موردبرمعنای یاد شده وجود ندارد ـ چنانکه در مورد «ضربته سوطاً»قرینۀ استعمال دارد ـ می توان گفت که نیازی بدین تکلف نیست هرگاه بر خود «وحی» اطلاق «روح»شده است:« يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ»(النحل2) ،«يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ»(غافر15)(چنانکه درتفسیر التحریر والتنویروروح المعانی بدین مطلب اشاره شده)ونیز دراین آیه می تواند مشار الیه«کذلک»هرسه قسمی باشد که درآیه قبل ازآن یاد شده است :« ظاهر السياق كون «كَذلِكَ» إشارة إلى ما ذكر في الآية السابقة من الوحي بأقسامه الثلاث، و يؤيده الروايات الكثيرة الدالة على أنه ص كما كان يوحى إليه بتوسط جبريل و هو القسم الثالث كان يوحى إليه في المنام و هو من القسم الثاني و يوحى إليه من دون توسط واسطة و هو القسم الأول.» یعنی:« از ظاهر سياق برمى‏آيد كه كلمه" كذلك" اشاره باشد به آنچه در آيه قبلى بود كه وحى را به سه قسمت تقسيم مى‏نمود. روايات بسيارى هم اين ظهور را تاييد مى‏كنند، چون در آن روايات آمده كه رسول خدا (ص) همان طور كه با وساطت جبرئيل- كه قسم سوم از وحى است- وحى الهى را مى‏گرفت، همچنين گاهى در خواب- كه از مصاديق قسم دوم است- آن را دريافت مى‏كرد، و گاهى هم بدون واسطه آن را تلقى مى‏فرمود كه همان قسم اول است.»(المیزان)صاحب تفسیر بحرالمحیط نیزهمین قول راپذیرفته است.

26ـآیۀ 45 سورۀ زخرف صفحۀ276ـمن با اینکه تفسیر جنابعالی راازآیه کاملا درست می دانم امّا باز می توان این آیه راهمانندآیه94یونس پنداشت که درآن آیه نیز باآنکه پیامبر نسبت به آنچه به او وحی می شود، دارای بالاترین درجۀ یقین است،دراین آیه خطاب به او چنین آمده است:« فَإِنْ كُنْتَ في‏ شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرين‏»:« پس اگر از آنچه به تو نازل كرده‏ايم در شكّى هستى، از آنان كه پيش از تو كتاب مى‏خواندند [حقيقت را] بپرس. بى گمان از [سوى‏] پروردگارت حقّ به تو رسيده است، پس از شك‏آورندگان مباش‏.» درتفسیروزین«التحریروالتنویر»درمورد این آیه آمده است:« و يكون سوق هذه المحاورة إلى النبي‏ء صلى اللّه عليه و سلم على طريقة التعريض لقصد أن يسمع ذلك المشركون...»یعنی:«مخاطب این سخن به روش تعریض پیامبرمی باشدبرای اینکه مشرکین آن را بشنوند.»
 فلذا این کلام ازباب«إياك اعني و اسمعي جارة»می باشد. درحدیثی ازامام هادی(ع) درجواب یحیی بن اکثم نیزهمین معنا آمده است:«وَ إِنَّمَا قَالَ :«فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ» وَ لَمْ يَكُنْ شَكٌّ وَ لَكِنْ لِلنَّصَفَة.»یعنی:«اينكه فرموده است:«اگر در شك هستى.» با اينكه پيامبر شكى نداشت به جهت مماشات و انصاف دادن به خصم است‏.»(تفسیر نورالثقلین ذیل آیه94سورۀ یونس).

27ـآیۀ 29 سورۀ فتح صفحۀ303ـ درتفسیر«التحریروالتنویر»درموردلفظ«منهم»چنین آمده است:«ويجوز إبقاؤه على ظاهر المعنى من التبعيض لأنه وعد لكل من يكون مع النبي‏ء صلى اللّه عليه و سلّم في الحاضر و المستقبل فيكون ذكر (من) تحذيرا.» یعنی:«ومی تواند این«مِن»بر ظاهر معنای خود که تبعیض است، باقی باشدزیرا این عبارت وعده ای است به تمام کسانی که درحال وآینده با پیامبر(ص) می باشندلذا ذکر این «مِن»برای هشداروآگاهی است.(یعنی برای اینکه پس ازذکرآن شروط ایمان تاکیدی باشدکه گروهی خیال نکنند که ایمان تنها به قول وعقیده می باشد.)  

28ـآیات77 تا  79سورۀ واقعة صفحۀ317ـ باید گفت که«لا»دراین آیه متعین نیست که نافیه باشد بلکه ابن حیان درتفسیر «البحر المحیط» احتمال ناهیه بودنش را هم ذکر کرده وبنابروجهی آن را حسن هم پنداشته است. ثانیآً لفظ«تنزیلٌ»که دراین جا مصدری است که به معنای اسم مفعول به کار رفته است قرینه است براینکه ضمیر در«لا يَمَسُّه»نیز به« َقُرْآنٌ كَريم»یعنی‏ همین قرآن نازل شده، برمی گردد.‏واینکه گفته ایداین صیغه تنهادراشخاصی که ذاتاً پاکند تنهابه کار می رود سخن صحیحی نیست زیرا در قرآن آمده است:« يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِه‏»(انفال11)چنان که درآیۀ4 سورۀمدثر« ثِيابَكَ فَطَهِّر»به معنای طاهر کردن ثیاب و بدن هردو می توان گرفت ؛چنانکه درتفاسیر نیزآمده است.(رجوع شود به تفسیر «التحریروالتنویر».)

29ـآیۀ 25 سورۀ حدید صفحۀ321ـباید گفت که این«بالغیب»دراین آیه همانندآیۀ«إِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ»است. زیرا بسیار هستندکسانی که در جلو دید مردم  به نصرت وجهاد درراه خدا می پردازند امّا درجایی که پنهان است وآشکار نیست باز می ایستند.آیه نمی خواهد بگوید که تنها نصرت خداوند به صورت غیبی امکان دارد به عبارت دیگر آیه درمقام حصر نیست. بلکه درمقام بیان یک اصل طبیعی است که همیشه نصرت غیبی دارای ارزش بالاتری است.چنان که در آیات انفاق همیشه انفاق در سرّ رامقدم برانفاق آشکارا ذکرمی کند:«الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَة»(بقرة274)لذا می توان گفت که آیۀ مورد بحث درمقام بیان این است که بگوید که اخلاص درجهاد ونصرت غیبی ظاهرتر است ولذا ارزش آن بیشتر است.
ولذا به این بیان سخن ابن عاشور نیز درمورد آیه صحیح است واصولاًدراین گونه موارد اگر خداوند مقصودش تنها همان بودکه شما ذکر کرده اید به راحتی می توانست «بالغیب» راپس ازعاملش ذکر کند ـ چنانچه در بسیاری از جاها چنین است ـ تا دیگر ابهامی درسخن باقی نماند.
درآیۀ61سورۀمریم آمده است:«جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتي‏ وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْب»در این آیه نیز مفسران درمورد متعلق«بالغیب» احتمالات زیادی مطرح کرده اند درتفسیر روح المعانی بعضی ازآن وجوه را ذکر کرده است. با دقتی بیشتر می توان گفت که آیه با عبارتی واحد همه یا بعضی ازاین معانی را اراده کرده است.

30ـ آیات 1تا3 سورۀ عصر صفحۀ346ـ ظاهراًالف و لام«العصر»الف ولام جنس است ولذا هیچ بعید نیست که تمام آنچه مفسران گفته اند مقصود آیه باشد، چنان که بلاغت قرآنی نیز همین را اقتضا دارد.

31ـآیات 1تا 3 سورۀ قریش صفحۀ349ـ هیچ بعید نیست که ما علاوه برقول جنابعالی «لایلاف»را متعلق ما قبل بگیریم زیراارتباط این سوره باسورۀ قبل به حدی است که کمتر کسی است که منکر آن شوددر تفسیر ابوحیّان آمده است:«و مناسبتها لما قبلها ظاهرة، و لا سيما أن جعلت اللام متعلقة بنفس فجعلهم، و هو قول الأخفش... فذكر ذلك للامتنان عليهم، إذ لو سلط عليهم أصحاب الفيل لتشتتوا في البلاد و الأقاليم، و لم تجتمع لهم كلمة.»یعنی :«ومناسبت این سوره با ماقبلش روشن است مخصوصاً اگر«فجعلهم»را متعلق«لایلاف»قرار بدهی.واین رای اخفش است فلذا خداوند این را به جهت نعمت وامتنان برآنان ذکر کرده است زیرا اگر اصحاب فیل برآنها مسلط می شدند دربلادو مناطق مختلف متفرق می شدند ووحدت کلمه ای برایشان باقی نمی ماند.» درتفسیر فخر این قول را قول زجاج وابوعبیده معرفی کرده است.آلوسی نیزدرتفسیرش آورده است:«و مناسبتها لما قبلها أظهر من أن تخفى‏.»یعنی:«مناسبت این سوره با آیات ماقبلش روشنتر ازآن است که مخفی بماند.»وپس ازثابت شدن این ارتباط معنایی دیگر بحث کردن ازاین که آیا واقعاً هم این دو یک سوره اند یا دوسوره چندان سودی ندارد.

علوم قرآن کا خبرنامہ

سب سے آخر خبر دریافت کرنا اور سائٹ کو آپ ڈیٹ کرنا

جامعة علوم القرآن

فرقان شفاسنتر

ارتباطی طریقے

  • دفتر قم کا پتہ :
    ایران - قم - بلوار محمد امین (ص) بین کوچه 11 و 13
  • رابطہ نمبر: 
    02532930344
    09127553030
    09124553030
  • ایمیل آڈرس: 
    This e-mail address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.